در مورد ارتباط مستقیم کودک و والدین و واکنش ذهن کودکان به واژهها و مفاهیمی که بین بزرگسالان باب است تحقیقات علمی بسیار شده است و حتی درسگفتارهای بسیاری از روانشناسان، روانکاوان و جامعهشناسان در دسترس است. بسیاری از فیلمسازان مستند با هر کدام از این مفاهیم آثار مستند زیبایی برجای گذاشتهاند. حال بگذارید کارکرد سینمای داستانی و مستند را کمی با هم مرور کنیم. سینمای مستند به رخداد با فردی میپردازد که قبلاً اتفاق افتاده یا زندگی کرده (مانند جنگ، انقلابها، شخصیتهایی که دیگر زنده نیستند) و حال برای بیرون کشیدن واقعیت پنهان از دل آن ماجرای گذشته، کارگردان و عوامل فیلم بهسراغ جمعآوری مستندات و تدوین آنها میروند. یا اینکه کارگردان بهسراغ سبکی از زندگی که برای دیگران ناآشناست میرود و بهجای شخصیتپردازیهای داستانی از اشخاص حقیقی استفاده میکند. اما سینمای داستانی یا بازنمایی تجربهای زیسته با استفاده از شخصیتپردازیهای داستانی است یا در دنیای داستانی خلق شده توسط فیلمساز رخ میدهد. فیلم جدید آقای «مایک میلز» در دنیای معلق بین یک تحقیق جامعهشناختی و یک اثر سینمایی مستند/داستانی سرگردان است.
«جانی» یک گزارشگر رادیو است که بههمراه همکاران خود از شهری به شهر دیگر میرود تا مخاطب کودک و نوجوان خود را در معرض سوالاتی در باب آینده، انتظار از والدین و دیدگاهشان نسبت به جامعه قرار دهد. در این بین خواهرش با او تماس میگیرد و درخواست میکند برای مدتی در کنار خواهرزادهاش با نام «جسی» بماند. چون خواهر-ویو- قرار است برای رسیدگی به همسر بیمارش به کالیفرنیا سفر کند. بخش عمدهای از فیلم را مصاحبههای این گروه رادیویی با کودکان و نوجوانان شهرهای مختلف تشکیل داده است. پارهای دیگر مقالاتی است که جانی در باب کودکان و والدین میخواند و کارگردان هم با زیرنویس کردن نام مقاله، کتاب، و نویسنده مخاطب را از آن آگاه میکند. بخش دیگری نیز به تقابل غلوشدهی جانی و جسی میپردازد که خود این دیالوگها هم نشانی از یک مصاحبهی غیرمستقیم با یک کودک دارد. زمانی که این تکهها را کنار هم قرار میدهیم تنها چیزی که به ذهن خطور نمیکند یک درام سینمایی است.
اگر بخواهیم کار جدید آقای میلز را در دستهی آثار داستانی سینما قرار دهیم که باید پرسید چرا عباس کیارستمی «مشق شب» را یک مستند ارائه داد؟ چرا «تونی کایه» فیلم «از هم گسستن» را یک درام کرد؟ هر دو اثر یاد شده در همین مسیری گام برمیدارند که فیلم جدید جناب میلز در آن قرار دارد. اما تفاوت کجاست؟ عباس کیارستمی از یک کلیدواژه با نام مشق شب استفاده میکند، دوربین را میکارد و کودکان نوبتبهنوبت روبهروی آن قرار میگیرند و به سوالاتی پاسخ میدهند. زمانی که این اثر را مشاهده میکنیم بیش از یک اثر داستانی دچار هیجان، تعلیق و بسیاری از احساساتی که در مواجهه با واقعیت عریان در ما بروز میکنند میشویم. اما در فیلم آقای میلز، کارگردان ظاهراً برای فرار از اینکه اثرش یک مستند لقب نگیرد سعی کرده این مصاحبهها را با برشهای زیاد، تغییر نماها و تدوین موازی با بخش داستانی اثرش درون فیلم جای دهد. «تونی کایه» و فیلم زیبای «از هم گسستن»؛ کارگردان در این اثر تیتراژ را به مصاحبه با چند معلم اختصاص میدهد و با تدوین همزمان آن با تصاویر گرافیکی مخاطب را به درون دنیایی که میخواهد نقد کند میبرد. کاراکترها همه داستانی هستند اما کایه با مونولوگهای «هنری» روی تصاویری از دانشآموزان و معلمان، مخاطب خود را غرق در اثر میکند. متأسفانه برای اثر آقای میلز مابهازاهای بسیار بهتری وجود دارند و ای کاش او اثرش را کاملاً شجاعانه همچون یک مستند یا در نهایت یک مستندنما معرفی میکرد. اما مشکل اینجاست که ما بهاجبار در برابر یک درام قرار داریم.
اینکه کارگردان رنگ را از اثر خود حذف کرده تا مخاطب بیشتر درگیر دیالوگها، مصاحبهها و مونولوگهای پیدرپی شود بیشتر به بیجسارتی کارگردان اشاره دارد تا استفادهی هوشمندانهی او از قاب سیاهوسفید. مضحکتر از بیجسارتی کارگردان با اصطلاحی مواجه هستیم که میگویند این فیلم برای شنیدن است و باید گوشهای قوی داشته باشید. در خندهدار بودن این تعریف باید گفت که احتمالاً گویندگان این جمله برای مدح این فیلم نه سینمای برسون را دیدهاند و نه درکی از رابطهی تصویر و شنیدن دارند. برسون برای دخالت دادن حس شنوایی مخاب در فیلم از تکنیک عبور کردن صدا از روی تصویر فریزشده استفاده میکرد. او با قرار دادن صدا در پس تصویر با ما سخن میگوید. اما ظاهراً بسیاری در باب این فیلم دچار عدم درک مناسب از سینما و رابطهاش با مخاطب این مدیوم هنری هستند.
بگذارید یک بار دیگر این جمله را تکرار کنم که بی دلیل اثری را داستانی، مستند و مستندنما نمینامیم. کارگردان سعی کرده از تسلط «واکین فینیکس» در ادای دیالوگها و بازی بدنیاش استفاده کند تا کاراکتر کودک بیشتر و بیشتر در فیلم نمایان شود. گویا آقای میلز از تبدیل کردن پردهی آخر فیلم خود به یک ملودرام احساسی بدش نمیآمده اما تا جایی که توانسته جلوی این خواستهی ذهنی را گرفته است و دوباره بهسراغ همان مصاحبهها رفته است. مثالی قدیمی وجود دارد که فلانی در خیابان به زمین میخورد اما برای حفظ غرور خود تا خانه سینهخیز میرود. حال و روز آقای میلز و فیلماش نیز چنین است؛ او برای اینکه بتواند بگوید استفاده از این مصاحبهها تعریفی بر سکانسهای داستانی فیلم است تا آخرین لحظهی تیتراژ پایانی هم این مصاحبهها را روی تصویر ادامه میدهد. این ژستهای روشنفکری و دلسوزانه در باب کودک و نوجوان و نگاه آنها به آینده دیگر نخنما شده است. آقای میلز در آثار قبلی خود قابهای بسیار خوبی را از سینمای نو ایالات متحده تصویر کرده بود و بعید بود چنین شترگاوپلنگی را از او شاهد باشیم.
نوع نگاه یک کودک به دنیا و مواجههی او با سوالاتی که ذهناش را به چالش میکشند بسیار جذاب و هیجانانگیز است. مخاطب همیشه از این تقابلها استقبال میکند اما در اثر آقای میلز با نوعی فخرفروشی پنهان مواجه هستیم که در هیچکدام از صحنهها و سکانسها آن جذابیت ذکرشده را دریافت نمیکنیم. متأسفانه فیلم جدید میلز در بخش داستانی کمیتاش لنگ است. اما میتوان از آن بهعنوان یک پژوهش تصویری و معرفی چند کتاب در باب کودک و نوجوان یاد کرد. جانی و جسی را هم میتوان مانند کاراکترهای شوهای تلویزیونی که بعد از بیان گزاره سکانسی را در باب آن بازی میکنند بهحساب آورد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.