پوستر فیلم گرگ

درون‌مایه‌ای که قصه‌ای بیش از این را می‌طلبید

گرگ
Wolf
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۱.۵
نویسنده مصطفی ملکی

بعضی از مفاهیم روانشناسی همچنان در سینما بکر هستند و فیلم‌سازی را طلب می‌کنند که بتواند از درون آن درامی قابل قبول را بیرون بکشد. «بی‌قراری گونه‌ای» یکی از این مفاهیم است. درباره‌ی «دیسفوریا» یا همان بی‌قراری بسیار شنیده‌ایم. این ترم در روانشناسی به نوعی ملال در انسان اشاره دارد که باعث آشفتگی می‌شود. بی‌قراری جنسیتی در باب افرادی است که احساس می‌کنند در کالبد جنس مخالف می‌توانند به آرامش و تسکین خاطر برسند و در نتیجه از جنسیت کنونی خود بیزار می‌شوند. اما «بی‌قراری گونه‌ای» در باب افرادی است که خود را در حیوانی دیگر جست‌و‌جو می‌کنند. این افراد هویت خود به‌عنوان انسان را دیگر قبول ندارند و به‌دنبال آن در حیوانی دیگر می‌گردند؛ گرگ، پاندا، خرس، اسب، اردک و … . خانم «ناتالی بیانکری» در درام جدید خود به‌سراغ پرداخت قصه‌ای درباره‌ی این افراد رفته است.
«جیکوب» نوجوانی است که با زوزه کشیدن و عریان در طبیعت و جنگل‌ها گشتن خود را یک گرگ می‌پندارد. پدر و مادر برای درمان فرزند بیمار خود او را به یک مرکز درمانی می‌سپارند. جیکوب در روزهای اول و با دیدن دیگرانی که مانند او هستند و هر کدام در نقش حیوانی دیگر رفته‌اند کمی از رفتار خود شرمگین است و گویی از بروز گرگ بودن خجالت می‌کشد. این مسخ‌شدگی را شاید به‌گونه‌ای دیگر در داستان «مسخ» کافکا و «عزاداران بیل» غلامحسین ساعدی شاهد بوده‌ایم. در عزاداران بیل، «مش حسن» دچار نوعی حمله‌ی روانی در پی از دست دادن گاو خود می‌شود و در نهایت «من» خود را می‌کشد و «من» گاو را می‌پذیرد. او به‌نوعی خودآگاه‌اش دیگر توان درک محیط پیرامون را ندارد و در نتیجه گاو شدن او به‌منزله‌ی پایان حیات انسانی‌اش (انسان خودآگاه) است. اما در این فیلم فرد با نیمه‌خودآگاه خود دچار ملالِ گونه‌ای می‌شود. این فرد حرف می‌زند، می‌خندد، اطرافیان را می‌شناسد، با دنیای پیرامون ارتباط برقرار می‌کند و … . این افراد در مرحله‌ی قبل از کاراکتر مش‌حسن قرار دارند و به‌نوعی هنوز می‌توان خودآگاه انسانی‌شان را بازگرداند. خانم بیانکری نیز در بخشی از فیلم خود این مسخ‌شدگی را، که دیگر راه بازگشتی در آن نیست، با نشان دادن آن مرد درون قفس نشان می‌دهد.
اما این درام یک مشکل اساسی دارد. کاراکترها به‌نظر خوب پرداخت شده‌اند اما بازیگران فرسنگ‌ها با این کاراکترها فاصله دارند. در هر حال ساخت چنین درامی پیش‌تولید بسیار طاقت‌فرسایی را طلب می‌کند و به‌نوعی باید این بازیگران نوجوان را برای پذیرفتن چنین کاراکترهایی آموزش داد. اما متأسفانه در قاب تصویر چنین چیزی را نمی‌بینیم و همین باعث شده تا فیلم بیشتر شبیه بازی‌های سیرکی و مضحک نوجوانان در حیاط مدرسه شود. خانم بیانکری تلاش می‌کند با اضافه کردن نوعی اروتیسم و هیجان فیلم خود را نجات دهد اما نمی‌داند که درام‌اش از پایه و اساس مشکل دارد. خوبی این قضیه در آن است که در هر حال این درون‌مایه همچنان بکر می‌ماند و باید منتظر شخصی چون «لانتیموس» بود بلکه بتواند این اختلال هویتی را کاملاً سینمایی روی پرده ببرد.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟