-«کالا آذر» نوعی بیماری انگلی اپیدمی است که جمعیت سگها در جنوب اروپا را از بین میبرد و گاهی نیز میتواند به انسان منتقل شود.-
زن و مردی جوان با ماشین خود از میان روستاها و شهرهای مختلفی گذر میکنند و سگهای مرده را به کورههایی که برای سوزاندن آنها ایجاد شده است، میبرند. درواقع معیشت آنها از فروش سگهای مردهای است که باید با امضا و درخواست صاحب حیوان صورت بگیرد. آنها مجاز نیستند سگهای وحشی و بدون صاحب یا آنها که در خیابانها و اطراف خود زندگی میکنند را برای سوزاندن ببرند. این خلاف قانون شرکت است. اما این زن و مرد جوان نمیتوانند این حیوانات را نیز رها کنند. پس همواره ماشین آنها پر است از سگهای مردهای که باید برای سوزاندن به شرکت تحویل داده شوند.
فیلم «کالا آذر» روایتی فرمالیستی و مستندگونه است که سعی کرده با دنبال کردن یک زن و شوهر جوان دنیایی متفاوت یا حتی دنیایی پساآخرالزمانی را نشانمان دهد. این فیلم پر است از تصاویری که چون نقاشیهایی متحرک در برابر ما قرار میگیرند و هر تصویر میتواند نماد یا تمثیلی از چیزی فراتر باشد. شاید درهمآمیزی انسان با حیوان. آنجا که زنی با سگاش حمام میکند یا مردی با دستان خود و با وسواس دندانهای سگاش را میشوید. در این فیلم انسان به طرز عجیبی با سگها درهمآمیخته است و میتوان گفت مرگ و زندگیاش وابسته به احساسات سگاش است. حتی اگر سگ از آنِ او نباشد. سکانسی که در آن زن جوان در شب در حال اسکیتسواری است و مرد پشت سرش در حال رانندگی، از درهمتنیدن زندگی این زوج و سگهایی که هر روزه به سمت سوزانده شدن میبرند، سخن میگوید. زندگیای که غم و اندوهی عجیب در زیرپوست انسانهای آن در حال رشد است. زندگیای که ارمغان صنعت و مدرنیته به جهان است؛ آنجا که زن و شوهر جوان با ماشین خود سگی را زیر میگیرند. اما در همان سکانس اسکیتسواری هم اگر زن ناامید است، مرد برای نجات او از این ناامیدی به سمتاش میرود و اجازه نمیدهد او در تاریکی گم شود؛ تلاش انسان برای یافتن راهی که او و جهاناش را از این زوال آهسته نجات دهد. تلاشی که گاهاً شاید حتی بیهوده هم باشد. درواقع نشان دادن مداوم سکانسهایی که این زوج به دنبال یافتن سگهای مرده هستند یا خاکسترهایی که بر روی ماشین و در هوا پخش است همه از این بیهودگی سخن میگوید. اما حتی در این بیهودگی نیز میتوان معنا را یافت؛ زندگی عادیای که این زن و شوهر دارند. شبها در ماشین خود میخوابند و در میان گلها و خارها و زمین بایر آن اطراف به همخوابگی میپردازند، حتی تلاش پیرزنی که برای درمان بیماری سگها و زخمهای انسانها آلوئهورا را جمعآوری میکند و زن جوان هم در این راه او را کمک میکند، همگی از همین امید سخن میگویند. در حقیقت این فیلم همانطور که از مرگ و زوال و نابودی و حتی سوگواری برای آن حرف میزند از مقابله با این نابودی و تلاشهایی که در نهایت میتواند مثمرثمر باشد نیز میگوید. اما شاید هیچ سکانسی دردناکتر و البته گویاتر از سکانس پایانی فیلم نباشد آنجا که ارکستر برای مرغهایی مینوازد که قرار است به زودی بمیرند و سپس ماشین زوج جوانی که باز هم به راه خود ادامه میدهد.
«جنیس رافا» دارای مدرک هنرهای زیباست. او با ساخت انواع ویدئوهای مختلف همواره سعی کرده است به تفسیر بصری تجربیات ذهنی خود از آنچه که در پیرامون او در مناظر طبیعت و بر موجودات زنده آن رخ میدهد، بپردازد. دنیای فیلمهای رافا از یک غم اکولوژیکی، حول محور مرگ و رویکرد سنتی در قبال از دست دادنها حرف میزنند. او در اولین فیلم بلندش «کالا آذر» نیز این رویکرد ویدئوها و فیلمهای کوتاه خود را استفاده کرده است. از همین روست که این فیلم دارای دیالوگ چندانی نیست و تمام آن تصویر است. رافا تلاش میکند با تصاویر خود سخن بگوید از این رو این فیلم را میتوان یک فیلم فرمالیستی سیال دانست که فراتر از چیزی است که نشان میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.