ما هیچکدام معمولی نیستیم
«ویل» راننده اتوبوس شهری است. او هر روز از صبح تا هنگام غروب یک مسیر همیشگی را رانندگی میکند و مسافران را از جایی به جای دیگر میبرد. شبها هم قبل از آمدن به خانه در سوپرمارکتی توقفی کوتاه میکند و سپس در خانه جلوی تلویزیون شام میخورد و شب که از نیمه گذشت به رختخواب میرود اما مدتهاست که دیگر خواباش نمیبرد. زندگیای روزمره که دیگر او را خسته کرده است. تا اینکه دیدن یک دختر جوان و خاص به نام «آش» که شباهتی عجیب به او دارد، منجر به تغییر چرخهی تکراری زندگی او میشود.
پیش از شروع مرور این فیلم باید متذکر شوم که اگر احساس افسردگی شدیدی دارید یا حتی به خودکشی فکر میکنید این فیلم را نبینید. این فیلم همانطور که میتواند شما را به عمق زیبایی و روشنایی اتفاقات آن ببرد میتواند به عمق تاریکی آن هم ببرد پس بهتر است آنان که تاریکاند به تماشای این فیلم ننشینند.
اگر در فیلم «اتوبوس مست» ما با پسری جوان و رانندهی اتوبوس شهریای روبهرو بودیم که در داستانی کمدی تلاش میکند خود را از چرخهی بیهودهی زندگی خود خارج کند، در فیلم «غروب در رودخانهی استایکس» ما با پسری جوان روبهرو هستیم که در داستانی تلخ، تاریک و ترسناک و حتی خونین تلاش میکند با دیدی دیگر خود را از این چرخه خارج کند.
فیلم «غروب در رودخانهی استایکس» با برشهایی پیدرپی و موسیقیای پرتنش آغاز میشود. برشهایی که تصاویری سریع از ویل و آش و سری اتفاقاتی را نشان میدهد که هیچ مفهومی برای ما هنوز ندارند. سپس فیلم کمی آرام گرفته و تا یک سوم پایانی این آرامش را در خود نگه میدارد. حتی زمانی که در این مدت برشهای فیلم پیدرپی میشوند هم هنوز آرامشی را نسبت به برشهای سریع پایانی آن میتوان دید. درواقع این فیلم را میتوان به سه بخش تقسیم کرد. بخش اول داستان ویل است. پسری جوان که در روزمرگی گم شده است و دیگر هیچ چیز را احساس نمیکند و اما توان خودکشی را هم ندارد. اما دیدن آش امیدی تازه به او میدهد. امیدی که نوید عشق و شوری مثالزدنی را برای او میآورد. این عشق زندگی ویل را برای مدتی تغییر میدهد و او که تا دیروز مانند مجسمهای تنها بر پشت صندلی خود مینشست و رانندگی میکرد حال میخندد و حتی سعی میکند موسیقی بنوازد. اما بار دیگر این روند دچار تغییر میشود، زمانی که آش عشق او را نمیپذیرد. فیلم یک سوم ابتدایی خود را از زبان و دید ویل نشان میدهد. داستان دوم که یک سوم میانهی فیلم را تشکیل داده، داستان آش و از زاویهی دید اوست. اینکه او چگونه فردی است و چرا نمیتواند عشق ویل را بپذیرد. مسیری که چنان مسیر اول توانسته است آش و رفتارهای او را به خوبی به تصویر درآورد. اما در پایان این یکسوم میانی است که داستان به سمت یک روایت خونآشامی کشیده میشود و تمام این بخش با این تغییر جهت ناگهانی طی میشود. تغییر جهتی که کاملاً منطبق بر اصل و مسیر داستان است و بهخوبی ایجاد شده است.
فیلم «غروب در رودخانهی استایکس» درواقع با وارد کردن یک داستان افسانهای از خونآشامها میخواهد به پاسخ تمام سؤالاتی که بارها در مسیر روایت از زبان آش و ویل گفته میشود، برسد. سؤالاتی در باب جاودانگی، زندگی، ارزش زندگی، چرایی وجود آن و حتی عشق. پاسخهایی که اینبار دیگر قرار نیست در روایتی آرام نشان داده شود. بلکه این یک سوم در بستری از برشهای سریع تصویری و افکاری مشوش که از ذهن ویل و آش میگذرد، طی میشود. به گذشتهی آش و دلیل افسردگی آن میپردازد و سپس چرایی احساس تنهایی ویل را نشان میدهد. این پایان، پایانی فوقالعاده و جذاب است که احتمالاً هر بینندهای نتواند به درک آن برسد. درک دنیای ویل و آش به دیدی از همان دنیا نیازمند است.
اما بزرگترین مزیتهای این فیلم را باید در موسیقی فوقالعاده، تصاویر آن که پر از برشهای گیجکننده است و چرخشهای دوربین متأثرکننده آن دانست. موسیقیای که مختص برای این فیلم ساخته شدهاند و همگی تعلیق لازم را برای اثرگذاری سکانسها بر روح ما ایجاد میکنند. تصاویری که برشهای سریع آن گاه حتی میتواند ما را دچار سرگیجه کند اما در نهایت به شکل زیبایی به هدفی معین میرسد. و دوربینی که با حرکات لرزشی، تند و هدفمند خود و حتی چرخشهای ۳۶۰ درجهای خود عمق اتفاقات داستان را نشانمان میدهد. دیدن این فیلم همانطور که میتواند دیدنی و شنیدنی باشد، میتواند افکارمان را هم تحریک کرده و بار دیگر سؤالات اساسی ذهنمان را در برابرمان قرار دهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.