«لوئیس پاتینو» در سال ۲۰۱۳ مستندی با نام «ساحل مرگ» ساخت. او در این مستند به منطقهی «کاستا دا مورته» در گالیسیا واقع در شمال غرب اسپانیا سفر کرده بود. نام این منطقه از دوران باستان بهسبب خروش ساحل آن و در هم شکستن کشتیهای بسیار گرفته شده است. گویی این جزیره و ساحلاش جز مرگ ارمغانی نداشتهاند. حال او دوباره به این جزیره سفر کرده، اما نه برای مصاحبه در باب ساحل مرگ، بلکه قرار است روایتی از ایستایی زمان در این خونینساحل مرگبار بهدست دهد.
بگذارید درونمایه را از آنچه که در ذهن پاتینو گذر کرده بیرون بیاوریم. او در مصاحبههایی چنین عنوان کرده که در این فیلم سعی داشته اصطلاح «احساس اقیانوسی» را (برگرفته از نامهی رومن رولان به فروید در سال ۱۹۲۷)، یعنی همان حس ابدیتی که فرد در مواجهه با جهان بیرونی دریافت میکند، به مخاطب خود القا کند. زمانی که کارگردان به این حس و تلاشاش برای القای آن به مخاطب حرف میزند و از آن سو زمانی که فیلم را مشاهده میکنیم، لاجرم پای دلوز و مفهوم «زمان-تصویر» به میان میآید. در این فیلم زمان ایستاده است. مردمانی که در نقطهای بازایستادهاند و ما روایتی یکسان را از ذهن ایشان میشنویم؛ آنها منتظرند هیولای دریا یکی از ساکنین منطقه با نام «روبیو» را بازگرداند. هیولایی که نمیبینیم و روبیویی که باز نمیگردد.
فیلم در همان پنج دقیقهی ابتدایی خود این ایستایی زمان را به ما منتقل میکند. نیازی نیست کارگردان از جلوههای ویژهی آنچنانی استفاده کند. پاتینو این ایستایی را به حرکت دوربین خود منتقل کرده است؛ دوربین یا ثابت است و با برشی نرم از اکستریملانگشاتها به مدیومشاتها و کلوزآپها میرسد. زمانی که در فیلم اکستریملانگشات داریم درون قاب حل شدن سوژهی انسانی در طبیعت پیرامون را شاهد هستیم. کاراکترها یا در کارخانهای متروکهاند، یا در دل جنگل یا روی صخرههای ساحل و یا درون دیوارهی یک سد بزرگ. در این قابها، بیآنکه اکتی داشته ببینیم درگیری انسان و طبیعت بکر و درگیریاش با طبیعت مصنوعی که خود ساخته را شاهد هستیم. اما دوربین ساکن پاتینو با چند تیلت پائین به بالا و پن چپ به راست دچار حرکت میشود؛ اما نه حرکتی که بخواهد این ایستایی زمان را دچار خدشه کند. این مردمان در مرز بین مرگ و پس از مرگ قرار دارند؛ درست همانجایی که دیگر برای ما غیر قابل درک است. دوربین پاتینو درست روی همین مرز ایستاده است و این مسافران سفر مرگ را به تصویر میکشد.
سال ۲۰۱۵، دیوید لاوری فیلمی با نام «داستان یک روح» را روی پرده برد. لاوری در فیلم خود زمان را شکست، مرگ را همچون ملحفهی سفیدی روی سر کاراکتر خود قرار داد و به این ترتیب خط زمانی را برعکس کرد. پاتینو نیز بهسبک لاوری ردای سفید مرگ را توسط سه زن روی کاراکترهای ایستاده در زمان خود میکشد. گویی این سه کاراکتر برای تزئین چهرهی مرگ پا به این سرزمین گذاشتهاند. بگذارید در پایان به مفهوم دلوزی بازگردیم؛ «زمان-تصویر». دلوز در باب این مفهوم چنین می گوید: «رخداد روی پردهی نمایش از چینخوردگی رها میشود و با ورودی متافیزیکی آراسته میشود.» در این فیلم نیز مرگ آراستگی تصاویر است. در این فیلم مرگ خود هیولاست، در این فیلم جزر و مد جنونوارِ این کرانهی مرگ خود هیولاست، در این فیلم ماه، این مادر جزر و مد، خود هیولاست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.