«۱۲۷ ساعت» دنی بویل و تلاشهای فردی ماجراجو که دستاش بین صخره گیر میکند اولین فیلمیست که بعد از تماشای «سانتیگراد» به ذهن خطور میکند. بیشک در طول فیلم و لحظهبهلحظه دچار برشهای موازی میشویم و شخصیتهای فیلم مورد نظر را با تلاشهای جیمز فرانکو در ۱۲۷ ساعت قیاس میکنیم. زن و شوهری در سفری کاری – برای جشن امضای کتاب جدید زن – راهی نروژ شدهاند که درگیر کولاک شدید میشوند و زیر انبوهی از برف گیر میکنند.
تمامی فیلم – بهجز شاتهای لایی و لانگ دیستنسهایی از مناظر یخبندان اطراف – درون ماشین میگذرد و قرار است تلاش ۲۵ روزهی این دو نفر را برای رهایی از این مخمصه شاهد باشیم. لوکیشن محدود و فیلمی که مملو از مدیومشاتها و کلوزآپهاست انتظار ما را میکشد. همهچیز بسته به توانایی کارگردان دارد تا ما را در این مخمصه شریک کند و لحظهلحظه ناامیدی این دو را از نزدیک شاهد باشیم. اما آیا فیلمساز موفق بوده؟ مخاطبی که دائم قرار است تصاویر بستهی دو بازیگر را شاهد باشد ، و بعد از چندین برش ممکن است چشمهایاش دچار تکراری ملالتبار از چهرههای تکراری دو کاراکتر شوند، را باید خیره به قاب نگاه داشت. اما کارگردان از پس این کار برنیامده و هر چه فیلم بیشتر پیش میرود کنترل کیفیت بازی بازیگران هم از دست او در میرود. تحرکات بیمنطق دو بازیگر در جلو و عقب ماشین و ماسکه کردنهایی که بیشتر پلانهای زشت و از ریختافتاده را تولید میکنند باعث میشوند تا مخاطب در بخشی از روایت، آن را رها کند و دیگر به سویاش نرود.
هر دو کاراکتر برای ایفای چنین نقشهایی کوچک هستند و نتوانستهاند شخصیتهای داستان را در بیاورند. بازیگر زن، در حال بازی کردن نقش یک نویسندهی شکستخورده است و همسرش نیز بک کارمند اخراجی. افشای رازهایی که از یکدیگر پنهان میکنند در مضحکترین حالت ممکن رخ میدهد و بی هیچ مقدمهای آنها از رازهای مگوی خود باخبر میشوند. دیالوگهای نامفهوم که بین این دو رد و بدل میشوند، نهتنها کمکی به پیشبرد روایت نمیکنند، بلکه ذهن مخاطب را از همان شخصیتهای نیمبندساختهشده هم دور میکنند. درگیریها و حالات تهاجمی بیدلیلی که هیچکدام وصلهای برای شکل گرفتن موقعیت نیستند.
کارگردان تنهاوتنها بر اساس گفتههای شخص نجاتیافته، نتوانسته روایتی ساختارمند از این حادثه – که میتوانست همچون فیلم «۱۲۷ساعت» بیننده را با تمام آنچه که در آن ساعات بر کاراکتر گذشت همراه کند – ارائه دهد. این ضعف بزرگیست که کارگردانهای آثار اقتباسی را در ورطهی شکست اثر قرار میدهد. هر روایتی نیازمند لحن و زاویهی دید مناسب است. بدون این دو حتی پرهیجانترین اتفاق هستی هم درون قاب زندانی میشود و نه درام شکل می گیرد و نه شخصیت.
کارگردان این اثر نتوانسته رخوت حاصله از گذر روزها را روی چهرهی شخصیتهای خود بنشاند و همین امر خلأ موجود بین مخاطب و کاراکتر را بیشتروبیشتر میکند، تا حدی که در پردهی آخر دیگر نه فیلم و نه مخاطب توان این را ندارند که دچار هیجان شوند و فیلم به سردی یخهای کوهستانهای نروژ تمام میشود.