«ایمبرت فوکوماچی» عکاس کوهنورد روزنامه است که آخرین صعود کوهنوردانی که او آنها را دنبال میکند به خاطر هوای بد نیمهکاره تمام میشود. او درون باری نشسته و منتظر زمان بازگشت به خانه است که مردی به سمتاش آمده و از دوربینی قدیمی متعلق به «جورج مالوری» حرف میزند. ایمبرت حرفهای این مرد را جدی نمیگیرد، اما کمی بعد اتفاقی عجیب رخ میدهد و ایمبرت بار دیگر در شرایطی عجیب با همان مرد مرموز مواجه میشود. در ادامه این مرد او را به سمت کوهنوردی دیگر به نام «هابو» میکشد که در حقیقت این دوربین را یافته است. حال ایمبرت برای یافتن هابو، مردی که سالها پیش به ناگاه ناپدید شده است، آخرین سرنخها را دنبال میکند.
انیمیشن «قلهی خدایان» داستانی خیالی از دل یک داستان واقعی است. در سال ۱۹۵۳ اولین گروه کوهنورد توانستند قلهی اورست را فتح کنند، اما پیش از آن «جورج مالوری» در سال ۱۹۲۴ به همراه همکارش «اندرو ایروین» در چند صد متری قله دیده شدند اما هرگز بازنگشتند و کسی نمیداند که آیا آنها واقعاً به قله رسیدهاند یا نه. سرنوشت مالوری تا ۷۵ سال بعد یعنی سال ۱۹۹۹ نامشخص ماند تا اینکه کوهنوردانی تنِ یخزدهی او را در همان نزدیکی یافتند. بر اساس مشاهدات روی جسد عدهای احتمال دادند که مالوری توانسته باشد قله را فتح کند. این مشاهدات بدین شرح میباشند: عکس همسرش که او گفته بود بر روی قله آن را به جا خواهد گذاشت و هنگام مرگ در کنارش نبود. عینک آفتابی او که هنگام مرگ در جیباش قرار داشت. -چرا که سرما و باد و برف آنقدر شدید است که بدون عینک امکان دیدن در روز نیست و آنها احتمالاً درحال بازگشت از قله شبهنگام دچار حادثه شده بودند- و در نهایت آثار به جامانده بر روی خود جسد. البته که برای تمام این موارد دلایلی بر ردشان نیز وجود دارد. درواقع این داستان واقعی پایهی شروع داستانی خیالی از یک روزنامهنگار و یک کوهنورد شده که هر کدام برای چشیدن طعم آن لذت ابتدایی تلاش میکنند.
انیمیشن «قلهی خدایان» روایتی نفسگیر، جذاب و ماجراجویانه از افرادی است که اگرچه واقعی نیستند، اما تداعی تمام آن خبرنگاران و کوهنوردانی هستند که هرساله جان خود را برای رسیدن به این قلهی عظیم از دست میدهند. اما چرا؟ چرا باید افرادی برای گذشتن از این مسیر از جان خود بگذرند؟ این مسیر مگر چیست و رسیدن به قلهی اورست مگر قرار است چه فایدهای داشته باشد؟ فقط برای برتر شدن و برنده شدن؟ این انیمیشن روایتی شکوهمند از انسانهاییست که برایشان رفتن مهمتر از رسیدن است و رسیدن انگیزهای برای رفتن. اورست برای این افراد یک مفهوم است. کوه برای آنها شخصیتی والا و محکم دارد که برای ستایشاش بر او قدم میگذارند و برای آزمایش خود اقدام به گذشتن از این غول عظیم میکنند. «یکبار اگر طعماش را بچشی، دیگر نمیتوانی از آن بگذری»؛ این همان حرفی است که بسیاری از ورزشکاران ورزشهای خطرناک میگویند.
«پاتریک ایمبرت» با مهارت تمام توانسته است از یک مانگای هزاروپانصد صفحهای -اثر «تانیکوچی» و «یومهماکورا»- (۲۰۰۳-۲۰۰۰) داستانی نود دقیقهای را روایت کند که اگرچه بسیاری از جزئیات جانبی این مانگای طولانی نادیده گرفته شده، اما همچنان خود را به روایت اصلی وفادار نگهداشتهاست. این انیمیشن حتی توانسته به مانگا اعتباری بیش نیز بیفزاید. لازم به ذکر است که خود مانگا نیز اقتباسی از رمان یومهماکورا (۱۹۹۸) است.
اما همانطور که از روایت ناب و سادهی این داستان و شخصیتپردازیهای قوی آن نمیتوان گذشت، از تصاویر آن هم نمیتوان به راحتی گذشت. این انیمیشن بار دیگر معجزهی نقاشی و هنر انیمیشن را برای ما معنا میکند. زیبایی شکوهمند کوهها و درهها و سرمایی که میتواند تا عمق جان نیز نفوذ کند، در کنار بهره بردن از رنگهای طبیعی و ادغام آن با سکانسی سوررئال و رنگ قرمز آن از سقوط احساسیِ فوکوماچی در قله همگی اثر روایت را بیشازپیش نموده است. این انیمیشن داستانی آرام و ظریف از شخصیتهایی ساکت اما پر احساس است که شور و شوقِ آنها را در زیرِ تلاشهایِ گذشتنشان از این کوههایِ سخت و سرد به تصویر کشیده است. این داستان روایتی پرستایش از خوششانسیِ انسانهایی است که در راه آنچه میخواهند و آنچه دوست دارند، زمان خود را سپری میکنند، حتی اگر در این میان تنها بمانند یا جان خود را از دست بدهند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.