گورهای کمعمق، دختران اضطراب
صداهایی در پس تیتراژ فیلم بهگوش میرسد. مادر و دختری در حال کندن زمین با دستان خود هستند؛ گوری کمعمق و حال «ریتا» از «آنا» میخواهد که در آن قرار بگیرد. «تاتیانا هوئزو» که تا پیش از این از طریق مستند درد مردمان آمریکای جنوبی را روایت میکرد، حال بهسراغ سینمای داستانی و کشور مکزیک رفته است.
از مکزیک و مهاجران مکزیکی در ایالات متحده بسیار شنیده و دیدهایم؛ گاه در قالب آثار مستند، طنز یا اتوبیوگرافی کارگردانهایی که اکنون هالیوودنشین هستند. اما تاتیانا هوئزو با ریشهی السالوادوری و مکزیکی هنوز با ترنم هوای آمریکای مرکزی و جنوبی مشغول ساخت آثاریست که بخشی از درد مردمان این سرزمین را منعکس میکنند؛ از مستند «کلاسهای خالی» تا «طوفان». او در مستند «طوفان» از دو زن مکزیکی سخن میگفت که زخمخوردهی قاچاق دختران در این کشور بودند. حال با حفظ همان درونمایه به درون روستایی کوچک در مکزیک رفته است. در این روستا همهی مردان در آمریکا بهسر میبرند و حال زنان و بچههایشان ماندهاند و هر روز در ساعتی مشخص روی تپهی بلند بیرون روستا میروند تا با شوهران و پدران خود مکالمه کنند. آنها منتظر رسیدن پول هستند اما این پول هیچگاه نصیب آنها نمیشود. گویی این سرزمین نفرین شده و مردان آن دیگر حتی به این دوزخ فکر هم نمیکنند. این فیلم داستان کودکی و نوجوانی «آنا» و دو دوست صمیمیاش، «ماریا» و «پائولا»، است.
هوئزو در فیلم خود به نقطهی آغازینی رفته که علت آن همه خطر به جان خریدن مردان و زنان مکزیکی برای عبور از مرز ایالات متحده است. هوئزو که دیگر دستاناش در بهدست گرفتن دوربین برای ثبت مستند قدرتمند شده حال بهسراغ روایتی از جنس درد رفته است. در این سرزمین گویا دختر بودن جرم است و نهایت ابژهگی زن در اینجاست که تصویر میشود. مادرانی که دختر دارند دو کار را در اولویت قرار میدهند؛ یک گوری کمعمق در پشت خانه حفر کنند و دوم قبل از شروع مدرسه رفتن دختران موهای آنها را پسرانه کوتاه کنند. چرا؟ کفتارهایی در کمین هستند که هر از چند گاهی به روستا یورش میبرند و دختران را با خود میبرند. به کجا؟ به آخرین طبقهی دوزخ انسان.
دوربین هوئزو در این فیلم بسیار شرافتمندانه در حال گرفتن قابهایی از کودکانیست که با تمام وجود زندگی را میپرستند. دوربین او گاه مادرانی را بهتصویر میکشد که راهی جز کار در مزرعهی خشخاش ندارند. از مدرسهای میگوید که آنا و دوستاناش با تمام تلاش در آن مشغول تحصیل هستند. مردمان روایت هوئزو بیتوقعترین انسانها هستند و فقط میخواهند زندگی کنند. هوئزو آنقدر بیپرده از چهرهی معصوم آنا و لبهای شکری ماریا کلوزآپ میگیرد که مخاطب در میانهی روایت آنها را همچون عضوی از خانوادهی خود میپندارد. با آنها در بازیهای کودکانهاشان همراه میشود و از طرق چشمهای آنها دنیای مرموز بزرگسالان را میبیند. در نیمهی اول داستان ما هم مانند آنا و دوستاناش نمیدانیم چرا باید در گور خوابید و نفسها را نگاه داشت یا نمیدانیم چرا ریتا و دیگر مادران آنا و دوستاناش را بهزور به آرایشگاه میبرند تا موهایشان را پسرانه کوتاه کنند. حتی نمیدانیم چرا ماریا بین آنها از کوتاه کردن مو در امان است. هوئزو فقط به ما کد تصویری میدهد و بر اساس آنهاست که میتوانیم تا حدی به واقعیت تلخ پنهان پی ببریم؛ گورهای کمعمق، اخبار تلخ تلویزیون، هجومهای گاه و بیگاه پلیس، خالی شدن خانهی همکلاسیهایی که تا دیروز کنار آنها بودهاند و معلمهای نگرانی که توان بیش از چند ماه در آنجا بودن را ندارند. هوئزو بدون اینکه مستقیم به ما چیزی بگوید، ما را در برابر یکی از تلخترین واقعیتهای زندگی دختران در این روستا قرار میدهد.
زنان در فیلم هوئزو بین کارتلهای موادر مخدر و قاچاقچیان انسان گیر افتادهاند. هیچ مادری نمیداند و مطمئن نیست که آیا جوانی دختر خود را میبیند یا خیر. در اینجا حتی زندگی هم بر اساس قرعه است. زمانی که چنین فیلمهایی را از کارگردانهای مستقل در باب زنان میبینیم کمی در باب ساختههای امثال «سلین سیاما» دچار شک و تردید میشویم. گویا برخی همچون هوئزو تلاش دارند اتیکت جنس دوم و ابژهی جنسی بودن را از روی زن بردارند و از آن سو برخی دیگر همچون سیاما گویی در دنیای بادکنکی و شیشهای خود سیر میکنند. شاید پس از این فیلم است که نگاه نگران مهاجران مکزیکی پشت دیوارهای مرزی را بهاندازهی دقیقهای درک کنیم؛ آنها فراریان دوزخ انسانیت هستند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.