ابتذال، ابتذال، ابتذال
مردی جوان و پروفسور دانشگاه بعد از اینکه وارث پدری که هرگز ندیده است میشود و ثروت فراوانی را به دست میآورد عاشق دختری فقیر اما مستقل میشود. «گابریل» که در میان دانشجویان دانشگاه به سختگیری شهرت دارد با دیدن «جولیا» یک دل نه صد دل عاشق میشود و قرار است این سهگانه به طریقه آشنایی و مسیر زندگی این زوج جوان بپردازد.
بعد از ساخته شدن و انتشار سه گانه «پنجاه طیف خاکستری» انگار ژانر جدیدی وارد سینما شده باشد. ژانری که ناماش را اگر ژانر ابتذال بگذاریم نامی پر بیراه نباشد. این فیلم که بدون حتی داشتن یک المان درست فیلمسازی تنها ساخته شده بود تا بینندگان خود را به تماشای آتش شهوت کاراکترهای خود بنشاند با سوژه قرار دادن پسری بسیار ثروتمند و دختری فقیر نسخهی امروزی همان فیلمها و کارتونهای گذشته بود که قرار بود مردی با ثروتاش زنی را به کمال برساند و زنی با صبوری و محبتاش مرد را از تمام آن کمبودهای زندگیاش دور کند. خرافه داستانهایی که نه تنها هیچ نکته مثبت و خوبی درون خود ندارند بلکه بیشتر باعث ایجاد نگاههای مبتذل جنسیتی میشوند. از مرور فیلم «دوزخ گابریل» دور نشویم. این فیلم نیز قرار است نسخهی ضعیفتری از فیلم «پنجاه طیف خاکستری» باشد. تصور میکنم برای توضیح ابتذال یک اثر کافیست نام یک فیلم در کنار نام این فیلم قرار بگیرد تا بیننده متوجه شود قرار است با چگونه فیلمی روبهرو گردد.
اما چرا فیلم «دوزخ گابریل» نسخهی بسیار ضعیفتری از فیلم «پنجاه طیف خاکستری» است. پاسخ این سوال را میتوان در عوامل تولید دو فیلم و البته اصل طرح داستان دانست. بازیگران مشهور فیلم «پنجاه طیف خاکستری» اگرچه در حال بازی کردن شخصیتهایی بدون هویت و بدون معنا هستند اما توانستهاند از پس بازیهای خود برآیند و بیننده هرگز به بازی این بازیگران شک نکند اما در فیلم «دوزخ گابریل» بازیگران آنقدر بد و مصنوعی بازی کردهاند و آنقدر تلاش کردهاند که خود را خاص و حتی برتر نشان دهند که دیدن رفتارهای آنها بعد از بیست دقیقهی ابتدایی فیلم کاری بسیار دشوار خواهد بود. موتیفهای رفتاریای که جز واژهی ابتذال و اداهای احمقانه هیچ تعریف دیگری ندارند. حرکات چشمها و لبهایی که مدام تکرار میشوند و البته دوربینی که تمام تلاش خود را کرده که همواره در کلوزآپ آنها را نشان دهد همگی از آن حرف میزنند که نه بازیگران بازیگرانی واقعی هستند و نه کارگردان از تصاویر خود چیزی جز متأثر کردن احساسی بیننده میخواهد.
از دیگر سو طرح اولیه و داستان این فیلم را هم باید به شدت مورد انتقاد قرار داد. داستانی که نهتنها هیچ معنا و مفهومی نمیتوان در آن یافت بلکه هیچ طرح سادهی قابلپیگیری و دارای منطق رواییای را هم نمیتوان به آن نسبت داد. اتفاقات آنقدر سطحی و سریع رخ میدهند و تغییر میکنند که بیننده مجال اندیشیدن به اتفاقات قبلی را ندارد و حتی ممکن است فراموش کند این اتفاق چه ربطی به اتفاق قبلی داشته است. البته که بینندهی سینمادوست و حتی کمی هوشیار هم میتواند بفهمد که اتفاقات در این فیلم تنها رخ میدهند تا زمان فیلم سپری شود. برای نمونه سکانس آشنایی ابتدایی این فیلم کافی است تا ببیننده متوجه سطحی بودن و احمقانه بودن یا حتی همان ابتذال داستانی این فیلم و البته شخصیتهای آن شود. گابریل در همان سکانس ابتدایی بدون دلیل موجه و خاصی از جولیا متنفر میشود و بلافاصله بعد از چند دقیقه کوتاه ناگهان با شروع بارانی شدید و قرار گرفتن این دو نفر در یک ماشین او عاشق بیچونوچرای این دختر میشود. بعد از بیست دقیقه ابتدایی مابقی این فیلم در زمان بیش از سیصد دقیقه بعدی خود قرار است به عشق آتشین این دو نفر بپردازد. در ادامه این سکانسهای سطحی و مبتذل از نگاههای احمقانه و حسادتهای آبکی مرد به دختر جوان آنقدر تکرار میشود که بینندهی هوشیار بعد از دیدن فیلم اول دیگر دلاش نمیخواهد سراغ دو قسمت بعدی آن حتی از سر کنجکاوی برود.
نکتهی دیگر این سهگانه در آن است که این فیلم برخلاف فیلم «پنجاه طیف خاکستری» سعی کرده است جنبهی جنسی داستان را از اصل فیلم دور نگاه دارد -تنها در فیلم سوم از سکانسهای جنسی استفاده کرده- و بیشتر به جنبهی عرفانی و ماورایی عشق بپردازد. اما نام بردن از دانته و عشق زیبای او و نشان دادن تابلوهای نقاشی نفیس و اداهای روشنفکریای که امروزه در تمام صفحات مجازی میتوان به وفور دید هرگز قادر به معنا بخشیدن عمیق به یک فیلم سطحی نمیشوند و نمیتوانند بیننده هوشیار را به دام بیندازند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.