پوستر فیلم من هرگز گریه نمی‌کنم

وقتی گریه کردم بالغ شدم

من هرگز گریه نمی‌کنم
I Never Cry
Jak najdalej stad
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳
نویسنده سارا

«اولا» در خانواده‌ای فقیر در کشور لهستان با مادر و برادر معلول ذهنی‌اش زندگی می‌کند. او دختری نوجوان است که تلاش می‌کند در آستانه‌ی هجده سالگی‌ گواهینامه‌ی رانندگی‌اش را بگیرد تا بتواند با ماشینی که پدر قول داده است برای او بخرد رانندگی کند. پدر اما مدت‌هاست که برای کار به ایرلند رفته است و جز پول‌هایی که گاهی برای آنها می‌فرستد خبری از او نیست. تا اینکه یک تماس مشکوک از مرگ پدر در محل کارش خبر می‌دهد. مادر اولا که جز زبان لهستانی زبان دیگری را نمی‌داند از اولا می‌خواهد به ایرلند رفته و پدر را بازگرداند. سفر اولا به ایرلند اما سفری سخت و دشوار است.
مهاجرت به کشوری دیگر همیشه سخت است. اگر این مهاجرت خودخواسته نباشد و از روی اجبار باشد حتی بدتر هم است. کمبود نیروی کار در کشورهای اروپای شرقی همواره باعث شده است مردمان آن برای زندگی کردن مجبور به مهاجرت شوند. در این میان این مهاجرت‌ها اگرچه برای تأمین زندگی بهتر خانواده است اما با طولانی شدن باعث می‌شود افراد خانواده از هم دور شوند یا حتی به کل از هم بپاشند. چنان که اولا آنقدر از پدر دور بوده است که خاطرات چندانی از او به یاد ندارد و حتی احساس خاصی نیز در درون خود نسبت به او نمی‌کند. رفتن اولا به ایرلند اما اگرچه در ابتدا برای بازگرداندن جنازه‌ی پدری است که اولا هرگز او را نشناخته اما رفته‌رفته تبدیل به چالشی بزرگ برای اولا می‌شود آن هم برای شناختن پدر. داستانی ساده که پلات کلی آن را می‌توان به راحتی بیان کرد اما جزئیات داستانی‌ِ مسیرِ روایت‌اش حتی علی‌رغم قابل‌پیش‌بینی بودن بعضی سکانس‌های آن، چنان عمیق پرداخت شده‌اند که ما به راحتی با این دختر به ایرلند رفته و پدرش را جست‌وجو می‌کنیم.
فیلم «من هرگز گریه نمی‌کنم» داستانی واقع‌گرایانه است که با کمدی‌ای سیاه و قرار دادن نوجوانی در سن بلوغ در موقعیت‌هایی تلخ و دردناک سعی کرده است وجوه شخصیتی این دختر را به تصویر درآورد. وجوهی که در آن تمام خصلت‌های یک نوجوان واقعی در سن بلوغ را می‌توان دید. اولا همانطور که می‌خواهد مستقل باشد و اجازه ندهد کسی در کارش دخالت کند اما مدام دل‌اش هم می‌خواهد کسی او را ببیند و حتی گاهی در آغوش‌اش بگیرد. او مثال بسیار بارزی از یک نوجوان امروزی در جوامع امروزی است که تلاش می‌کند خودش همواره به هر قیمتی راهی را برای به نتیجه رسیدن پیدا کند. اما در کنار این تلاش حاضر هم نخواهد بود بر ارزش‌های خود پا گذارد. او از سوی دیگر به راحتی نیز می‌تواند در مقابل ارزش‌های نسل گذشته‌ که در اینجا مادرش است بایستد. او دختری باهوش است که تمام تلاش‌اش را می‌کند تا باورهای خود را به سمت سنت و عقایق گذشته سوق ندهد و هر تصمیمی که می‌گیرد هر چند از دید یک نوجوان هفده ساله‌ باشد باز هم درست و کامل باشد.
«پیوتر دومالفسکی» کارگردان و فیلمنامه‌نویس این فیلم است که نام اصلی و لهستانی فیلم‌اش «از اینجا تا آنجا که ممکن است» می‌باشد. او پیش از این با فیلم کوتاه «۶۰ کیلو هیچی» و اولین فیلم‌ بلندش به‌نام «شب خاموش» -هر دو محصول سال ۲۰۱۷- توجه همه را به خود جلب کرده بود. دومالفسکی دومین فیلم بلند داستانی‌اش را هم به گونه‌ای روایت می‌کند که نه تنها از تجربیات شخصی او الهام گرفته شده بلکه از واقعیتی فی‌نفسه نیز حرف می‌زند که در پیرامون او در جریان است و آن هم همان مهاجرت اجباری بسیاری از مردم کشورش است.
دومالفسکی با همان سکانس آغازینِ طوفانی خود به راحتی بیننده را مجذوب خود می‌کند. سکانسی که قدرت دوربین و قاب‌های او، قدرت بازیگری بازیگر نقش اصلی او و حتی قدرت فضاسازی و دیالوگ‌های شخصیت‌های داستان‌اش را می‌تواند نشان دهد. دوربینی که با حرکات لرزشی خود دست‌های لرزان اولا را نشان می‌دهد که چگونه فرمان ماشین را محکم گرفته‌ است تا اضطراب خود را مخفی کند. تصاویر تک رنگ با فیلتری که از رنگ‌های خاکستری و تیره بهره برده است به همراه آسمان همیشه ابری و حتی لباس‌های گرم شخصیت‌های داستان همگی توانسته‌اند فضای سرد و تلخ داستان را به خوبی ایجاد کنند. در این میان بازیگر نقش اولا اما از همه کس و همه‌چیز بهتر است. بازیگری که با احساسات سخت و تلخ خود و با چهره‌ای که در تمام مدت با ما سخن می‌گوید توانسته است اثر داستان را بیش از پیش نیز نماید.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟