تقریباً چهل روز مانده به کریسمس و سینما هم کمکم رنگوبوی زمستانی به خود میگیرد. هر ساله قبل از کریسمس شاهد روی پرده رفتن ملودرامهایی هستیم که سعی دارند زندگی نرمال و عاشقانه را برای مخاطب بهتصویر بکشند. «هرنان خیمنز» نیز در اثر جدید خود سعی دارد با نگاهی فرانژادی چنین ملودرامی را مقابل چشمان مخاطب قرار دهد. اما پاشنهآشیل بیشتر این آثار همین نگاه ملویی است که کارگردانها با تمام وجود سعی دارند آن را از درون قاب به ذهن مخاطب خود انتقال دهند.
«ناتالی» دختری مجرد در لسآنجلس است که سعی دارد از طریق اپلیکیشنی مانند تیندر زوج دلخواه خود را انتخاب کند. اما هر بار با شکست مواجه میشود و همین شکستها شغل او در یک مجلهی زرد اینترنتی را رقم زده است. اما او در میان همین جستوجوها با پسری از نیویورک آشنا میشود و با دعوت این پسر عازم سفری میشود که قرار است روایت اصلی را در خود داشته باشد. خیمنز بیش از آنکه بخواهد در فیلم خود برای ما قصه بگوید تلاش کرده کاراکترهای اصلی خود را از شرق دور و آمریکای مرکزی انتخاب کند و با این چینش قصد دارد نوعی شعار ضدنژادپرستی سر دهد. زمانی که چنین شعارهایی بخواهند بیش از قصه نمایان شوند دیگر باید چنین اثری را شکستخورده فرض کنیم.
این فیلم از آن دست آثاری است که هیچ روایتی ندارد. مخاطب از ابتدا تا انتهای آن را در همان افتتاحیه مرور میکند و مخاطب سختگیر پس از گذشت پنج دقیقه دیگر فیلم را رها میکند و به زندگی روزمرهی خود بازمیگردد. اما چرا در چنین آثاری روایتی شکل نمیگیرد؟ شاید بیشتر بهسبب درونمایهی آن یعنی کریسمس باشد. قانون نانوشتهای در این آثار وجود دارد که طبق آن قرار نیست هیچکدام از کاراکترهای اصلی شکست بخورند و بایستی همهچیز در مسیری قرار گیرد که در انتها همهی طرفین ماجرا خندهبرلب مخاطب را بهسوی تیتراژ پایانی سوق دهند. حتی در پردهی دوم و گره خوردن ماجرا نیز نباید کسی آسیب روحی و جسمی ببیند و کارگردان بهسرعت باید از آن رد شود. این قانونهای نانوشته در مورد ملودرامهای کریسمسی را بارها در آثاری با این درونمایه شاهد بودهایم. حالوروز اثر جدید خیمنز نیز چیزی جدای از این نیست و ناتالی بهعنوان شخصیت اصلی فیلم در همین بیروایتی غوطه میخورد.
از چنین فیلمی نباید انتظار داشت که در پردهی دوم کمی هیجان و تعلیق را به مخاطب هدیه دهد چرا که همهچیز درست در جایی که نباید برش میخورد. این نوع فیلمها بیشتر شبیه آثار زرد استودیویی مانند سریال «دوستان» هستند که کاراکترها دائم در موقعیتهایی قرار میگیرند که باید بدترین انتخاب را داشته باشند تا در آزمون حماقت بالاترین نمره را بهدست بیاورند. در نتیجهی همین حماقتهای پیدرپی است که کاراکتر اصلی در نهایت دست به انتخاب میزند و زمانی که مخاطب باید فکر کند همهچیز تمام شده دوباره زندگی شاد به تمام کاراکترها بازگردد.
خیمنز در فیلم جدید خود نه توانسته پیرنگ اصلی خود را، حتی بهصورت خطی، بهتصویر بکشد و نه قادر است شخصیتپردازی درستی را انجام دهد. ذهن او اما بیشتر درگیر این بوده است که همزیستی مسالمتآمیز نژادها و پذیرفته شدن آنها در جامعهی آمریکایی را بهرخ بکشد. اما در ملودرام او حتی همین دنیای فانتزی هم بهدرستی روایت نمیشود و مخاطب سردرگم میماند که کارگردان بالاخره بهدنبال چیست. در انتها باید گفت این فیلم ضعیف حتی کلیشه هم نیست. این فیلم بیشتر مانند یک شوی تبلیغاتی نخنما برای اپلیکیشنهای دوستیابی است که در آن میان میخواهد برخی شعارهای نخنماتر را فریاد بزند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.