پوستر فیلم حکایت خرچنگ‌شاه

رستگاری به‌سوی عشق

حکایت خرچنگ‌شاه
The Tale of King Crab
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

«متئو زوپیس» و «آلسیو ریگو» پس از ساخت چندین فیلم کوتاه در سال ۲۰۱۵ اولین فیلم بلند خود را در قالب مستند روی پرده بردند. دوربین آن‌ها به‌نوعی وام‌دار قاب‌های کاملاً طبیعی فیلم‌سازانی چون پازولینی بود. حال این دو کارگردان در جدیدترین اثر خود به‌سراغ روایتی از نسل حکایت‌های هزارویک‌شبی رفته‌اند.
این فیلم بر مبنای روایت‌گویی عده‌ای از افراد سالخورده در یک کافه است که به مرور یکی از حکایت‌های قرن نوزدهمی در ایتالیا می‌پردازند؛ حکایت لوچیانوی قدیس. کارگردان‌های اثر به‌سبک پازولینی سعی کرده‌اند با صدای طبیعی دنیای پیرامون و دوری قاب از هر نوع دستکاری پالت رنگ و دیگر متعلقات تصویری، قابی عریان و طبیعی را برای فیلم خود انتخاب کنند. داستان بسیار بسیار ساده است و فیلم‌سازان به‌هیچ عنوان قصد ندارند با پیچش روایی و نمادسازی ذهن مخاطب را از یک قصه گویی ساده دور کنند. لوچیانو جوانی دائم‌الخمر است که دائم در اطراف روستای محل زندگی‌اش سرگردان است. همه او را یک مست لایعقل می‌شناسند. اما یک روز دختر یک دامدار را می‌بیند و عاشق او می‌شود. کارگردان‌های اثر این عشق در یک نگاه و همراهی این دو با هم را آن‌قدر ساده به‌تصویر می‌کشند که مخاطب تا جایی هنوز باور ندارد یک قصه این‌قدر ساده برای او روایت ‌شود. آن‌ها اثر خود را در رئالیسمی شاعرانه فرو برده‌اند؛ هر چند اصل روایت افسانه است.
لوچیانو در ابتدا به‌گونه‌ای شخصیت‌پردازی‌ شده است که مخاطب هر آن انتظار دارد او را همچون فیلم شجاع‌دل شبیه یک عصیان‌گر علیه ظلم و جور ببیند. اما روایت راه ساده‌ی خود را می‌رود. لوچیانو گهگاه خود را همچون یک انقلابی به مخاطب نشان می‌دهد اما هیچ‌گاه ورای مستی وارد جنگی تن‌به‌تن نمی‌شود. گویی آن دروازه‌ای که مسیر اصلی روستا را روی روستائیان بسته است تبدیل به سیبلی برای خالی کردن خشم لوچیانو شده است و نه بیشتر. این خشم فردی او باعث به آتش کشیده شدن معشوقه و او نیز تبدیل به یک تبعیدی در آن سوی جهان می‌شود.
کارگردان‌ها در بخش دوم روایت خود داستان را به آن سوی آب‌ها و آمریکای جنوبی می‌برند. در این بخش از روایت به‌یاد فیلم زیبای «آگیره، خشم خداوند» اثر ورنر هرتزوگ می‌افتیم. در آن فیلم کاراکتر آگیره به‌سوی یافتن الدورادو می‌رود و در بین راه جنون آمازون او را در بر می‌گیرد. اما کارگردان‌های این اثر لوچیانوی تبعیدشده را به راهنمای یک گروه برای یافتن گنجی در میان کوه‌ها بدل کرده‌اند. درست مانند روایت هوگو از ژان‌ والژان، فیلم‌سازان لوچیانو را در برابر یک کشیش قرار می‌دهند. اما کشیش در اینجا شخصی نیست که چشم بر سرقت ژان والژان ببندد. اینجا هم روایت به‌سادگی نقل می‌شود؛ لوچیانو از سر استیصال به نزدیکی یک کلیسا می‌رسد و خود را کشان‌کشان به آنجا می‌رساند. اما کشیش در حال جان دادن پس از حمله‌ای خونین است. در اینجا لوچیانو هویت فرد مرده را می‌گیرد و خود را به آن گروه در هیبت راهنمای گنج خرچنگ جا می‌زند. اما در نهایت این سفری به‌سوی یافتن معنای جمله‌ی کاراکتر «اِما» در بخش اول فیلم است؛ آنجا که نور خورشید بر سطح دریاچه می‌تابد و رنگ طلایی کف دریاچه عیان می‌شود. این دریاچه کنار اقیانوس است و لوچیانو در پی رستگاری از اقیانوس عبور می‌کند تا دریاچه را در آغوش بگیرد. اما این سفر نه همچون سفر هفت شهر عشق بلکه هجرت اجباری یک تبعیدی در دنیای مملو از تصادف‌هاست. شاید در انتها چنین باید گفت که تعبیر این دو فیلم‌ساز ایتالیایی از مفهوم «شانس» در کلام ماکیاولی تبدیل به حکایتی در باب رستگاری عاشقانه‌ی یک مطرود شده است.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟