فعالان سیاسی سانتیمانتال
اروپا پس از جنگ داخلی سوریه با انبوهی از مهاجران مواجه شد که تا همین امسال و پس از تغییر نظام سیاسی در افغانستان همچنان با آن روبهروست. بسیاری از حزبهای راستگرای افراطی و ناسیونالیستهای دو آتشه کاملاً مخالف باز شدن درها بهروی این بیوطنهای در آرزوی وطن هستند. اما در این میان چپهای تندرو، و سوسیالیستهای میانهرو در تلاش هستند که ممانعت برخی از کشورها از پذیرفتن این مهاجران را به چالش بکشند. هرچه هست چیزی جز نوعی سانتیمانتالیسم سیاسی را نمیتوان در میان این گروههای فعال پیدا کرد. خانم «جولیا فون هاینز» در جدیدترین اثر سینمایی خود بهمیان یک گروه کوچک حقوقبشری در آلمان رفته است.
لوئیزا دانشجوی سال اول رشتهی حقوق است و بهنوعی از خانوادههای آریستوکرات آلمانی بهحساب میآید. او از طریق دوست خود، «بته»، با یک گروه جوان و غیر رسمی حقوقبشری آشنا میشود که سعی دارند مجوز کار حزبی خود را از دولت بگیرند. البته کارگردان پیش از تمام اینها و قبل از تیتراژ فیلم نشان میدهد که قصد دارد مادهی ۱۲۸ قانون اساسی آلمان را به چالش بکشد. او درام خود را در همین راستا پیش میبرد.
در این فیلم شاهد تقابل اومانیسم و نژادپرستی یا آنچه که بر سر مهاجران میآید نیستیم. کارگردان در درام خود سعی دارد به دعواهای کودکانه بین نئونازیها و این جوانان ایدهآلیست بپردازد. بهنوعی میتوان اینگونه برداشت کرد که فیلمساز سعی دارد به روابط درونگروهی این دسته از جوانان آلمانی بپردازد؛ جوانانی که همهاشان بهصورت انتزاعی یک آنارشیست هستند اما در واقع درگیر همان هیجانهای کاذب ابتدای مسیر جوانی شدهاند و نباید از آنها انتظار چیزی ورای این شور و شوق توخالی را داشت. فیلمساز برای اینکه بتواند منظور خود را واضحتر توضیح دهد نسل قدیمی را هم وارد روایت میکند و انتهای این آرمانخواهی را به کاراکتر اصلی خود نشان میدهد. حتی در جایی با دیالوگ مستقیم پدر لوئیزا مواجه هستیم که میگوید:«زیر ۳۰ سالههایی که چپ نیستن اصلاً دل ندارن و بالای ۳۰ سالههایی که هنوز چپ هستند مغز ندارن.» این طنازی کارگردان در بهسخره گرفتن ابتذال و انتزاع ذهنی موجود بین جوانان نسل جدید اروپایی (یا بهنوعی تمام جهان) بسیار کنایی است و نشان از نداشتن نگاه سوبژکتیو به درام دارد.
این فیلم گاه ضربآهنگ خود را با برشهای پیدرپی بالا میبرد و گاه با سکون دوربین مخاطب را به درون دنیای خالی ذهنی کاراکترها وارد میکند. فیلم در تمام لحظات خود سعی دارد مخاطب را وارد بازیهای کودکانهی کاراکترهای خود با مفاهیم اجتماعی کند. این فیلم قرار نیست نگاه برتولوچی در «رؤیاپردازان» را به مخاطب نشان دهد بلکه سعی دارد برای لحظاتی بهدرون جامعهی جوانان آرمانگرای آلمانی برود و نقدی طنازانه به آنها وارد کند؛ جوانانی که با تفکرات آنارشیستی اما ذهنی رومانتیک سعی در تغییر ضعفهای جهان دارند. این جوانان همان کودکانی هستند که در دوران ابتدایی و پس از پایان کلاس تبدیل به دو دسته میشدند و تا رسیدن ناظم و مدیر مشت و لگد نثار یکدیگر میکردند. کارگردان نیز خیلی زیرکانه تقابلهای این دسته و نئونازیها را تبدیل به همان دعواهای کودکانه کرده که در نهایت قانون کشور نقش ناظم و مدیر را بازی میکند و هر کدام بهسویی میروند. این فیلم بهنوعی آرمانخواهی مدرن را به چالش کشیده است و اگر آن سکانس سادهلوحانهی انتهای فیلم نبود میتوانستیم همچون یک اثر خوب و نه متوسط به آن نگاه کنیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.