«ایسایا» نقاش است و در یکی از نمایشگاههای ادغامی با دیگر نقاشان تازهکار، تابلویی برای ارائه دارد. این تابلو توجه همه را به خود جلب کرده است. «استیوی» دختر جوان دانشجوی حقوق نیز متوجه این تابلو میشود و همکلامی ایسایا با او منجر به آشنایی این دو میشود. کمی بعد معلوم میشود استیوی دوست صمیمی دوستانِ ایسایا است و بدین ترتیب رابطهی میان این دو نفر ادامه پیدا کرده و آنها عاشق میشوند.
فیلم «عشق واقعی» دقیقاً داستان فیلم «مشکل ما را پیدا خواهد کرد» است که چندی پیش آن را مرور کردیم. در هر دو فیلم مردی نقاش با زنی که در برابر نقاشی او ایستاده است آشنا شده و رفتهرفته رابطهای عاشقانه میان آنها شکل پیدا میکند. کمی بعد زمانی که این دو به زیر یک سقف رفته و با هم زندگی میکنند مشکلات مالی به سمت آنها سرازیر شده و روابط آنها را تحتتأثیر خود قرار میدهد. داستانی تکراری که در درونمایه فیلمهای دیگری مانند «هفت فیلم کوتاه دربارهی ازدواج ما» نیز شباهت زیادی به آنها دارند. اما بعد از دیدن فیلم «عشق واقعی» متوجه ضعف این فیلم نسبت به دو فیلم دیگر میشویم چرا که این فیلم نه توانسته است مانند فیلم «مشکل ما را پیدا خواهد کرد» در قابهای تصاویر خود تحولی ایجاد کند و نه مانند فیلم «هفت فیلم کوتاه دربارهی ازدواج ما» انسجام شخصیتهای خود را حفظ کند.
درواقع فیلم «عشق واقعی» برخلاف نام خود به جای اینکه به رابطهی شخصیتها به ویژه دو شخصیت اصلیاش عمیقاً بپردازد به هنر و کار آنها پرداخته است از این روست که اثر داستان نیز برای همراه شدن با آنها کم شده است. برشهای فیلم هم به سختی توانسته است رابطهی میان تصاویر خود را نگه دارد و همهچیز به نظر در یک لایهی زیبا و گولزننده، مصنوعی دیده میشود. هنر نقاشی ایسایا بسیار زیباست. تابلوهای نقاشیای که او میکشد یا نقاشیهای دیگری که در گالریها نشان داده میشوند همگی زیبا و خاص هستند به ویژه که سیاهپوستان مانند خود شخصیتهای فیلم که سیاهپوست هستند، سوژهی این نقاشیها میباشند. فیلم با نشان دادن این نقاشیها و تمرکز بر هنر کاراکترها از روابط میان آنها دور شده است و پیوند میان مخاطب و شخصیتهای خود را کمتر کرده است. از سوی دیگر قابهای تصاویر نیز قابهایی عادی هستند که قرار نیست القاکنندهی احساسات عمیق شخصیتها باشند. در این میان اما موسیقی توانسته است اثر بیشتری را بر تصاویر نسبت به دیگر المانها داشته باشد.
کارگردان فیلم «عشق واقعی»؛ «انجل کریستی ویلیامز» در اولین فیلم بلند خود انگار فراموش کرده است که رسالت اصلی به تصویر درآوردن یک داستان چه میباشد چراکه او بدون اینکه به ماهیت شخصیتهای داستاناش و روابط میان آنها و حتی انسجام داستانی خود توجه کند تنها میخواهد با نشان دادن نقاشیهایی بیشتر بیننده را متأثر و مشتاق به نشستن به پای فیلماش کند. اگرچه این کار را هم توانسته است تاحدودی از همین طریق انجام دهد اما هرگز نمیتواند رضایتی همهجانبه را در درون مخاطب خود ایجاد کند و مخاطب همواره احساس میکنی چیزی در میان داستان او گم و نامفهوم است که البته هست.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.