چشمان ما کجا را مینگرند؟
هر روز زمانی که از پیادهرو رد میشویم، در تاکسی یا مترو مینشینیم، هنگام کار کردن با همکاران گفتوگو میکنیم، در پارک، کافه یا رستوران و هر مکان عمومی دیگری لحظاتی به دیگران خیره میشویم، کمی به این فکر میکنیم که دنیا از نگاه دیگران چگونه است. میلیاردها چشم، دهان و گوش در حال دیدن و گفتن و شنیدن هستند و ما فقط یکی از آنها هستیم. این فیلم نیز روایتیست که یک راوی در حال نقل کردن آن است و کاراکترها، محیط و هر آنچه که در تصویر میبینیم ممکن بود چیز دیگری باشند.
فیلم از همان ابتدا تصادفی بودن این روایت را برای ما آشکار میکند. ابتدا کودکانی را میبینیم که با هیجان در حال بیرون آمدن از مدرسه هستند. دوربین بهصورت ثابت و در نماهای مختلف این هیجان را برای ما تصویر میکند. کات و حال قابی که فقط پاها را در چند برش که نشان از چند مقطع زمانی متفاوت است نشان میدهد و دو نفر که بر اثر برخورد با یکدیگر مکالمهای کوتاه میکنند؛ «گئورگی» و «لیزا» که قرار است روایت با آنها آغاز شود و پایان پذیرد. این قاب کمکم باز میشود و در هر سکانس بهسراغ زندگی خصوصی این دو نفر میرویم. لیزا یک دانشجوی داروسازی و گئورگی نیز بازیکن فوتبال است. اما روایت در شبی که آنها بالاخره اولین قرار عاشقانهاشان را با یکدیگر فیکس میکنند وارد بعد دیگری میشود. لیزا از نهال کوچک، دوربین مداربستهی خیابان، ناودان و باد خطری را حس میکند؛ خطر اینکه فردا او و گئورگی آدمهای دیگری خواهند شد. کارگردان با ظرافت خاصی هنگامی که لیزا سر بر بالش میگذارد لحظهای فیلم را متوقف میکند و از مخاطب میخواهد با شنیدن صدای بوق اول چشماناش را ببندد و با صدای بوق دوم آنها را دوباره باز کند. این ظرافت کارگردان باعث میشود که مخاطب با آن دگرگونیای که در کالبد لیزا رخ داده احساس تازگی کند. همین ذکاوت و ظرافت است که باعث میشود یک درام بهراحتی برای مخاطب خود باورپذیر شود.
روایت راوی و اتفاقی که برای کاراکترهای لیزا و گئورگی رخ داده ممکن است فیلم را از کادر رئالیستی خارج کند اما واقعیترین کادرها را به مخاطب نشان میدهد. کارگردان با روایتی که راوی نقل میکند گویی میخواهد داستان یک شهر را روایت کند. او برای این کار سعی دارد تا جایی که میتواند از قابهای باز که لانگشاتها و اکستریملانگشاتهای جذابی از شهر را میدهند استفاده کند. پس از چند نمای اینگونه و روایتهای راوی از سوژههای مختلفی که در شهر به ما میدهد (از جمله آن چند سگی که علاقهمند به تماشای مسابقات جام جهانی فوتبال هستند)، روی اصلی فیلم برای ما نمایان میشود؛ این فیلم روایتی از شهر قدیمی «کوتائیسی» است. کاراکتر اصلی خود شهر است و همهی کاراکترهای دیگر ابژههایی هستند که درون دیوارههای این شهر گذران زندگی میکنند. در پردهی دوم فیلم دیگر راوی به نقل اتفاقات درون شهر میپردازد و لحظاتی که او ساکت است این تصاویر هستند که شهر را برای ما تعریف میکنند.
باید گفت که در برخی سکانسهای این فیلم بهیاد «زیبایی بزرگ» اثر سورنتینو میافتم که چگونه شهر رم تبدیل به یک کاراکتر اصلی در فیلم میشود. البته در درام سورنتینو این فیکشن بود که بر رئالیسم غلبه داشت اما در درام «کوبریدزه» این شهر کوتائیسی است که سوژهی اصلی فیلمساز بهحساب میآید. در پردهی دوم حضور شخصیتهای لیزا و گئورگی رفتهرفته کمرنگتر میشود اما همچنان در صحنههایی حضور دارند و با زندگی جدید خود در کالبدهای جدید خو گرفتهاند. کارگردان برای آنکه فیلم را بهسوی مستندی زیباییشناسانه از یک شهر قدیمی نبرد، این دو کاراکتر و اتفاقاتی که برای آنها رخ میدهد را در روایت خود نگاه میدارد. باید گفت همین تأمل کارگردان باعث ایجاد تعلیق در ذهن مخاطب میشود و او مشتاقانه در انتظار است که ملاقات آنها هر چه زودتر رخ دهد. اما فیلمساز روایت را بهگونهای پیش میبرد که این رخداد تبدیل به یک اتفاق بین تمامی اتفاقهای فیلم میشود. این فیلم در عنوان خود از مخاطب سوالی میپرسد و در طول روایت خود قصد دارد به مخاطب این را القا کند که داستان لیزا و گئورگی از میان انبوه داستانهایی است که هر روز در دنیای پیرامون ما رخ میدهد. او برای این حادثه پایانی در نظر نمیگیرد و با اکستریملانگشاتی از شهر که راوی روی آن در حال حرف زدن است دیگر بهدنبال آن دو نمیرود و همهچیز را در خیابانها، رودخانه و پلهای این شهر رها میکند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.