من عریانی مرگ را در برابرم میبینم
«هونگ سانگ-سو»، کارگردان فعال کرهای، باز هم اثری دیگر را روی پرده برده که جدای از دنیای دو اثر قبلی نیست. سانگسو طی چند دهه فیلمسازی خود دنیایی را خلق کرده که همهی کاراکترها در آن بدون روتوش به زندگی مشغول هستند. همیشه یک پای سینما توسط یک کاراکتر بازیگر یا فیلمساز در فیلمهای او باز است. مکانهایی که در بیشتر آثار او میبینیم شامل کافهها، فضاهای مسکونی، رستوران، کوچهها و خیابانها هستند. کاراکترها در فیلمهای سانگسو گاه در کنارهی ساحل و گاه در میان خیابانها و کوچهها سرگردان هستند. آنها گاه در اتاق خواب مشغول رابطهی جنسی و گاه در کافهها مشغول خوردن سوجو (نوشیدنی الکلی کرهای) هستند. اما فرم تصویری این فیلمساز کرهای بسیار ساده است؛ دوربین ثابت در بیشتر سکانسها کاراکترها را در یک مکان بهتصویر میکشد و گاه با زوم کردن به آنها نزدیک یا از آنها دور میشود.
این فیلم روایت زنی با نام «سانگوک» است که برای مدتی از آمریکا به سئول آمده تا خواهر و خواهرزادهاش را ملاقات کند. از طرفی با یک کارگردان قرار ملاقات دارد و گویا قرار است به او نقشی پیشنهاد شود. فیلمساز فیلم خود را از صبحی که سانگوک از خواب برمیخیزد آغاز میکند و تا صبح فردا به روایت زندگی او میپردازد. زمانی که از یک فیلمساز مؤلف سخن میگوییم دقیقاً منظورمان فیلمسازانی چون سانگسو است. او نهتنها روایت خود را کاملاً خطی پیش میبرد و آن را دچار فلشبک نمیکند، بلکه در میان گفتوگوهای او و دیگر کاراکترها کمکم پازل زندگی این زن تنها را برایمان تکمیل میکند. سانگوک با آرامش خاصی از خواب برمیخیزد و درست مقابل تخت خواهر به او خیره میشود. به آرامی در خیابان قدم برمیدارد و هیچگاه به کسی نه نمیگوید. همهی صحبتهای روزمره را با تبسم پاسخ میدهد و بدون هیچ عجلهای سیگارش را میکشد. کارگردان در نیمهی ابتدایی اثر خود کاراکتر مرکزیاش را اینگونه ساده نشان میدهد. مخاطب طی این بخش دائم از خود میپرسد چرا چنین شخصی هیچ هیجانی، عجلهای و حسرتی ندارد؟ اما کارگردان فرصت طرح این پرسشها را بیشتر و بیشتر در اختیار مخاطب قرار میدهد. سانگوک مدتی بعد دیگر زنده نخواهد بود که تمام این تجربهها را بار دیگر از سر بگذراند. بهنوعی این سفر آخرین سفر زندگی اوست و دیگر نیازی به هیچ عجلهای نیست چرا که زمان بهسرعت در حال بهانتها رسیدن است. پس از آن جملهی طلایی در میانهی فیلم، حال مخاطب وادار میشود مروری دوباره به تمام رفتارهای کاراکتر مرکزی فیلم داشته باشد. از این پس دیگر هیچ کدام از کارهای سانگوک برای مخاطب عجیب نیست؛ حتی وقتی از کارگردان میپرسد: «دلت میخواد با من بخوابی؟»
این فیلم روایتی عریان از تقابل یک انسان با پوچی مرگ است. گویی سانگسو در حال ترجمهی تصویری این جمله است:«زندگی همان هستی میان دو نیستی است». کاراکتر سانگوک در برشی که از یک روز زندگی او مقابل ما قرار میگیرد سعی دارد با لبخند به استقبال مرگ برود و آن را بپذیرد. انسان فیلم آقای سانگسو اگزیستانسیالیستیترین انسانهاست؛ چه انسانی تنها و چه انسانی که مرگ در یک قدمی اوست. این انسان در نهایت هستی را با تمام وجود در آغوش میگیرد و سعی دارد از ثانیهبهثانیهی این هستی لذتبخش کیفور شود؛ حتی آمیخته با تمام رنجها. قابهای سانگسو در پس آن رنج و یأسی که در زندگی کارکترهایاش وجود دارد سرشار از زندگی است و نمیتوان کتمان کرد که با فیلمهای او زندگی بار دیگر به ما لبخند خواهد زد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.