پوستر فیلم آخرالزمان

اگزیستانسیالیسم یا پوچ‌گرایی

آخرالزمان
Penultimate
Den Næstsidste
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳.۵
نویسنده سارا

مردی با اسب در مه در حال حرکت است. درخت خشکی را می‌بیند. اسب را به آن می‌بندد و خود به راه‌اش ادامه می‌دهد. به دیواری بسیار بلند می‌‌رسد. دری کوچک در پایین این دیوار دیده می‌شود. او از در می‌گذرد. در راه ورود است. او وارد دالانی بی‌انتها می‌شود که در دو سوی آن درهایی مشابه قرار گرفته‌اند. او به هر دری که ضربه می‌زند کسی پاسخ‌گو نیست. تااینکه از دری باز وارد اتاقی می‌شود. در آنجا این مرد خود را مأمور جدید آب معرفی می‌کند. زنی جوان با شنیدن این حرف با چیزی محکم بر سر مرد زده و او را بیهوش می‌کند.
فیلم «آخرالزمان» روایتی سوررئال از سرگذشت آدمی‌ است. روایتی که در آن مردی وارد ساختمانی می‌شود و دیگر نمی‌تواند از آن خارج شود. او سپس تلاش می‌کند راهی برای رفتن و خروج از این ساختمان پیدا کند. یافتن راهی که به درازای یک عمر طول می‌کشد. این فیلم در چهار بخش با نام‌هایی متفاوت ما را با سؤالات اساسی و همیشگی بشر مواجه می‌کند. درواقع شنیدن اولین سؤال از زبان پسری نوجوان بعد از به هوش آمدن مأمور آب است که باعث می‌شود ما متوجه شویم قرار است با چه داستان و روایتی روبه‌رو شویم؛ «اعتقاد داری که میشه طبیعت انسان رو تغییر داد؟»
در فیلم «آخرالزمان» ما با انسان‌هایی مواجه هستیم که هیچ یک نام خاصی برای خود ندارند و با محیطی روبه‌رو هستیم که در آن هیچ چیز نیست. ما مردم را با نام مأمور آب یا سرایدار می‌شناسیم و دیگر هیچ. ازسوی دیگر اتاقی که مأمور آب در ابتدا وارد آن می‌شود خالی خالی‌ است. مابقی اتاق‌ها هم که در ادامه دیده می‌شوند خالی هستند مگر زمانی که کسی به چیزی احتیاج پیدا کند. مثلاً در اتاق زن جوان خیاط نخ و سوزن و پارچه است. در اتاق پیرمردی که از همان ابتدا قصد خودکشی دارد اول یک تفنگ است و سپس چهارپایه و طناب دار. حتی در محل جمع شدن تمام افراد ساختمان می‌توانی مشروب و غذا را هم ببینی، اما هرگز در زمان‌های دیگر نه می‌بینی مأمور آب و دیگران چه می‌خورند و نه اینکه چگونه در اتاق‌های خالی‌شان زندگی می‌کنند. و دقیقاً همین تصاویر هستند که در ابتدا به ما نشان می‌دهند که قرار است ما با جهانی در این فیلم روبه‌رو باشیم که سخن از دلایل هستی‌شناسی وجود ما دارد. چرا که این تصاویر می‌تواند به نوعی تداعی‌کننده‌ی حرف فیلسوف بزرگ آلمانی،«آرتور شوپنهاور»، باشد که در ابتدای یکی از کتاب‌های خود می‌گوید: «جهان تصور من است»؛ ما زمانی چیزی را می‌بینیم که به آن احتیاج پیدا کنیم. سکانس پایانی فیلم که همه‌چیز به سمت ویران شدن می‌رود نیز می‌تواند اشاره به همین جملات باشد؛ زمانی که دیگر مأمور آب نیازی به اندیشیدن به این ساختمان ندارد.
اما مأمور آب برای یافتن راهی برای خروج در ابتدا باید کلید در بزرگ ساختمان را از یک شخص که به سرایدار معروف است بگیرد. اما این سرایدار کیست؟ تا به حال نه کسی او را دیده و نه اصلاً از دلیل وجود او مطمئن است. هیچ‌کس نتوانسته از در اتاق سرایدار وارد آن شود و همه تنها بیهوده پشت در اتاق او فریاد می‌زنند. اما پشت این در چیست و کیست؟ مأمور آب برای رسیدن به سرایدار با زنی روبه‌رو می‌شود که می‌گوید من سرایدار را می‌شناسم. مرد با این زن هم‌خوابه می‌شود شاید بتواند راه خروج را بیابد اما زن عاشق این مرد است. مرد در مسیر رسیدن به خواسته‌ی خود زن و عشق او و حتی فرزند خود و تمام لحظات ناب زندگی‌اش را فدا می‌کند، شاید بتواند به جایی برسد که هیچ‌کس تا به حال به آنجا نرفته یا اگر رفته هم بازنگشته است. روایتی ناب از سرگذشت انسانی که گاه حتی خودش هم نمی‌داند برای چه و به دنبال چه چیزی از تمام زیبایی‌های زندگی‌اش می‌گذرد. مگر نه اینکه جهان تصور ما است؟ پس چرا نباید آن را زیبا به تصویر درآورد حتی با وجود رنج‌های‌اش؟ شاید اگر کسی در آن میانه‌ی آدم‌های پوچ این ساختمان به چیزی زیباتر از روزمرگی اندیشیده بود به چیزی بهتر از آن هم می‌رسید.
فیلم «آخرالزمان» از دید هر مخاطبی می‌تواند حرفی برای گفتن داشته باشد. کسی می‌تواند به پوچی همه‌چیز در این فیلم برسد و کسی می‌تواند از همین پوچی به وجود و هستی برسد. درواقع تا نیستی نباشد هستی‌ای هم نیست. سؤالی که مامور آب از زنی که ناگاه از در اصلی وارد ساختمان می‌شود، می‌پرسد هم اشاره به همین دارد: «تو از کدام در خارج شدی که وارد این در شدی؟» و زن که پاسخی برای این سؤال ندارد. شاید برای رسیدن به هستی باید از این نیستی گذشت تا بتوان لحظات ناب زندگی را جرعه جرعه چشید. شاید مهم نیست رسیدن به هدف مهم لذت بردن از مسیر است. مهم زندگی با زیبایی‌هاست با عشق با خنده، حتی اگر برای‌اش پایانی را نتوانی متصور شوی.