مرد قصهگوی سینما
یکی از لذتهای تماشای سینما در سالهای اخیر این است که هنوز هم میتوانیم منتظر روی پرده آمدن آثاری از کارگردانهایی همچون پل شریدر باشیم. نمیدانم او را باید یکی از برترین نویسندهها بنامم، یکی از برترین مفسران سینمایی یا یکی از بهترین کارگردانها! هر چه هست، پل شریدر در هر کدام از این مسیرها آثاری زیبا را برای ما به یادگار گذاشته است. کتاب پربار «سینمای استعلایی برسون، اوزو و درایر» یکی از پرمغزترین کتب سینمایی است. آثاری همچون «راننده تاکسی»، «گاو خشمگین»، «وسوسه»، «آخرین وسوسهی مسیح» از آثار ناب او در فیلمنامهنویسی هستند. «اولین اصلاحشده»، «سگ، سگ را میخورد»، «آدمهای گربهای»، «ژیگولوی آمریکایی» یا «یقه آبی» نیز چند نمونه از دهها اثر او در کسوت کارگردانی هستند. شریدر تاریخ سینما را آنقدر خوب میشناسد که در هر کدام از آثارش ادای دینی به یکی از بزرگان سینما دارد. حال فیلم جدید او باعث خوشحالی تمام سینهفیلها شده است و همه منتظر بودند تا اثر جدید مرد سینما را مشاهده کنند.
«ورقشمار» روایت مردی با نام «ویلیام تل» است که زندگی رومزهاش در کازینوها و شبها برای استراحت در متلها گذرانده میشود. شریدر اثر خود را همانند «جیب بر» روبر برسون شروع کرده و به ما این نوید را میدهد که سایهی پیامبر سینما بر اثر او سنگینی میکند. واقعاً هم همینگونه است و روایت با مونولوگ ویلیام روی تصاویر و شرح زندگیاش آغاز میشود. ویلیام در اصل همان میشل در جیببر است اما در قامت یک آمریکایی که در دفتر خاطراتاش از تفسیر روابط خود با دیگران مینویسد.
فیلم پازلگونه آغاز میشود و کارگردان در طول افتتاحیه زندگی پر از وسواس ویلیام را به مخاطب نشان میدهد. شریدر از همان ابتدا نشان میدهد که حضور ویلیام در کازینو و شرحی که بر اتفاقات رخ داده از زبان او میشنویم کورهراهی در میان مسیر اصلی روایت است. او در اصل از واژهی قمار، کازینو و ورق برای بهتر شناساندن ویلیام به مخاطب استفاده کرده است. اما قصد ندارد در میانهی راه همچون هیچکاک دست از سر این لوکیشن بردارد و کازینو و قمار و ورق با او همراه هستند. اما امضای شریدر کجاست؟ آنجا که دو ضلع دیگر بهمرور وارد روایت میشوند و شریدر در ورود آنها هیچ عجلهای ندارد. این تأمل و صبر در ورود کاراکترها به روایت یکی از نشانههای سینمای شریدر است. ویلیام مانند میشل وارد فضایی نوآر میشود. از آنسو شریدر سعی کرده در این فیلم یاغیگری تروایس در رانندهتاکسی را از ظاهر ویلیام پاک کند. ویلیام هم مانند تروایس از جنگی ویرانکننده بازگشته: او یکی از شکنجهگران زندان ابوغریب بوده است و پس از سالها گذراندن زندان آزاد شده است. اما این کاراکتر نئونوآر در روایت جدید شریدر همان خصوصیتهای ذاتی کاراکترهایی چون تراویس و میشل را در خود دارد. ویلیام بهسبک تمام کاراکترهای سینمای نوآر در تنهایی خلسهآوری که فقط خودش از آن لذت میبرد زندگی میکند. این اتفاق غریب را میتوان در چهرهی پر از تعجب «لا لیندا» و «کرک» مشاهده کرد.
فیلم جدید شریدر با قدرت تمام از تمام تکنیکهای سینمایی، از لنز واید تا دالی زوم، استفاده کرده و فرم سینمایی منحصربهفرد یک اثر ساختارمند سینمایی را به رخ میکشد. شریدر گاه قاب خود را کاملاً رؤیایی و سوررئالگونه میبندد و گاه با چشمپوشی از پالت پر از کانتراست رنگی، قابی خنثی را مقابل مخاطب قرار میدهد. تنوع استفاده در انواع برش باعث شده تا توالی سکانسها همچون اجزای یک واحد کل بهنظر برسند تا جایی که در میانهی فیلم، اگر تغییر لوکیشنها نبود، هیچ برشی احساس نمیشد.
اما زمانی که از شریدر و فیلم او صحبت میکنیم حیف است از لطافت این مرد در قصهگویی حرفی به میان نیاوریم. برخی قصهها را گویا دلمان نمیخواهد تمام کنیم و دوست داریم همچنان در آن دنیا باقی بمانیم. دنیایی که شریدر در این فیلم خلق میکند در زمرهی این تعریف قرار میگیرد. مخاطب از همان سکانس ابتدایی و افتتاحیهی فیلم وارد دنیای ویلیام میشود و قصه آنقدر خوب تعریف میشود که تا پایانبندی فیلم گویی بهاندازهی چشمبرهمزدنی گذشته است. شریدر میداند از کجا فیلم خود را آغاز کند تا مخاطب همزمان که وضعیت حال کاراکتر را در حال واکاوی است، در پیشداستان او نیز غور کند. این فیلم نیز همانند دیگر آثار شریدر باید همچون تکههای یک پازل کنار هم چیده شود تا نمای کلی فیلم شکل بگیرد. شریدر یکی از ایجازگوترین کارگردانهای سینماست. او مخاطب را بهحال خود رها نمیکند. در عوض به مخاطب اجازه میدهد که در پایانبندی هر سکانس و ورود به سکانس بعدی بخشی از روایت را که فیلم تصویر نکرده، در ذهن خود تصور کند و به پازل فیلم بچسباند. این یعنی تبحر و تسلط یک فیلمساز روی روایت و ذهنیت مخاطب.
از رابطهی روحانی بین فیلم جدید شریدر و جیببر روبر برسون گفتیم و مهر تأیید این رابطه را در نمای پایانی فیلم میبینیم؛ دستهای برسونی در نمایی زیبا از اتاق ملاقات. برسون در فیلم جیببر از زاویهی هفتادوپنج درجه و نمای بالا استفاده کرده بود که در آن میشل و جین بهصورت نمادین در حال عشقبازی هستند. اما شریدر در نمایی مستقیم و با الهام از دستهای برسونی این قاب زیبا را در تقابل انگشتهای اشارهی ویلیام و لا لیندا به مخاطب خود نشان میدهد.
فیلم «ورقشمار» روایت انسانی است که پذیرفته در دنیای بیرون جایی ندارد و گویی منتظر بهانهای برای بازگشت به درون دیوارهای زندان است. او در همین مدتی که بیرون از زندان تنفس میکند نیز دنیای بیرون را همچون زندانی بزرگ برای خود در نظر گرفته است. کرک گویی بهانهی گمشدهی او برای بازگشت است. حضور بیدلیل او در زندگی ویلیام، که به درخواست خود ویلیام است، دلیلی محکم برای این کاراکتر در بازگشت بهسوی مکانیست که بهزعم خود به آن تعلق دارد. شاید یکی از زیباترین دلایل تصویری شریدر برای این تصمیم ویلیام سکانس بازدید از زندان است که برای او همچون یک تور تفریحی محسوب میشود اما برای کرک همچون تونلی وحشت است که حتی نمیخواهد برای لحظهای به آن نزدیک شود.
انتخاب درست شریدر برای کاراکتر ویلیام بازیگری جز «اسکار آیسِک» نیست. او بهسبب چهرهی سنگیاش بهترین انتخاب برای بهتصویر کشیدن شخصیت ویلیام بوده است. همین انتخاب درست باعث شده تا کارگردان در چینش دیگر کاراکترها مشکلی نداشته باشد. اما فضاسازی زیبای شریدر و دقت او به جزئیات محیطی هم در بهبار نشستن این روایت و این شخصیت تأثیرگذار بوده است. به تورنمنت پوکر و شخصیتهای ثابتی که در آن حضور دارند نگاه کنید؛ بازیکن «یو اِس اِی» یا «بشکهی مینسوتا» که هر کدام نمادی از وجههی نمایان آمریکایی هستند که در نظر ویلیام پوچ بهنظر میرسند.
پل شریدر و اثرش نوعی در کردن خستگی از تن یک سینهفیل است و این قصهی زیبا برای هر مخاطب سینمایی میتواند سنگ معیار خوبی برای سبکوسنگین کردن آثار سال ۲۰۲۱ بهحساب آید. این اثر آمریکاییتر از هر اثر دیگری در هالیوود است و بههمین دلیل است که شریدر را در کنار نامهایی چون آلتمن، اسکورسیزی و لینچ میتوان آمریکاییترین کارگردانهای ایالات متحده دانست؛ فیلمسازانی که تمام خطوط فرهنگی و اجتماعی این کشور را بهتر از هر شخص دیگری میشناسند.