خاصیت سینمای اسکاندیناوی در سکوتیست که پشت آن حادثهای نهفته است. همهچیز آرام همچون روتین یک زندگی آغاز میشود و با لوپی که فیلمساز در این روزمرگی قرار میدهد اتفاق بهمرور خودش را نشان میدهد. این فیلمسازان برای نشان دادن آن حادثه نیازی به جامپکات و تعلیقهای غلوشده ندارند. این حادثه از همان ابتدا در بطن روایت قرار دارد و داستان بر اساس همین حادثهی پنهان بنا نهاده شده است. گویی این حادثه هم مانند مخاطب در حال رصد است تا بهموقع خود رخ دهد.
فیلم جدید «ولادیمار یوهانسون» روایت یک زوج جوان است که در منطقهای کوهستانی به کشاورزی و دامداری مشغول هستند. فیلم با لانگشاتی از میان مه آغاز میشود که گلهای از اسبهای وحشی با دیدن چیزی یا کسی رم میکنند و از مقابل دوربین به کناری میروند. دوربین همچنان از میان مه به پیش میرود و در فاصلهای دور نور یک خانهی کشاورزی نمایان شود. برش و گوسفندانی که در طویله با باز شدن در خیره به بیرون هستند. مخاطبی که سینمای اسکاندیناوی را دنبال کرده باشد همین افتتاحیهی ساکن را بهعنوان کلید اصلی روایت در ذهن نگاه میدارد و با هر لوپی از زندگی روزمرهی «ماریا» و «اینگوار» این کلید تصویری را در ذهن مرور میکند تا به کار آید. یوهانسون در روایت خود مخاطب را همچون دانای کل مقابل قاب سینمایی خود قرار نمیدهد بلکه او را همچون یک سرزده مانند برادر اینگوار به زندگی این زوج دعوت میکند. در هیچ جای داستان مخاطب از ماریا و اینگوار جلوتر نیست بلکه همچون همان سرزده این پا و آن پا میکند تا چیزی را کشف کند. روایت هیچگاه خود را از این سکون بیرون نمیآورد. همانطور که در بالا هم اشاره کردم حادثه بین لوپهای روتین در زندگی این زوج جوان نهفته است. نمی خواهم لذت تماشای این فیلم را با وارد شدن به آن چیزی که زندگی این دو را تغییر میدهد از شما بگیرم. بگذارید به فرم روایت و تصویر بپردازیم.
فیلم جدید ولادیمار یوهانسون بهسبب اینکه در فضایی کوهستانی فیلمبرداری شده ناخواسته مملو از لانگشاتهای زیباست. البته گویا خود کارگردان هم به این موضوع پی برده و کمی بیشازحد اسیر این نماها شده است. شاید یکی از علتهایی که او از اثر خود دور میشود همین باشد. اما ورود کاراکتر «پیتور» روایت را از خلسهای که در آن گرفتار شده نجات میدهد. این فیلم روایت زوجی است که دچار فقدان هستند و بهراحتی یکی از عجیبترین رخدادهایی را که پا در افسانهها دارد میپذیرند و تعجب پیتور از این آمیختگی عجیب همانند تعجب تمام مخاطبان فیلم است. آنها هدیهای را پذیرفتهاند که احساس میکنند در نتیجهی صبرشان در برابر فقدانی است که متحمل شدهاند. این رویاروییها و تصورات در نهایت باز هم به فقدانی عمیقتر ختم میشود. از سویی دیگر نباید از برشهای هوشمندانهی کارگردان نیز گذشت و خوب است به یکی از آنها اشاره کنم؛ زمانی که ماریا و اینگوار در جستوجوی «آدا» هستند، کارگردان با استفاده از مه انتقال نما را از طریق دیزالو انجام میدهد و ماریا و اینگوار در یک قاب روبهروی هم قرار میگیرند. فیلم «بره» استعارهای از زندگی و حس مالکیتی است که در نتیجهی فقدان به انسان دست میدهد. ماریا در بطن این روایت قرار دارد و تمام تلاش خود را برای عادی کردن یک شگفتی و هدیه دانستن آن میکند. این روایت احساس مالکانهی یک مادر داغدیده نسبت به هر آنچه که بوی فرزند را بدهد است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.