پوستر فیلم در میانه‌ی مردن

تحت تأثیر بیلگه جیلان

در میانه‌ی مردن
In Between Dying
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

نوری بیلگه جیلان، کارگردان ترک، را با لانگ‌تیک‌هایی که می‌گیرد، نگاه اگزیستانسیالیستی به انسان، برداشت ساده‌ی روزمره‌ی کاراکترها و حضور طبیعت به‌عنوان یک کاراکتر اصلی در فیلم‌های‌اش می‌شناسیم. پس از اینکه فیلم جدید آقای «هیلال بایداروف»، کارگردان آذربایجانی، با نام «در میانه‌ی مردن» را تماشا می‌کنیم به تأثیر بی‌ چون‌و‌چرای سینمای جیلان بر فیلم او پی می‌بریم.
«داوود» ساکن باکوست و به همراه مادر پیرش زندگی می‌کند. او به‌همراه دختری که نمی‌دانیم کیست برای خرید مواد به یک ساقی در قبرستان مراجعه می‌کند. مکالمه‌ی ساقی با ارباب‌اش درباره‌ی آن دختر باعث می‌شود داوود با یک اسلحه او را به قتل برساند. داوود و دختر به‌سرعت فرار می‌کنند. مکاشفه‌ی داوود از همین جا آغاز می‌شود.
زمانی که در باب شاعرانگی سینما سخن می‌گوییم «درایر» و «کوکتو» از سویی، تارکوفسکی از سویی دیگر و آنجلوپولوس هم در یونان ما را به بالاترین سطح لذت از تماشای سینما می‌برند. فکر می‌کنم تبدیل شعر به تصویر کار بسیار سختی است و اگر فیلم‌سازی نتواند تعادل را میان تصویر و کلام شاعرانه ایجاد کند بازنده‌ای بیش نیست. فیلم جدید آقای بایداروف هم متأسفانه در این مغاک افتاده است. او از فصل مرطوب و سرد پائیزی در آذربایجان برای گرفتن قاب‌هایی که بسیار زیبا هستند تمام توان خود را گذاشته است. در این بین او قرار است کاراکتر داوود را به سفری مکاشفه‌گونه برای یافتن عشق رهسپار کند. اما این فیلم روایت ندارد و نه کاراکتر داوود و نه هیچ‌کدام از کاراکترها تبدیل به شخصیتی داستانی نمی‌شوند. کارگردان گویی در دام زیبایی قاب‌های خود از طبیعت افتاده است و سعی دارد با دیالوگ‌ها و مونولوگ‌های شاعرانه مخاطب خود را به‌سوی آن کشف‌و‌شهود عرفانی ببرد. اما نمی‌داند قبل از چنین سفری بایستی شخصیت‌پردازی داشته باشد تا مخاطب بداند این کاراکتر کیست؟ باید گفت که کارگردان از ابتدای مسیر راه را کج رفته است و هر چه پیش می‌رود به مقصد نمی‌رسد.
باز هم همان مسئله‌ی فرم و محتوا به میان می‌آید. این فیلم نه فرم دارد و نه محتوا! حتی زیبایی طبیعتی که باعث چشم‌گیر شدن قاب‌ها شده هم کار کارگردان نیست و به‌سبب شرایط جوی آذربایجان است، وگرنه کارگردان حتی در انتخاب زوایای دوربین و گرفتن نماها کمیت‌اش لنگ است. او دائم سعی دارد از حرکت دوربین فرار کند و تا جایی که می‌تواند از دوربین ساکن استفاده می‌کند. اما هر جا که دوربین باید در پی کاراکترها برود عیار کار کارگردان مشخص می‌شود. این فیلم بیشتر شبیه ادابازی کودکانه در تقلید از رئالیسم شاعرانه است. تمام زیبایی فیلم در فصل پاییز آذربایجان است و کارگردان هیچ دخل و تصرفی در این زیبایی ندارد. شاید اصرار کارگردان روی این مصرع از غزلیات شمس است که می‌گوید: «از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟»‌ اما نوک پیکان به‌سمت اثر بازمی‌گردد و ما می‌پرسیم:«آقای کارگردان به‌دنبال چه و که بودی؟»

دانلود از سینمادریم

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟