بسیار پیش آمده که فیلمسازان شروع به روایت یک حادثه پس از رخداد آن میکنند. «۱۲ مرد خشمگین» یا «خدای قتلعام» را بهیاد بیاورید. سیدنی لومت در ۱۲ مرد خشمگین به درون مجادلهی اعضای هیئت منصفهی یک دادگاه میرود. کارگردان در این فیلم حتی در یک نما هم بهسراغ صحنهی قتل نمیرود و مخاطب فقطوفقط از طریق روایتهای پارهپارهی کاراکترهاست که میتواند این صحنه را در ذهن مجسم کند. از سویی دیگر این فیلم در باب خود این شخصیتهاست و در پارهی دوم شاهد این هستیم که هر کدام باتوجه به شغلی که آن بیرون دارند به قضیه مینگرند. پولانسکی نیز در فیلم خدای قتل عام دو خانواده را برای اتفاقی که بین فرزندانشان رخ داده مقابل هم قرار میدهد. در این فیلم فرزندان بهانهای میشوند برای برونداد برخی خصوصیات پنهانی این پدران و مادران. حال «فران کرانتس» در اولین تجربهی فیلمسازی خود بهعنوان کارگردان قرار است ساعتی ما را مهمان دو خانواده کند که در یک کلیسا رو در روی یکدیگر قرار گرفتهاند؛ پدر مادری که فرزندشان کشته شده و پدر و مادری که فرزندشان فرزند خانوادهی مقابل را به قتل رسانده است.
سالی نیست که در ایالات متحده خبری از کشتار در یک مدرسه نشنویم؛ یک نوجوان با اسلحهی خودکار یا نیمهخودکار به هممدرسهایهای خود حمله میکند و عدهای از آنان را به قتل میرساند. کموبیش آثاری در این باب چه بهصورت داستانی، مستند یا نیمهمستند تولید شده است. در این میان میتوان به فیلمی چون «کثافتها» محصول ۲۰۱۳ اشاره کرد. اما کرانتس در فیلم خود حادثه را پشت سر میگذارد و قرار است به تقابل دو خانواده، آن هم در جلسهای واقع در یک کلیسا، بپردازد. «هیدن» پس از آنکه دو بمب دستساز را در یک کلاس منفجر میکند ۱۰ نفر از هممدرسهایهای خود را با شلیک گلوله به قتل میرساند و سپس در کتابخانهی مدرسه خودکشی میکند. یکی از این دانشآموزان «ایون» بوده که حال طی یک جلسه قرار است پدر و مادر این دو دانشآموز، ماهها پس از آن رخداد مقابل یکدیگر قرار بگیرند، بلکه زندگی پس از این جلسه برایشان کمی راحت شود.
کارگردان قرار است ما را در موقعیتی قرار دهد که در آن هیچ چیز جز عکسالعمل والدین به یکدیگر و حادثه مهم نیست؛ فضای سردی که هیچکس نمیداند در نهایت راه به کدام سو دارد. افتتاحیهی فیلم به آماده کردن اتاقی که قرار است این چهار نفر در آن مقابل هم قرار بگیرند اختصاص دارد. مخاطب نمیداند قرار است با چه چیزی روبهرو شود و کارگردان نیز از همین سکانس برای اضافه کردن تعلیق بیشتر به ماجرا استفاده میکند. هر دو خانواده با تقدم و تأخر وارد میشوند. از این لحظه بهبعد این دیگر واژهها، میمیکهای صورت و اوج و فرود احساسات است که فیلم را پیش میبرد.
این فیلم روایتی دردناک از زبان دو طرف یک ماجراست؛ پدر و مادری که فرزندنشان را غرق در خون میان راهروهای مدرسه پیدا کردهاند و از آن سو پدر و مادری که فرزندنشان را مدتها پیش از وقوع این حادثه از دست داده بودند. این فیلم روایتی از درماندگی هر دو خانواده از بیان احساسیست که باید نسبت به این ماجرا داشته باشند؛ پدر و مادر ایون که ماندهاند ببخشند یا نفرت داشته باشند! از سویی دیگر پدر و مادر هیدن که نمیدانند آنها باید تاوان کار نکرده را پس دهند و پسری که پارهی تنشان است را فقطوفقط یک قاتل بیرحم بدانند یا حق این را دارند که کمی هم از دیگران تقاضای همدردی کنند. کل فیلم تقابل این دوگانههاست. گاه یکی به خشم میآید و گاه دیگری به گوشهی اتاق پناه میبرد. گاهی یکی خاطرهای شیرین از دوران کودکی فرزند تعریف میکند و گاه یکی از دردی که فرزندش تحمل میکرده میگوید.
در چنین فیلمهایی تنها چیزی که مهم است انتخاب درست زاویهی دوربین، قطع شدن دیالوگها و بالا و پایین شدن تمپوی گفتار کاراکترهاست. این فیلم در همهی این موارد در درستترین جای ممکن قرار دارد. کارگردان از مخاطب گدایی غلیان احساس نمیکند بلکه انتخاب بازیگر درست او و چینش کاراکترهاست که باعث میشود مخاطب در جایجای فیلم با هر کدام از شخصیتها وارد فضایی که تصویر میکنند شود. گاه نباید گذاشت چیزی در ته ذهن باقی بماند و باید آن را درست مقابل شخصی که فکر میکنیم مسبب آن است بیرون بریزیم. در انتها میتوانم این نکته را اضافه کنم که این فیلم یک جلسهی رواندرمانی خوب برای هر کدام از ماست که پس از یک حادثه نیاز داریم چیزی پنهان را از درونمان بیرون بریزیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.