دو سال پیش یک صندوقچهی عجیب در وسط جنگل و نزدیکی شهر پیدا شد. نه میشد آن را جابهجا کرد و نه میشد آن را باز کرد. مدتی بعد از پدیدار شدن این صندوق، مردگان شروع به بیدار شدن کردند. درواقع گفته میشد اگر عزیز ازدسترفتهی خود را در زمین اطراف این صندوقچه دفن کنید آنها باز خواهند گشت. حال در سالگرد دوسالگی آن «پارکر» به عنوان کارآموز اداره پلیس موظف میشود تا مردم را از انجام کارهای عجیبوغریب در اطراف این صندوقچه منع کند. دیدن «الی» بیهوش در اطراف این صندوقچه اما در ادامه باعث رخ دادن اتفاقات عجیبی در آنجا میشود.
علاقهمندان قدیمی به سریال، حتماً سریال «گمشده» -لاست- را دیدهاند. یکی از اولین سریالهایی که با داستانی بکر و البته شخصیتپردازیهایی قوی توانست جزو برترین سریالهای طول تاریخ گردد. در این سریال گروهی مسافر هواپیما -بعد از سقوط هواپیماشان- در جزیرهای ناشناخته و دور گرفتار میشوند و سپس برای نجات جان خود و رهایی از این جزیره عجیب تلاش میکنند. داستانی که در آن علیرغم تمام مرگها و ترسها آنچه بیش از همه ستوده شد خود زندگی بود. سریالی که در آن گم شدن معنایی دیگر داشت و تلاش افراد برای یافتهشدن نیز تمثیلمانند بود. فیلم «همهمه» نیز با داستانی رمزورازگونه که میتواند درونمایهی آن، ما را به یاد سریال «گمشده» بیندازد ساخته شده است با این تفاوت که این فیلم نه در ستایش زندگی که برای گذشتن از دردها، سختیها، فراقها و ازدستدادنهاست.
هیچکس نمیداند بعد از مرگ چه اتفاقی میافتد. هیچکس نمیداند مردگان ما؛ عزیزان ازدسترفتهی ما بعد از مرگ به کجا میروند. آیا در پیرامون ما درحال زندگی کردن هستند؟ آیا در حال دیدن ما هستند بدون اینکه بتوانند با ما سخن بگویند؟ آیا اگر زمانی این حصار میان ما و آنها برداشته شود ما میتوانیم به دنیای آنها وارد شویم؟ آیا وارد شدن به دنیای آنها بهتر از بودن در این دنیاست؟ فیلم «همهمه» در مسیر روایت خود ما را درون یک تجربهی تلخ میبرد. تجربهای که ذهنمان را پر از سؤالاتی میکند که تاکنون هیچکس نیز پاسخی برای آن نیافته است. این فیلم بهنوعی تلاش میکند ما را با غم از دست دادن عزیزانمان همراهی کند؛ نه میخواهد این غم را انکار کند و نه میخواهد معنایی والا را به آنچه رخ داده است دهد. تنها میخواهد تصویری از انسانهای درمانده را نشان دهد که چگونه برای عزیزان خود هر یک به سوگواری مینشینند چنان که حتی گاهی اصل خود را هم فراموش میکنند.
فیلم «همهمه» با تمرکز بر پارکر و نشان دادن خواهر او -گریس- که مدتی است از این دنیا رفته است تلاش میکند روند کنار آمدن پارکر را با این رخداد نشان دهد. پارکر به همراه الی و پلیس دیگری به نام «پاول» به ناگاه خود را درون یک حلقه که در اطراف صندوقچه ایجاد شده است محبوس میبیند. آنها نمیتوانند از این حصار نامرئی خارج شوند چرا که هر زمان بخواهند این کار را انجام دهند صدا و همهمهی بسیار بلندی را میشنوند که آنها را بیهوش میکند. حال پارکر شروع به دیدن خاطرات گذشته میکند. خاطراتی که به گریس و روابط آنها با هم و البته طریقهی مرگ او میپردازد و غم و دردی را که این ازدستدادن در درون پارکر ایجاد کرده است را نشان میدهد. بهنظر میرسد این رخداد برای دو شخصیت دیگر داستان نیز اتفاق میافتد. اما فیلم هرگز به درون ذهن دیگر شخصیتها وارد نمیشود و از اینجاست که اولین عیب داستان خود را نشان میدهد. درواقع تمرکز بیش از اندازهی داستان به پارکر اگرچه باعث شده است روند مواجههی او با اتفاقات پیرامونیاش به زیبایی و عمیق به تصویر درآید اما دور شدناش از دیگر شخصیتها مدام ذهن ما را به دنبال یافتن آنها میکشد و اینچنین است که در پارهای موارد تمرکز ما از دریافت هدف اصلی داستان دور خواهد شد. از سوی دیگر همانطور که موسیقی در سکانسهای زیادی منجر به ایجاد تعلیق در روایت داستان میشود گاهی نیز بیش از اندازه شنیده میشود. کمی سکوت در میان جنگلی گمشده در زمان، شاید میتوانست کمی آرامش را هم به ما برای اندیشیدن بیشتر به اتفاقات ارزانی کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.