پوستر فیلم اجبار طبیعت

گلوله‌های آبی، زمین خونین

اجبار طبیعت
Force of Nature
محصول 2020
امتیاز ۰.۵
نویسنده مانتره

داستان درمورد پلیسی‌ست که در خلال یک طوفان سهمگین سعی دارد از یک سرقت تاریخی_هنری جلوگیری کند.

فیلم دقیقاً مخاطب را در نقطه‌ی بحران داستان فرود می‌آورد. باران‌های تند، بازی گرفتن کارگردان از موسیقی دراماتیک، همگی نشان از تسلط وی بر سکانس آغازین فیلم دارند. 

داستان بعد از سکانس افتتاحیه لانگ‌شات‌هایی درمورد مکان_زمان و موقعیت وقوع ماجرا را به ما می‌دهد و ما در تثلیث کلاسیک هالیوود گرفتار می‌شویم؛ قهرمان_ضد قهرمان_ نیروی جبر !

مرد تبهکاری بعد از به‌دست‌آوردن یکی از ده‌ها نقاشی که به‌صورت پازل‌گونه در گوشه‌گوشه‌ی خانه‌های یک ساختمان جاساز شده‌اند وارد بلوک ساختمانی می‌شود. پیشتر مرد سیه‌چرده‌ای به‌دلیل نزاعی بدوی سر خرید افراطی گوشت توسط پلیس دستگیر می‌شود. و توسط این مرد سیاه‌پوست پلیس هم به ساختمانی که تبهکاران به آنجا خواهند رسید می‌رود.

پلیس کاردیناله، در سکانس‌های اولیه‌ی فیلم قصد خودکشی دارد، اما کارگردان با نشان دادن چند پلان کدهایی به بیننده می‌دهد و تمام.

دو پلیس جوان ـــــ کاردیناله و پناـــــ هردو به بهانه‌ای مرد سیاه پوست را به خانه می‌برند و مأموریت دارند تمام اهالی ساختمان را تخلیه کرده و به محلی امن برسانند.

در همین موقع گروه تبهکار به‌دنبال پیرمردی که تمام تابلوها را در آپارتمان‌ها قرار داده، هستند.

بعد از این فلش‌بک‌ها به زمان حال می‌رسیم. دو پلیس یک‌به‌یک به خانه‌ها سرک می‌کشند و به دختر جوان که از قضا پزشک است و پلیس بازنشسته‌ی مریض‌الاحوال و لجوجی می‌رسند که قصد تخلیه ندارد.

 از مشاجره‌ی کاردیناله پلیس و پیرمرد ـــــ با بازی مل‌گیبسون ــــــ متوجه گذشته‌ی پلیس کاردیناله می‌شویم؛ او در گذشته سهواً نامزد خود را در یک مأموریت کشته است. سناریوی هزارو یک‌بار بازسازی شده، روایت جدیدی به مخاطب نمی‌دهد. شخصیت پلیس کاردیناله هم برای مخاطب قانع‌کننده نیست که آیا واقعاً او در سکانس‌های ابتدایی قصد خودکشی دارد یا فقط کارگردان اسلحه را به‌دست او داده است!

کاردیناله و پنا، این دو پلیس، از هم جدا می‌شوند و تلاش می‌کنند مابقی افراد ساختمان را برای خروج قانع کنند. در این بین گروه تبه‌کار به‌دنبال پیرمرد، به‌جان پلیس کاردیناله سوءقصد می‌کنند و شروع داستان از اینجا به‌بعد خواهد بود.

ساختمان این فیلم به این جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم تشبیه شده. در بستری از درام تکراری اِلِمان‌های جدیدی در طول فیلم به ما داده می‌شود. 

خبری از تبه‌کار سیاه‌پوست همیشگی نیست و خبری هم از مرد سفید‌پوست تمام قهرمان نیست. تمام افراد به‌نوعی قهرمان هستند. کارگردان تبه‌کاران را مدام در طبقات زیرین نشان می‌دهد و با این زیر متن‌ها قصد دارد بگوید در لایه‌های پنهان یک جامعه چه خبرها است.

در طبقات بالاتر به‌ترتیب یک خانه‌پزشک و یک مرد سیه‌چرده و یک پلیس بازنشسته و در نهایت یک مرد نازیست ـــــ که میراث خانوادگی‌اش گنج عظیمی است که به‌قول کاردیناله هزینه‌ی خون است ــــــ زندگی می‌کنند.

مرد سیه‌چرده همانی است که در طول تاریخ دیده‌ایم؛ مردی که ظلم‌ دیده و خشمِ فروخورده دارد و همیشه مورد اتهام است. او در طبقه‌ی سوم زندگی می‌کند. یک حیوان خانگی دارد که طوری اورا تربیت کرده که به لباس پلیس‌ها حساسیت دارد. کارگردان دفاع بدوی این مرد سیاه پوست را ترجمانی قرار داده از تمام جنگ‌های نژاد‌پرستانه‌ای که سیاه‌پوستان مجبور به دفاع از خود بودند و این کار را توسط ابتدایی‌ترین تجهیزات در برابر سلاح‌های پیشرفته‌ی سفید‌پوستان انجام می‌دادند. 

این مرد سیاه‌پوست نمونه‌ای از تمام سیاه‌پوستانی‌ست که در طول تاریخ یک خشم فروخورده دارند و این خشم فروخورده برای او حیوانی وحشی‌ست که در اتاقش پرورش می‌دهد.

مرد توسط حیوان خود زخمی می‌شود. و کاردیناله و پزشک (دختر پلیس بازنشسته ) به‌اجبار به طبقات بالاتر می‌روند تا به تجهیزات پزشکی دست پیدا کنند. 

بازهم همان داستان همیشگی؛ فداکاری سفید‌پوستان!

در این بین پلیس دوم ــــ پنا ــــ و مرد بازنشسته با دسته‌ی دوم درگیر می‌شوند و بعد از کش‌و‌قوس‌هایی، پلیس بازنشسته کشته می‌شود. کارگردان به‌خوبی از رنگ‌ها و نورهای مخصوص برای ایجاد فضای دراماتیک و دلهره‌آور کمک گرفته و عنصر طوفان لحظه‌به‌لحظه بر فشار روانی مخاطب می‌افزاید.

بعد از تک‌تک سکانس‌ها، کارگردان به دختر جوان هویت بیشتری می‌دهد. او علاوه‌براینکه پزشک است، یک مبارز و حتی یک تیر‌انداز خوب هم می‌تواند باشد. کارگردان توانسته مخاطب را قانع کند که عنصر فشار و جبر می‌تواند ماهیت انسان‌ها را دچار تغییر کند و همواره انسان‌ها تحت فشار دچار بلوغ روحی و روانی هم خواهند شد. در میان این بحران‌های ریز و درشت و فشار طوفان و تبه‌کاران، تنها دو سکانس در آرامش مطلق سپری می‌شود که در هر دو دختر پزشک نقش محوری دارد؛ یکی هنگام نگاه‌های پر حسی که بین او و کاردیناله پلیس اتفاق می‌افتد و دومی هنگام مرگ پدرش! در هر دو سکانس کارگردان عشق را عنصری با ارزش‌تر از حتی هنر می‌داند که قابل ربودن نیست و آرامش اصلی را در به‌دست‌آوردن آن می‌داند.

در میان قاب‌های لرزان و کات‌های سریع و راهروهای فشرده که همگی تحت فشار بودن پلیس کاردیناله را نشان می‌دهند، مسئله‌ی آزار‌دهنده‌نبودن سیر منطقی شلیک‌هاست. گویی این قضیه روایت را کمی از واقعیت دور می‌کند وقتی‌که همه‌ی این گلوله ها قطعاً قرار نیست به کسی اصابت کنند‌.

در نهایت مردان تبهکار به تابلوهای هنری دست پیدا می‌کنند و سکانس تکان‌دهنده‌ی فیلم همان پاشیدن خون روی تابلو و اثر هنری‌ست.

مرد تبهکار برای خروج راحت‌تر یونیفرم پلیس کاردیناله را بر تن می‌کند و با هوش کاردیناله در دام حیوان خانگی مرد سیاه پوست افتاده و کشته می‌شود.

و کارگردان با تیز بینی، قانون را که اینجا لباس کاردیناله هست را مشکل اصلی ظلم به سیاه پوستان می‌داند، نه خود افراد پلیس!

در کنار این نقاط قوت، کمی در شخصیت‌پردازی‌ها کم‌کاری دیده می‌شود. اما به‌دلیل ریتم سریع فیلم و کات‌های پی‌در‌پی جای عنصر تعیلق خالی باقی مانده و برای مخاطب جای هم‌ذات‌پنداری باقی نمی‌ماند. 

و عنصر طوفان نه آن‌قدر کشنده است که در اخبارهای آغازین از آن گفته می‌شد و نه آن‌قدر سهمگین که باعث کشتار عظیمی شود. و در انتها انتظار می‌رفت کمی این نیروی جبری برای نجات پیدا کردن افراد اختلال ایجاد کند که کارگردان با یک کات و برش پرشی ما را به بعد از طوفان رجعت می‌دهد. که باید قانع شویم بالاخره به طریقی از شر طوفان هم خلاصی پیدا کرده‌اند.

و در نهایت کارگردان تابلو گرانقیمت را به مرد سیاه‌پوست می‌رساند و مرد سیاه‌پوست در دیالوگ آخر می‌گوید:« حالا اینو چه‌جوری بفروشم؟» و کارگردان نشان می‌دهد هنوز کسی درکی از هنر واقعی را ندارد و هر کسی در خور وجودش به‌دنبال هنر است؛ یکی برای نگه داشتن میراث خانوادگی، یکی برای تجارت و قدرت و یکی برای پول بیشتر!

این فیلم علی رغم ایرادات وارده سرگرمی خوبی‌ست.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟