نانی مورتی را با سینمای ساده و رواناش میشناسیم. مورتی چه اثر سیاسی تولید کند مانند «کیمن»، چه درامی چون «اتاق پسر»، همیشه آن اتصال خود به خانواده را حفظ میکند. او در جدیدترین اثر خود بهسادهترین زبان ممکن روایتی از یک ساختمان سهطبقه و ساکناناش را طی ۱۵ سال به تصویر میکشد.
همه چیز از یک شب شروع میشود. زنی باردار از درب ساختمان بیرون میآید و منتظر رسیدن تاکسی است. در همین حین ماشینی با سرعت بالا در خیابان ظاهر میشود. زن دیگری که در حال عبور از خیابان است ناگهان توسط این ماشین زیر گرفته میشود و ماشین در نهایت به دیوار شیشهای همکف در ساختمان برخورد میکند و متوقف میشود. استرس حاصل از این تصادف باعث میشود کاراکترهای اصلی داستان یکبهیک ظاهر شوند و مخاطب در یک نما همهی آنها را ببیند. آن زن باردار «مونیکا»ست که در طبقهی دوم ساختمان زندگی میکند. پسر جوانی که رانندهی ماشین بوده ناماش «آندرهآ»ست که بههمراه پدر و مادرش، «دورا» و «ویتوریو»، ساکن طبقهی سوم هستند. دیوار شیشهای مربوط به دفتر کار «لوچو» است که بههمراه همسرش، «سارا»، و دختر کوچکاش، «فرانچسکا»، در طبقهی اول این ساختمان زندگی میکنند. در همین طبقهی اول یک زوج سالخورده با نامهای «رناتو» و «جیووانا» زندگی میکنند. پس از تصادف ما نمایی کلی از این چهار خانوادهی ساکن در سه طبقهی ساختمان شاهد هستیم. بهظاهر همهچیز عادیست و هر کدام زندگی خود را دارند اما این اتفاق آغازی بر تغییر همهچیز است.
مورتی با نقطهعطف قرار دادن تصادف وارد زندگی تکبهتک این خانوادهها میشود. مخاطب کمکم با پدری (لوچو) مواجه میشود که بیش از هر چیزی نگران دخترش است و گویی به جامعهی مردانی که خود نیز بخشی از آنهاست اعتماد ندارد. زوج سالخوردهای را میبینیم که عاشقانه زندگی میکنند اما بر اثر تهمت یکی از ساکنین به پیرمرد همچون گلی پژمرده فرو میریزند. زن خانهداری را میبینیم که همسرش در شهری دیگر مشغول کار است و همهی ترساش از افسردگی پس از زایمان و شیزوفرنی است. پدر و مادری را شاهد هستیم که تک فرزندشان بهجرم قتل غیرعمد بر اثر تصادف باید سالهای زیادی را در زندان بهسر ببرد. مورتی این داستان متقاطع و ساده را آنقدر شیرین روایت میکند که مخاطب گویی خودش یکی از ساکنان این ساختمان است. گویا هیچکس بهتر از فیلمسازان ایتالیایی چنین برداشت ساده و قابل باوری از واژهی «شانس» ندارد. مورتی همهی فیلم خود را بر اساس اتفاق چیده است. او قرار نیست حرف بزرگی بزند یا حتی درسی به مخاطب بیاموزد، بلکه در عوض برشی از چند زندگی را میان همهی زندگیهایی که در جریان است تصویر میکند.
مورتی سه مقطع ۵ ساله را از زندگی این خانوادهها به تصویر میکشد. او با زمان سر جنگ ندارد بلکه کاملاً اگزیستانسیالیستی به مصاف زمان رفته است. انسانها در فیلم او علیرغم فقدانها و گذشت زمانی بهاندازهی یک دهه، باز هم تصمیم به زندگی میگیرند. جریان روان زندگی شاید بیرحم بهنظر برسد اما انسان محکوم به آزادیست. مورتی در اثر خود همین مفهوم را تصویر میکند. انتخاب بازههای زمانی او برای فیلم آنقدر بهجاست که در پانزدهمین سال گویا مخاطب هم بههمراه کاراکترها این سالها را زندگی کرده است. از سینما چه میخواهیم جز اینکه بتواند برشی بدون روتوش از زندگی را به ما نشان دهد؟ مورتی در فیلم «سه طبقه» این را به مخاطب خود هدیه میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.