پوستر فیلم جنگل-همه‌جا تو را می‌بینم

شبی طولانی در بوداپست

جنگل-همه‌جا تو را می‌بینم
Forest – I See You Everywhere
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۳
نویسنده مصطفی ملکی

«شب روی زمین» جیم جارموش درباره‌ی اتفاقاتی بود که در پنج شهر مختلف روی کره‌ی زمین در ساعتی یکسان رخ می‌دادند. جارموش خط اتصال بین روایت‌های خود را تاکسی در نظر گرفته بود و در هر کدام از این روایت‌ها راننده‌ی تاکسی و مسافر یا مسافران دچار مکالماتی می‌شدند. هر کدام از روایت‌ها درست مانند یک اثر سینمایی دارای افتتاحیه، نقطه‌اوج و اختتامیه بودند. جیم جارموش مخاطب را با ساده‌ترین، ابزوردترین و گاه کمدی‌ترین رویدادهایی که ممکن است برای یک فرد در یک تاکسی رخ دهد رو‌به‌رو می‌کرد. کمی نزدیک‌تر شویم و فیلم «حکایت‌های وحشی» اثر «دامیان زفرین» را در ذهن مرور کنیم؛ این فیلم از شش حکایت تشکیل شده بود که باز هم مانند شب روی زمین جارموش دارای استقلال روایی بودند. اما زفرین همچون جارموش قصد بازی کردن با کلمات و ایجاد کمدی-ابزورد موقعیت را نداشت. او در هر شش قصه‌ی خود سعی داشت آن کاسه‌ی صبر لبریزشده‌ی انسان‌های کاملاً معمولی را نشان دهد. حال و در سال ۲۰۲۱ کارگردان مجارستانی، «بندک فلیگوف»، سعی دارد از شروع یک شب در بوداپست تا طلوع صبح این شهر را در هفت خانه بگذراند. فلیگوف اما برخلاف جارموش و زفرین قصه‌های خود را به‌سادگی روایت نمی‌کند. دنیای سینمایی او را که مرور می‌کنیم متوجه این مسئله خواهیم شد؛ از فیلم «جنگل» گرفته تا «ساقی»، «رحم» و «فقط باد» شاهد این هستیم که او در آثارش به‌دنبال یک عصیان و خروش در کاراکترهاست. حال در فیلم جدید او با شش عصیان در شش خانه مواجه هستیم.
اما فلیگوف چه کرده؟ بگذارید نقطه‌گذاری روایی قصه‌های او را کمی واضح‌تر کنیم. او در هر شش قصه از پرولوگ و اپیلوگ استفاده می‌کند. حال چرا خیلی راحت از واژه‌های افتتاحیه و اختتامیه استفاده نمی‌کنم؟ چون کارگردان در حال نقل یک حکایت است و گویی همچون هومر برای ما داستان‌سرایی می‌کند. اما فلیگوف ساختار کلاسیک را کمی بر هم زده است. او شروع‌ پایان‌بندی هر قصه را به‌عنوان پرولوگ به ما نشان می‌دهد. مخاطب کاملاً گنگ وارد هر قصه می‌شود و دچار هیچ پیش‌قضاوتی نخواهد شد. از سویی دیگر فلیگ دوربین خود را نه ثابت، بلکه روی دست و با نماهایی کلوزآپ به مهمانی این خانه‌ها می‌برد. اساس شکل‌گیری درام در هر کدام از این قصه‌ها با مونولوگ یکی از کاراکترها یا دیالوگ‌های پینگ‌پنگی بین آن‌هاست. دوربین همچون کودکی خردسال دائم بین این بمباران دیالوگ‌ها خطی را از چهره‌ی یک کاراکتر تا دستان او و سپس کاراکتر دیگر می‌کشد.
فلیگوف در هیچ‌کدام از قصه‌های خود قصد ندارد مخاطب را دچار غافلگیری کند چون اساس روایت‌های‌اش چنین نیستند. در این قصه‌ها گاه با دختر نوجوانی رو‌به‌رو هستیم که پدرش را در دادگاهی دو نفره محکوم به قتل مادر می‌کند، گاه یک معشوق در برابر خیانتی که کرده مقابل معشوقه می‌ایستد، گاه پدری دستان همسر جوان‌اش را در دست پسرش می‌گذارد که نگاهی پر از هوس به آن زن دارد، گاه یک مرد و زن نازا تصمیم می‌گیرند عروسکی را به فرزندی قبول کنند، گاه پسری در برابر نظام دیکتاتوری و مذهبی مادر عصیان می‌کند، و گاه شورشی مرگ‌بار را علیه یکی از انگل‌های شبکه‌های مجازی می‌بینیم. کارگردان در روایت‌های خود مخاطب را یا با فقدان یا با رنج حاصل از آن و در نهایت با عصیان مواجه می‌کند. خط اتصال این قصه‌ها نقطه‌ای است که این کاراکترها در آن لحظات روی آن ایستاده‌اند؛ اقدام. در همه‌ی این قصه‌ها کاراکترها تصمیم خود را گرفته‌اند و ما در جایی وارد زندگی آن‌ها می‌شویم که فقط نظاره‌گر تصمیم نهایی‌شان باشیم. فلیگوف ما را از شروع شب تا طلوع صبح به مهمانی خانه‌های می‌برد که صبح فردا دیگر آن خانواده‌ی دیشب نخواهند بود. البته او همان ساختارشکنی اشاره شده در پرولوگ و اپیلوگ روایت خود را در کلیت اثر نیز به‌کار می‌برد و شاهد این هستیم که «استر»، دختر نوجوان حکایت اول، شروع‌کننده و پایان‌دهنده‌ی این شب دراز بوداپست خواهد بود. این فیلم حکایت دردهایی است که گاهی در شبی، در ساعتی و لحظه‌ای به مرز انفجار می‌رسند و برای همیشه مسیر زندگی را تغییر می‌دهند.

دانلود از سینمادریم

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟