«جوان» با همسرش که تهیهکننده است و در آمریکا درحال ساخت فیلم است، قرار عاشقانهی مجازی دارد. او و «جک» با بردن لپتاپهاشان به رستوران قرار خود را جدی نشان میدهند. «جان» مرد مسنیست که بعد از سالها زندگی مشترک با «دایانا» به دنبال یک ماجراجویی جدید به همسرش میگوید دلاش دوستدختر میخواهد و دیگر خواهان این زندگی تکراری نیست. پس دایانا علیرغم بیعلاقهگیاش به آب جان را در سفری یک روزه با قایقشان همراهی میکند. «کارولاین» مهمانی کوچکی را ترتیب میدهد و دوستان صمیمی مادرش را دعوت میکند تا با به یاد آوردن مادر برای مرگ او سوگواری کنند.
فیلم «عشق است، عشق است، عشق» درامی متشکل از سه داستان کوتاه است که میخواهد به نوعی بیننده را با واژهی عشق مواجه کند. اولین داستان جوان و جک را در قرار ملاقاتی مجازی نشان میدهد. داستانی که بیست دقیقه اول فیلم را به خود اختصاص میدهد، اما هیچ اتفاق خاصی را منجر نمیشود. مکالمات میان این دو نفر قرار نیست موضوعی جذاب برای شنیدن باشند، بلکه آنقدر پیشپاافتاده هستند که بیننده را خسته میکنند. اتفاق پایانی این داستان هم کاملاً قابلپیشبینی است، اما اینکه چرا جک باید رفتارهایی دوگانه داشته باشد و دلیل رخ دادن این اتفاق چیست هرگز مشخص نمیشود.
داستان دوم که میتوانست بسیار قابلتوجه باشد، به دایانا و جان میپردازد که با درخواست جان برای داشتن دوستدختر آغاز میشود. جان که از زندگی زناشویی و تکراریاش خسته شده به دنبال هیجان است، پس دایانا تصمیم میگیرد این هیجان را خودش در سفری دریایی به همسر بدهد. اما چه هیجانی؟ فیلم بعد از اینکه این دو نفر را در میان آب قرار میدهد با ردوبدل کردن چند مکالمهی کوتاه و رخ دادن یک اتفاق ساده این داستان را هم در چشم برهمزدنی تمام میکند تا باز هم ما را در شناخت شخصیتها و دلایل رفتارهای آنها مبهوت نگه دارد. چرا جان به آن راحتی از داشتن دوستدختر حرف میزند و دایانا به راحتی با این حرف مواجه میشود؟ در ادامه دایانا چه کمکی به جان میکند و چه چیزی منجر به صمیمیت دوباره این دو نفر میشود وقتی نه مکالمهای جدی اتفاق میافتد و نه لحظهای خاصی میان این دو نفر ایجاد میشود؟ درصورتی که میشد با مکالمات عمیقتر به ریشهیابی نارضایتی شخصیتها دست زد و آنها را به خوبی به بیننده شناساند.
داستان سوم که نیم دیگر فیلم به آن میپردازد هم داستان نه زن مسن شصت و هفتاد ساله است که در برابر زنی جوانتر نشستهاند و از صمیمیترین دوستشان صحبت میکنند. صحبتهایی که بیش از آنکه جذاب باشد، بیننده را در منطقشان دچار شک میکند. تمام آنها با داستانهایی با ماهیت تکراری از فداکاری و صبر مادر کارولین حرف میزنند، درصورتی که خود کارولین مادرش را هرگز اینگونه ندیده است. به نظر میرسد این مادر قدیسهای برای دیگران بوده، اما چرا برای دختر خود نبوده است؟ از سوی دیگر مکالمات میان این افراد نیز گاهی بیشازاندازه شعاری و اغراقآمیز است. مثلاً تنها زن رنگینپوست این مهمانی از مکالمات ضدنژادپرستانهاش با مادر کارولین حرف میزند. حتی گاهی دیالوگهای میان شخصیتها هم احمقانه و بیربط هستند. مثلاً در جایی کارولین بیدلیل کلام خود را اینگونه آغاز میکند:«همانطور که میدانید من یک وکیل هستم» خب قرار است این جمله به چه جملهای ربط پیدا کند؟ حرفهایی که کارولین بعد از این کلمه میگوید هیچ ارتباطی به آن ندارد! اینکه بحثهای رخ داده میان این زنان به ناگاه قطع میشود و هیچکس هم برای ادامه دادن آنها تلاشی نمیکند یکی دیگر از ایرادات این داستان است که هم شخصیتهای آن را غیرواقعی کرده است و هم ماهیت آن مهمانی و دورهمی را.
«النور کاپولا»، همسر «فورد کاپولا»، کارگردان این فیلم است. او که از خانوادهای کاملاً سینمایی آمده در دومین اثر بلند داستانیاش نتوانسته حتی شخصیتهای زناش را به درستی نشان دهد و از این رو فیلم خود را علیرغم پتانسیل بالای آن ویران کرده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.