پوستر فیلم سگ‌های ولگرد

خسته‌کننده‌های پرسروصدا

سگ‌های ولگرد
Stray Dogs
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۱
نویسنده سارا

«جف» سگ کوچک خود را محکم در آغوش گرفته است و نمی‌تواند او را رها کند. پرستار مرکز مراقبت از حیوانات از جف می‌خواهد طریقه مرگ سگ‌اش را انتخاب کند و جف که بسیار ناراحت است از خود پرستار این سؤال را می‌پرسد. بعد از کش‌وقوس‌های فراوان در نهایت دکتر مرکز سگ جف را می‌کشد اما جف به سرعت جسد سگ‌اش را برداشته تا او را به همان مکانی ببرد که اول بار یافته است. در این میان او از برادرش هم می‌خواهد او را در این راه همراهی کند. او به همراه «تراویس» سفر چند روزه‌ی خود را به سمت کوه‌های برفی آغاز می‌کنند.
کوهستان‌های برفی و کوهنوردی در میان این کوه‌ها همواره یکی از بهترین سوژه‌های فیلم‌های ترسناک یا جنایی بوده است. فضای سرد و تاریک و البته مرموز این مکان‌ها به خودی خود می‌تواند ترسناک باشد و محیطی مناسب برای به رخ کشیدن یک داستان مهیج. شاید به همین دلیل هم است که بسیاری از کارگردانان تازه‌کار برای ساخت اولین فیلم‌های خود رو به این مکان‌های طبیعی می‌آورند چرا که هزینه‌ی زیادی را هم طلب نمی‌کنند. اما آیا به خودی خود این مکان‌ها می‌توانند روایتی ترسناک یا مهیج را ایجاد کنند؟ البته که نه. هر فیلمی برای دیده شدن به اصلی‌ترین المان آن یعنی داستانی با منطق روایی نیاز دارد که بتواند بیننده‌ی خود را در برابر خود بنشاند.
فیلم «سگ‌های ولگرد» اما در ایجاد اولین المان خود راه نادرستی را پیش گرفته است. شخصیت‌های‌اش بدون اینکه پرداخت درستی شوند و پیشینه‌شان به خوبی نشان داده شود مدام درحال درست کردن بحث‌های تکراری‌ای هستند که بعد از مدتی بیننده را خسته می‌کند. چراکه در این بحث‌ها قرار نیست رازی کشف شود یا پیشینه‌ای خاص از آنها نشان داده شود. فقط دو برادر مدام بر سر یک موضوع بحث می‌کنند و ملال‌انگیز می‌شوند. از سوی دیگر شخصیت «اگنس» هم بدون اینکه هیچ اتفاقی را منجر شود تنها با دوربین‌اش دوردست‌ها را نگاه می‌کند. هیچ اتفاق خاص و هیجان‌انگیزی که بتواند بیننده را جذب خود کند در مسیر این فیلم وجود ندارد. زمانی که کمی هیجان هم قرار است به آن تزریق شود دیگر آنقدر دیر شده که بیننده نمی‌تواند از اتفاقات آن دچار هیجان شود و همه‌چیز از قبل قابل‌پیش‌بینی است. این فیلم در دو سوم ابتدایی خود تنها با دنبال کردن شخصیت‌های‌اش و ایجاد موسیقی‌ای ترسناک و پرتنش بدون اینکه کاری را انجام دهد طی می‌شود و در یک سوم پایانی نیز با دلایلی کاملاً سطحی که منطق داستان را زیر سؤال می‌برد می‌خواهد روایت خود را به نتیجه برساند.
یکی دیگر از بزرگ‌ترین ایرادات این فیلم را باید در موسیقی مداوم آن دانست. این موسیقی از ابتدای فیلم تا انتهای آن تنها در دو زمان قطع می‌شود -آن هم موقعی که قرار است یکی از شخصیت‌های فیلم خودش آوازی بخواند- در مابقی زمان‌ها همواره شنیده می‌شود و به راحتی می‌تواند بیننده را از شنیدن این صدا خسته یا حتی عصبی کند. این موسیقی آنقدر بی‌خودوبی‌جهت در تمام سکانس‌ها شنیده می‌شود که دیگر توانایی ایجاد تعلیق را هم در مسیر روایت ندارد. بیننده تا مدتی می‌تواند منتظر رخ دادن اتفاقی هیجان‌انگیز یا ترسناک در داستان باشد اما زمانی که ببیند این موسیقی به صورت همیشگی شنیده می‌شود دیگر به آن اعتماد نخواهد کرد و از این جهت نیز این فیلم مسیر اشتباهی را رفته است.