زمانی که گذشته به بهانهی حال دوباره بگذرد
در سال ۱۹۴۳ و در بحبوحهی جنگ جهانی دوم در اوکراین، مادری برای نجات جان فرزند نوزاد و پسر کودکاش به دل جنگل میزند. در نهایت هم پسر را در جنگل و نوزادش را در آب رها میکند تا خود قربانی دیگری باشد برای این جنگ. ۴۴ سال بعد «رومن» -همان پسربچهی رها شده در جنگل- در آریزونا و در کشور کانادا با همسر و پسرش با خوشبختی زندگی میکند، اما مرگ ناگهانی همسر باعث میشود خاطرات گذشته به او هجوم آورده تا ترس و درد و فراق آن دوران را بار دیگر تجربه کند.
از دست دادن عزیز شاید تنها تجربهای است که تمام مردمان جهان در طول عمر خود حداقل یک بار با آن مواجه میشوند. تجربهای تلخ که دیر یا زود آدمها را در کنار هم قرار میدهد و باعث میشود هر آنچه میانشان است را فراموش کنند و تنها در سوگ عزیز ازدسترفته در کنار هم بایستند. اما نوع مواجه شدن با این تجربه در هر انسانی متفاوت است. هر شخص به گونهای خاص در برابر این تجربه واکنش نشان میدهد و از این رو هم است که برای پرداختن به این اتفاق میتوان سالها نوشت و حرف زد. در این میان از دست دادن همسر یا همان نیمهی گمشدهی آدمی با تمام ازدستدادنها متفاوت است. سوگ برای عشق به مانند سوگ برای نیمهی دیگر خود است که دیگر نیست و اینچنین است که آدمی خود را گمشده احساس میکند. احساسی که دقیقاً «رومن» بعد از مرگ همسر خود دارد. خاطرات به او هجوم میآورند و او به گذشته میرود و به یاد میآورد چگونه سالها پیش مادر خود را هم از دست داده است و در آن جنگل به معنای حقیقی تنها و گمشده، شده است.
فیلم «آنها که ما را احاطه کردهاند» در بستری از خیال و واقعیت رومن را نشان میدهد که چگونه برای یافتن خود به گذشته میرود. اما این بستر هرگز آن قوام نهادین و منحصربهفرد خود را پیدا نمیکند و نمیتواند مواجههی رومن را با گذشته و با خاطرات خود بهگونهای جادویی نشان دهد. این فیلم اولین فیلم «تروی روپتاش» به عنوان کارگردان است و شاید همین رخداد باعث شده است علیرغم سابقهی بسیار زیاد او در عرصهی بازیگری، نتواند روایت خود را پررنگ و خاص نماید. ما مدام سکانسهای تکراریای را در فیلم میبینیم که روپتاش شهامت پرداخت عمیق به آنها را پیدا نمیکند حتی گاه تا مرز سوررئال میبرد و باز میگرداند اما هرگز وارد آن نمیشود. ما بارها زنی را میبینیم که از دور رومن را نگاه میکند اما نزدیک نمیشود و چیزی بیش از این نگاهکردنها را هم انجام نمیدهد. حتی زمانی که نزدیک هم میشود دقیقاً بخاطر پرداخت نشدن بیشتر و نبردن داستان به سمت اوست که تغییر رومن بعد از این رخداد کمی غیرقابلباور و غیرملموس است. روپتاش اگر به این وجه داستان خود بیشتر پرداخته بود این سکانس نیز اثر بیشتر و واقعیتری را میتوانست در مسیر داستان و مسیر تغییر رومن ایجاد کند.
روپتاش با فلشبکهای خود به گذشته و حتی آوردن آنها به زمان حال آن هنگام که رومن گذشته را به یاد میآورد و واکنشهایاش در زمان حال است، توانسته است توانایی خود را برای ادغام داستان خود با توهم و خیال نشان دهد اما همانطور که گفتیم شهامت رفتن تا دل این خیال را نداشته است و ما قطعاً باید این شهامت را از کارگردانهای دیگری بخواهیم که بارها آزمونوخطا کردهاند و در این راه به اوج رسیدهاند.
روپتاش که نقش رومن را هم بازی میکند اما با توجه به سابقهاش در بازیگری توانسته است حتی در سکانسهایی که او خود باید به تنهایی به همراه موسیقی آرام آن، همهچیز را بگرداند حس اضطراب و تنش درونی را به ما القا کند. در این میان بازی «الی لیبرت» در نقش «ناتالیا» نیز خاص و دیدنی بود. او در همان سکانس اول که خود را نشان داد توانست با بغضِ درون گلویاش توجه ما را به خود جلب کند. از دوربین و نوع فیلمبرداری این فیلم هم نباید گذشت. دوربینی که بیشتر با لانگشاتهای خود و نشان دادن طبیعت پیرامونی خود توانسته است آرامش درونی محیط را به ما نشان دهد تا درک تنش موجود در درون شخصیتها با رفتارهاشان بیشتر نمایان گردد.