«مارک» قرار است به زودی با «میشل» ازدواج کند. میشل پیش از مراسم نامهای برای مارک میفرستد و از او میخواهد این نامه را قبل از این اتفاق بخواند. مارک نامه را باز میکند و در آن فهرستی از آرزوهای میشل را میبیند که حالا با وجود مارک همگی به حقیقت پیوسته است. با ورود یکی از دوستان مارک به اتاق او مارک نیز شروع به تعریف کردن داستان زندگی میشل میکند.
فیلمهای بسیاری دربارهی شخصیتهای دختری که تلاش میکنند مسیر زندگی خود را بیابند و در این میان همهچیز را تجربه کنند، ساخته شده است. فیلمهایی که در آنها با تکیه بر جنبههای واقعی زندگی یک دختر نوجوان یا جوان تلاش شده است بینندهی خود را هر چه بیشتر با شرایط او آشنا کند چنانکه بیننده بتواند با همذاتپنداری با این کاراکترها همراه شده و تجربیات آنها را بیاموزد. فیلم «فهرست دعا» هم قرار است یک داستان درام باشد از زندگی دختری که به سختی و تنهایی میتواند خود را به جایی برساند که همیشه میخواسته است. اما آیا این فیلم توانسته است به این مهم دست یابد؟ بگذارید از همین ابتدا با پاسخی صریح بگوییم: نه. به هیچ عنوان. این فیلم با داستانی به شدت ضعیف و آبکی حتی نمیتواند خود را نزدیک به یک فیلم کند، چه برسد به آن که بخواهد حرفی نو و جذاب را برای زدن داشته باشد.
بگذارید از سکانس ابتدایی این فیلم شروع کنیم چرا که شرح همین یک سکانس میتواند به راحتی تکلیف کل داستان را روشن کند و آبکی بودن، بیهدف بودن و حتی حماقت داستان را به ما نشان دهد. فیلم با نشان دادن پاهای دختری –جسی؛ دوست صمیمی میشل- که سراسیمه از پلههایی پایین میآید شروع میشود، درحالی که در میان این پایین آمدنها، با برشهایی دختری دیگر -میشل- را هم نشان میدهد که کنار آتش نشسته است و با گریه و ناراحتی در حال آتش زدن عکسهاییست. موسیقیای پرالتهاب و پرتنش نیز بر روی این تصاویر شنیده میشود! کمی بعد جسی از پلهها -این پایین آمدن از پلهها آنقدر طول میکشد که به نظر میرسد قرار نیست انتهایی برای آنها باشد- پایین میآید و به اتاقی میرسد که در آن مارک منتظر است تا مراسم ازدواجاش آغاز شود. در اینجا موسیقی پر اضطرابِ فیلمهای ترسناک به ناگاه تمام شده و جسی با چهرهای خندان از سورپرایز میشل برای نامزدش رونمایی میکند! اولین سوال آن است که چرا باید این سکانس با این موسیقی احمقانه آغاز شود؟ یا نشان دادن جسی ناراحت چه ربطی به سکانس ازدواج او دارد؟ همهچیز این سکانس آنقدر به دیگری بیارتباط و احمقانه است که بیننده تنها با دیدن آن میتواند به راحتی از دیدن مابقی فیلم منصرف شود و فیلمی دیگر را برای دیدن برگزیند. در ادامهی این فیلم هم ما با داستانی که جز یک سری اتفاقات سطحی که هیچ احساسی را منجر نمیشوند روبهرو هستیم که حتی اشاره به آنها هم برای نشان دادن حماقتشان کافیست.
اما طرح و پیرنگ داستان نیست که تنها افتضاح این فیلم باشد، بازیگریِ به شدت بد بازیگران فیلم هم آنقدر رسا به چشم بیننده جلوه میکند که حتی اگر فیلم، داستانی جذاب هم داشت هرگز با این بازیگران نمیشد آن را دید. سکانسی که میشل گریه میکند به خوبی میزان افتضاح بودن بازی شخصیتها را نشان میدهد. او حتی توانایی گریه کردن را هم در یک سکانس عادی ندارد و این ابتداییترین چیزیست که یک بازیگر باید بداند، چه برسد به اینکه این بازیگر بخواهد منجر به ایجاد اتفاقاتی مهم در داستان شود. دیگر بازیگران نیز در این فیلم در بدتر بودن گوی سبقت را از هم گرفتهاند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.