فیلم با نمای بازی از خانهای بزرگ که در حال سوختن است آغاز میشود؛ با صدای سوختن و افتادن الوارها و آهنگی وهمآلود. بعد از چند ثانیه نما کاملاً عوض شده و دشت وسیعی در برابرمان قرار میگیرد، اما صدای موسیقی همچنان قابل شنیدن است. سپس ما «دیوید» را میبینیم که در حین رانندگی و نوشیدن متوجه مردی میشود که بیرون جاده بر زمین افتاده است. دیوید آن مرد را با خود همراه کرده و بعد از اینکه در رستورانی به غذا مهماناش میکند، با او به صحبت مینشیند. آن دو نزدیک معدن سنگ از ماشین پیاده میشوند و مرد بعد از کمی صحبت با دیوید متوجه میشود او کشیشیست که قصد رفتن به روستایی دور افتاده را دارد و دیوید متوجه میشود که مرد از چیزی در حال فرار کردن است. پس از او میخواهد به اشتباهی که باعث فرار کردناش شده است اعتراف کند، اما آن مرد با بطریای محکم به سر دیوید میزند و او همانجا میمیرد. مرد با خاک کردن دیوید در همان معدن و با دزدیدن مدارک شناسایی او به سمت منطقهی دور افتاده و جدید حرکت میکند.
فیلم داستانی معماگونه و رازآلود دارد و قرار است ما رفتهرفته شخصیت آن مرد را که باعث این رازآلودگیست و حال خود را کشیش جا زده و در روستا به نصیحت و پند و اندرز اهالی روستا میپردازد، بشناسیم.
از این دست فیلمها کم یافت نشده است و در میان آنها برای برتر شدن نیاز به چیزی بیشتر از احساس گناه یا تحتتأثیر قرارگرفتن در زمانی کوتاه، آن هم از کتاب مقدس و مردم روستاست. یکی از مهمترین این فیلمها «دختر گمشده» است که پیرامون مسائل خیانت و گمشدگی شخصیت زن ماجراست. فیلمی که با سیر داستانیای منطقی و منسجم توانسته مخاطبان بسیاری را متوجه خود کند. در فیلم دلیل همهی اتفاقات در نهایت بهصورتی منطقی و روشن نشان داده میشود و همین مهمترین مزیت اینگونه فیلمهاست. اما این فیلم اگرچه اصل داستان و حتی روند داستانی بعضی از شخصیتهای آن منطقیست، شخصیت اصلی داستان نتوانسته بهخوبی خود را نشان دهد و در واقع فیلم بیش از آنکه به این مرد بپردازد به مسائل پیرامونی آن و شخصیتهای دیگر فیلم پرداخته و حتی مسائل آنها را به خوبی حل کرده است. انگار فیلم فراموش کرده است تنها مرموز بودن مرد و صحبت نکردنش نمیتواند او را در مسیری که دارد کمک کند. مرد باید در میان افراد دیگرِ داستان، شخصیتِ خوب یا بد خود را نشان میداد و تغییر رویه او از مردی که به ناگاه کسی را میکشد به مردی که بسیار پشیمان است، آن هم در مدتی کم، غیرمعقول است.
فیلمبرداری فیلم و طراحی لباس آن اما قابل دیدن است. اینکه شخصیت «سیلیا» در بیشتر مواقع ربدوشامبر میپوشد – حتی وقتی در روستا راه میرود – نشان دهندهی بیانگیزگی و نارضایتی اوست از زندگی. او تنها جایی که پیراهنی زیبا و قرمز میپوشد انتهای فیلم است؛ زمانی که در حال ترک روستا است؛ تا زندگیای دیگر و بهتر را تجربه کند.
میتوان اینگونه گفت که ما با فیلمی روبهرو هستیم که از جنبههایی میتواند قابل دیده شدن باشد و یکبار دیدن آن برای مخاطبی که به داستانهایی با روندی کند و رازآلود علاقه دارند، خالی از لطف نیست.