چند سالیست که رقابت بین کارگردانهای شیلیایی و مکزیکی برای پروژههای سینمایی مهم بالا گرفته است. پابلو لارائین از شیلی و آلفونسو کوآرون، گیرمو دل تورو و الحاندرو ایناریتو از مکزیک طی یک دههی اخیر پروژههای سنگینی از هالیوود را کارگردانی کردهاند. باتوجه به فیلمشناسی این کارگردانها باید گفت نگاه مستقل در آثار کارگردانهای شیلیایی سنگینتر است. در باب محوریت تک کاراکتر در یک اثر این پابلو لارائین است که توانسته در سه اثر اخیر خود با محوریت قرار دادن سه زن و یک مرد مسیری جدید را در فیلمشناسی خود آغاز کند. او در شروع این مسیر با کاراکتر «پابلو نرودا» آغاز کرد و در ادامه یا فیلمهای «جکی»، «اما» و «اسپنسر» سه شخصیت زن را در مرکز روایتهای خود قرار داد. در این میان فقط شخصیت «اما» است که کاملاً داستانیست و مابقی شخصیتها افرادی واقعی در دنیای سیاست هستند. او در جدیدترین اثر خود بهسراغ یکی از جنجالیترین کاراکترهای خاندان سلطنتی بریتانیا یعنی «دایانا فرانسس اسپنسر» رفته است.
لارائین برای روایت خود آخرین کریسمس حضور دایانا در این خانوادهی پر زرقوبرق را در نظر گرفته است و سعی دارد با محوریت قرار دادن خود شخصیت دایانا به آنچه که طی این چند روز در ذهناش گذشته بپردازد. باتوجه به آثار قبلی لارائین میشد حدس زد که او در این روایت نیز از آن ذهنیت سوررئال خود استفاده کند. در اینجا اهرم دنیای موازی برای دایانا کاراکتری از قرون گذشته با نام «آن بولین» است. آن بولین بین سال های ۱۵۳۳ تا ۱۵۳۶ همسر دوم هنری هشتم و ملکهی انگستان بود. او در نهایت بهجرم خیانت به همسر و جرائم دیگر گردن زده شد. حال دایانا بهمحض ورود به کاخ و اتاق خواب خود با کتابی که شرح زندگی آن بولین است مواجه میشود و لارائین درست از همین نقطه روایت پر تنش خود را آغاز میکند.
در بالا هم اشاره کردم که لارائین در این روایت تمام تمرکز خود را روی احوالات دایانا طی این چند روز گذاشته است. بهلحاظ شخصیتپردازی کار او زیباست و باید گفت هیچکس بهتر از او نمیتوانست تنهایی یک زن را در چنین شرایط پر آشوبی بهتصویر بکشد. این تجربه را هم از فیلم موفق «اما» در سال ۲۰۱۹ بهدست آورده و در این اثر به اوج خود رسانده است. اما نقطهقوت دیگر اثر «کریستن استوارت» در نقش دایانا است. او به دو دلیل توانسته بهخوبی از عهدهی این نقش جنجالی برآید؛ یکی از آنها تجربهی زندگی شخصی او در لمس کردن این تنشهاست و نوع واکنشی که گاه در برخی مصاحبهها از خود نشان میداد و دوم اینکه تلاش او در بهثمر نشستن لهجهی بریتیش در دیالوگهایاش است. این تلاش را باید در نوع نگاه جدید او به دنیای سینما جستوجو کرد. او طی این یک دهه بهخوبی توانسته در آثار مستقل و تأثیرگذار سینمای مؤلف به ایفای نقش بپردازد و از آن دخترک لسآنجلسی در آثاری چون «گرگومیش» و … دور شود.
لارائین در طراحی صحنه و میزانسن نیز مانند آثار قبلی کاملاً وسواس بهخرج داده و موفق میشود مخاطب را در همان ده دقیقهی ابتدایی وارد فضای فیلم کند. بازی او با لباس که در کنار کتاب آن بولین تبدیل به موتیف فیلم میشود فیلم را پردهپرده میکند و گویی دایانا با هر تغییر لباسی وارد بحران روحی دیگری میشود. نکتهی دیگر در ذکاوت کارگردان این است که او می داند داستان دایانا یکی از نخنماترین روایتهای رسانهای طی چند دههی اخیر است. بههمین سبب نقطهی کوری از زندگی او را انتخاب کرده که برای همهی مخاطبان جذاب بهنظر برسد و فیلم را صرفاً تبدیل به یک درام بیوگرافی صرف نکند. یک فیلمساز خوب می داند که حتی تکراریترین روایت را چگونه از زاویهدیدی تازه و پرتنش آغاز کند و به انتها برساند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.