در این روایت زن سوژه بود یا ابژه؟
بسیار پیش آمده که فیلمسازان سعی دارند دنیایی را خلق کنند اما نمیدانند سوژه و ابژه کجای روایت قرار دارند. چون این فیلم مربوط به سینمای اسکاندیناویست بگذارید «آندرس توماس ینسن» را مثال بزنیم. او همیشه سعی کرده برخی مفاهیم عمیق انسانی را در قابی شیک و داستانی و مبهم بهکار ببرد. گویی این دسته از کارگردانها بسیاری از نقلقولها را دوست دارند، به برخی روشنفکرها علاقهمند هستند و در نهایت سعی دارند با این پیشزمینه دنیای داستانی خود را خلق کنند. «خواکیم تریر» نیز در فیلم جدید خود چنین دنیای اتوخوردهای را تحویل مخاطب میدهد.
کاراکتر اصلی این دنیا دختری با نام «جولی» است که در هر مرحله از زندگیاش حس میکند دنیایی بهتر انتظارش را میکشد. کارگردان در کل روایت گویا از قضاوت شدن میترسد. گاه نگاه او بهشدت فمینیستی است و گاه قابها را طوری میبندد که گویی زن همان ابژهی جنسی مردان است؛ حال میخواهد این مرد نویسنده باشد یا یک باریستا. کاراکتر جولی در دنیایی که آقای تریر خلق کرده بیش از هر چیز همان انسانی معلومالحالیست که فانتزیهای جنسی بیش از هر چیزی نقش تعیینکنندهای در دنیای او دارند. کارگردان با خوراندن قارچ روانگردان به جولی، او را در برابر دنیای عریان دور و برش قرار میدهد. در این سکانس جولی در برابر تمام مردان زندگی خود قرار میگیرد و گویی تن او از تمام این لمسها پلاسیده است. اما سوال اینجاست که کارگردان چرا نمیخواهد خنده را از روی لبهای جولی حذف کند؟ آیا میخواهد او را همچنان در برابر تمام شکستهایی که داشته مقاوم نشان دهد؟ آیا قرار بوده نگاهی اگزیستانسیالیستی به او داشته باشد و اینکه اینها تجربهاند و نه شکست؟ منظور او هر کدام از اینها بوده باشد اما ما چیزی جز یک دختر در دنیایی شیک و رویایی نمیبینیم. هیچکدام از این رخدادها در زندگی جولی تغییری را ایجاد نمیکنند. کاراکتر جولی در این دنیا چیزی جز یک مدل شیک و خندان نیست. حتی تلاش کارگردان در ایجاد رئالیسم جادویی هم نتوانسته این معلق بودن فیلم را نجات دهد.
فیلم شعاری در سینما بسیار نخنماست. تریر در این فیلم نمیتواند علاقهی خود را به بحثهای روشنفکری در باب فروید و فمینیسم پنهان کند و در دو سکانس همان بحثهای تکراری را در باب زن و اینکه او ابژهی دنیای مردان است یا سوژهی زندگی خود بهتصویر میکشد. اما خود نمیداند که فیلماش در همین تعلیق باقی مانده است. تریر قصد دارد نگاه سوبژکتیوش را در فیلم حذف کند اما قادر به این کار نبوده است. بههمین سبب فیلم، علیرغم داشتن نماهایی خوب، در رسیدن به یک همگنی میان روایت و کاراکترها عقیم مانده است.
فیلم «بدترین آدم دنیا» میتوانست در ترسیم دنیایی از سرگردانی کاراکتر زن موفق شود. اما کارگردان و آن پیشینههای ناقص ذهنیاش در باب دنیای مردسالار، فمینیسم، روشنفکری، زن، سوژه و ابژهی جنسی، فانتزیهای ذهن، نگاه اگزیستانسیالیستی، سرگردانی انسانی که همیشه منتظر دنیای بهتر است و … باعث شده با اثری لوس و جشنوارهای مواجه شویم. تفاوت کارگردانهای جشنوارهای و فیلمسازان مؤلف در این است که سینماگر مؤلف میداند «چه» را خلق میکند و چه کسی قرار است در مواجهه با این «چه» قرار بگیرد. اما کارگردان جشنوارهای سعی دارد با تک سکانسهای انفجاری دلها را برباید و در نتیجه آن تفکر انتقادی از اثرش حذف میشود و چیزی جز رنگولعابهای عاریهای باقی نمیماند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.