نام «میگوئل سپاچنیک» را بهراحتی میتوان در دو اثر جستو جو کرد؛ اولین فیلم بلند داستانی او در سال ۲۰۱۱ با نام «شرخرها» و دو اپیزود از سریال «بازی تاجوتخت». او از همان فیلم بلند اول خود نشان داده که دوست دارد در مسیر بلاکباسترسازهای سینمایی مانند کریستوفر نولان چند سال اخیر گام بردارد. بههمین سبب بوده که پروژهی جدید «فینچ» را بر عهدهی او قرار دادهاند. او در فیلم جدید خود بهسراغ روایتی نخنما از حالوروز آخرالزمانی جهان رفته است. این فیلم هم مانند بسیاری دیگر از آثار هالیوودی همردهی خود پایان دنیا را در ایالات متحده جستوجو میکند. گویی هالیوود در آخر دنیا نیز دست از سر رؤیای آمریکایی برنمیدارد.
فینچ مردی تنهاست که در دنیای پسا لایهی اوزونی که دیگر نور خورشید بیواسطه همگان را میسوزاند با یک سگ مشغول گذران زندگی و تماشای آخرین روزهای حیات در جهان خاکی است. پلات این فیلم ناخودآگاه مخاطب را بهیاد «من افسانه هستم» محصول ۲۰۰۷ میاندازد. در آن فیلم نیز یک دانشمند در حال گذران زندگی و تلاش برای بقا در آخرین روزهای حیات کرهی خاکی است. کارگردان فیلم فینچ اما سعی کرده آن وجه زامبیگونهای که کلیشهی آثاری از این دست است را از فیلم خود بگیرد و در عوض به یک اثر زیستمحیطی بپردازد. پیش از این با آثاری روبهرو بودیم که در جهان آخرالزمانی حاصل از یک پدیدهی مخرب زیستمحیطی تضاد فقر و ثروت در برابر یکدیگر قرار میگرفتند. کارگردان در اینجا هم سعی کرده این کلیشه را از فیلم خود بگیرد و بهنوعی انسان را دچار همزیستی با ربات کند. در فیلم فینچ شاهد انتقال دادهها از انسان به نسل بعد خود هستیم؛ نسلی که بهزعم کارگردان، نه انسان بلکه تکهای آهن است که میتواند در کسری از ثانیه تمام دادههای چند قرن اخیر بشر را پردازش کند.
فیلم فینچ از تمام فاکتورهای کلیشهی هالیوود برای روایتی متفاوت استفاده کرده است. حتی در خط روایت سادهی فیلم که کاملاً خطی است شاهد استفادهی کارگردان از نماها و جلوههای ویژهای هستیم که در آثار پیشین نشانههای دنیای آخرالزمانی بودهاند. این احتیاط کارگردان در عدم تخطی از این المانها به ما چنین میگوید که او دوست دارد مخاطب آخرالزمان را همانطور که در آثار قبلی شاهد بوده مشاهده کند. فیلمساز برای ساخت دنیای تنهای فینچ حتی نمایی کوتاه از متخاصمهای انسانی دیگر را نشان نمیدهد. در سکانس تعقیبوگریز او پای انسانهای دیگر را بدون حتی یک فریم از چهرهی آنها به فیلم باز میکند. اما این کار برای تزریق هیجان بیشتر به فیلم نیست، بلکه کارگردان قصد دارد در فرآیند انتقال میراث فینچ به کاراکتر «جف» این پیام را برساند که دیگر انسان با آن ساختار متمدن و قانونمندی که همهامان میشناسیم وجود ندارد. گویی این سکانس آخرین میخ کارگردان بر تابوت جامعهی انسانی است. بهنوعی میتوان چنین استنباط کرد که این فیلم نه دربارهی فینچ و انسان، بلکه دربارهی فرزند متولدشدهی این آخرین انسان است. با این نگاه میتوان فیلم «فینچ» را روایت یک تولد دانست که در آن آخرین انسان دچار آفرینشی تازه میشود.
فیلم «فینچ» را میتوان روایتی نو با استفاده از فرمی کلیشه دانست. این فیلم از آن دست آثاری است که محتوا بر فرم غلبه میکند و بهدلیل همین عدم توازن بین فرم و محتواست که نمیتوان آن را اثری تماموکمال دانست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.