غالب داستانهای تینیجری در هالیوود و استودیوهای آن دنیایی را بهتصویر میکشند که هر چه بهدنبال نشانهای از دنیای واقعی در آن میگردیم چیزی پیدا نمیکنیم؛ نوجوانهایی خندان که هیچ نشانی از دغدغههای یک فرد زیر ۲۰ سال ندارند. آنها بیشتر نوجوانهایی سرخابسفیدآبشده هستند که طراحیهای لباسشان هم بر اساس قراردادهای سنگین استودیو و برندهای مختلف لباس است. در این میان گاه فیلمسازهایی پیدا میشوند که این دوره و تمام آنچه که در زندگی پرآشوب یک انسان در دورهی حساس نوجوانی میگذرد را بهتصویر میکشند. این نوجوانها همان عصیانگران دنیای واقعی هستند. نگاه آنها به زندگی جاهطلبانه است و در رقابت، حتی اگر رقابتی فرسایشی باشد، تمام توان خود را برای پیروزی میگذارند. برای بیشتر آنها شکست یعنی پایان همهچیز و تا دوباره برخاستن و شروع مسیری جدید خود و اطرافیان را دچار عذابی بزرگ میکنند. فیلم جدید خانم «سارا آدینا اسمیث» نیز روی همین مقولهی شکست و پیروزی و اثرات آن روی فرد نوجوان متمرکز است. عنوان «پرندگان بهشت» از روی داستانی که در طول فیلم بارها تکرار میشود گرفته شده است و نشان از پرندهای پرتلاش دارد که برخلاف سایر حیوانات جنگل علیه سیاهی آسمان که نفرین خدایان بوده قیام میکند و شب و روز تشکیل میشود.
«کیت» دختری ۱۸ ساله از ایالات متحده است که با گرفتن بورس توانسته خود را به یکی از کلاسهای معتبر رقص باله در پاریس برساند. فیلم داستان خود را با کیت آغاز میکند و از زاویهدید او وارد این فضای بهظاهر شیک و پر از تجمل میشود. کیت مانند هر نوجوانی که بهتازگی وارد فضایی چنین پر زرق و برق شده تحت تأثیر آنجا قرار میگیرد و بهنوعی سعی دارد خود را با دیگران وفق دهد. سکانس افتتاحیهی فیلم ملغمهای از روایتهای هالیوودی و روایتهای مستقل است. احساس میکنم پاشنهآشیل فیلم هم درست در همین افتتاحیه است. تکلیف کارگردان و روایتی که قرار است مقابل چشمان مخاطب قرار دهد با خودش روشن نیست. او از یک سو قصد دارد جذابیت را به اثر خود اضافه کند و از سویی دیگر قصد دارد روایت را لایهلایه به درون سیاهی ببرد. همین باعث میشود تا پردهی اول برزخگونه به پایان برسد. اما با ورود به پردهی دوم شاهد این هستیم که یک اثر با نگاهی مستقل و سیاه به جنبههای یک رقابت طاقتفرسا و نفسگیر بین دو نوجوان برای بهترین شدن میپردازد.
فیلم «پرندگان» بهشت روایتی از دو نوجوان است برای رسیدن به بهشتی که برای خود ترسیم کردهاند. در این میان یکی از آنها دچار نوعی رستگاری میشود و دیگری پلهپله مسیر سقوط را طی میکند. کارگردان در پردهی دوم بارها زاویهدید داستان را بین دو کاراکتر اصلی تغییر میدهد و این تغییرات خود نوعی تعلیق را در روایت ایجاد میکنند. اما برای چنین اثری پالت رنگی آنگونه که باید روی قاب نمینشیند. از یک سو مخاطب دائم اثر را با روایتهایی سیاه و تاریک همچون «قوی سیاه» و «سوسپیریا» قیاس میکند و از سویی دیگر بهدنبال نوعی استقلال رنگی در آن است که بتواند این روایت خونین و تاریک را در ذهن خود مستقل بپندارد. اما کارگردان گویی در کل روایت دائم چشماناش به آثار موفق قبلی است و نمیتواند پالت رنگی مشخصی را در فیلم خود لحاظ کند. پالت رنگ و کانتراست بین رنگهای اصلی استفادهشده در یک اثر شاید در نگاه اول در کل روایت تأثیر نداشته باشد اما در ذهن مخاطب و پس از پایان فیلم است که این رنگها ذهن او را تسخیر و روایت را ماندگار میکنند.
این فیلم را در نهایت میتوان یک اثر تینیجری مستقل نامید که کارگردان آن سعی دارد مسیر آثار قبلی خود مانند «دل بد باستر» یا «شنای نیمهشب» را ادامه دهد و نوعی رازآلودگی را درون آن جای دهد. اما باید گفت که این اثر نسبت به دو فیلم قبلی خانم سارا آدینا اسمیث کمی ملو ساخته شده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.