«چارلز» معلم ادبیات مدرسه است و از همسرش جدا شده است. او و همسرش -آلیسون- یک پسر دارای بیماری اوتیسم دارند که در یک مرکز نگهداری زندگی میکند. زمانی که یکی از شاگردان چارلز دربارهی پروژهی عکاسی خود از این مرکز صحبت میکند و خاطرنشان میکند که میخواهد به نوعی با عکاسی رابطهای با این بیماران خاص برقرار کند، چارلز به گذشته رفته و دوران کودکی خود را به یاد میآورد که چگونه تلاش میکرده است با یکی از همکلاسیهای اوتیسمیاش ارتباط برقرار کند.
شاید هیچ داستانی تاکنون مانند داستان سریال «دکتر خوب» نتوانسته است به زیبایی دربارهی یک فرد اوتیسمی حرف بزند و دنیای این افراد را برایمان به تصویر درآورد. این سریال با تمرکز بر روی شخصیت اوتیسمی اصلی داستان خود به ما نشان میدهد که رفتارهای درست با یک چنین کودکی چگونه میتواند استعدادهای نهفته در او را بیدار کند و او را حتی بهتر و برتر از دیگران نشان دهد. این افراد که عموماً با لمس شدن به شدت عصبی میشوند و این کار را دوست ندارند، میتوانند دیگر احساسات خود را بیشتر پرورش دهند، به گونهای که درک آنها از محیط اطرافشان به طرز شگفتآوری بهتر و بیشتر از دیگران باشد. در فیلم «هنرهای زبان» نیز سعی شده است با مرکز قرار دادن یک فرد اوتیسمی، هم او و هم دیگر شخصیتهای پیرامونی او به ما شناسانده شود و نشان دهد که وجود یک فرد غیرعادی در یک خانواده چگونه میتواند تمام زندگی آن افراد را تحتتأثیر قرار دهد.
چارلز و آلیسون به عنوان پدر و مادر یک فرزند اوتیسمی هر یک درگیریهای خاص خود را دارند و این فیلم سعی کرده است بیش از خود «کودی» به این دو نفر توجه کند و تا حدودی نیز در این کار موفق بوده است اما نه آنچنان که باید. فیلم سعی کرده است از کودی یا بهتر است بگوییم از شخصیتهای اوتیسمی خود به عنوان مرکز تقارن خود استفاده کند، مرکز تقارنی که اگرچه کمتر از دیگران پرداخته میشوند اما وجودشان همان اتصال همهچیز به هم است. این فیلم در سه زمان مختلف روایت میشود. زمان اصلی، همان زمان حال است که سه عضو خانواده همگی جدا از هم زندگی میکنند و این چارلز است که با به یاد آوردن گذشته داستان را فلشبک کرده و خاطرات قدیمی را به یاد میآورد تا راهی برای بهتر کردن آینده بیابد. دو فلشبک یکی به کودکی چارلز و زمانی که او با پدر و مادرش زندگی میکند و دیگری به زمان آشنایی او با آلیسون و تولد کودی و نیز سالهای ابتدایی کودکی کودی میپردازد. بهتر است در همینجا به یکی از اتفاقات تأثیرگذار این فیلم اشاره کنیم و آن این است که کارگردان برای بیان داستان در هر زمان متفاوت از نورپردازیهای متفاوتی استفاده کرده است. برای نورپردازی سالهای دههی ۱۹۶۰ و کودکی چارلز از نورهایی روشنتر از دو زمان دیگر استفاده شده است و رنگهایی مانند نارنجی و قهوهای روشن و حتی آبی روشن بیشتر فضای پیرامونی و عناصر میزانسن آن را تشکیل دادهاند. از سوی دیگر کارگردان برای نورپردازی در زمان حال از نورهای تیرهتر و رنگهای خنثیتری بهره برده است.
اما چه چیزی باعث شده است این فیلم نتواند تأثیر عمیقی بر مخاطب خود گذارد؟ یکی از این دلایل شاید طولانی بودن زمان فیلم است که بر روی سکانسهای غیرضروری بیشازاندازه تأمل کرده است. مثلاً سکانسهای کودکی چارلز زمان زیادی از فیلم را به خود اختصاص دادهاند که در مدت زمان کوتاهتری نیز میشد به آنها پرداخت. از سوی دیگر اما جوانی چارلز و رفتارهای او مبهم دیده میشوند برخلاف آلیسون که پرداخت خوبی دارد. درواقع این پرداختهای نامتعادل باعث شده است هم اثر داستان کمتر شود و هم اجحافی شود بر شخصیت چارلز و پدر خانواده. چراکه پرداخت ناقص به او درک کردن وضعیت و افکار او را سخت کرده است و شاید باعث شود تمام حق در اختلافات خانوادگی به آلیسون داده شود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.