حتی اگر نام چارلی کافمن را نشنیده باشیم و فقط تصاویر و فیلمنامههای او «جان مالکوویچ بودن»، «بخشگویی، نیویورک» یا «درخشش ابدی یک ذهن بیلک» را دیده یا خوانده باشیم، با دیدن افتتاحیهی این فیلم امضای کافمن را در پلانبهپلان تصاویر مشاهده خواهیم کرد. از همان ابتدا چشمها را آماده و گوشها را تیز میکنیم تا به درون تلفیق سینما، موسیقی و ادبیات برویم. کافمن هر چه در انتخاب میزانسن وسواس دارد، در چینش واژهها بهمراتب سختگیرتر است. بعد از ۵ سال، بالاخره کافمن خود را روی پردهی نقرهای و با اثری دیگر مهمان چشمها و گوشهای ما کرد.
داستان بسیار ساده و بهنوعی رنگی و با مونولوگ خارج از کادر «لوسی» – دانشآموختهی فیزیک کوانتوم – آغاز میشود. قرار بر این است که بههمراه دوستپسر جدید خود – جِیک – سری به خانهی روستایی پدر و مادر جیک بزنند و بعد از آن راهی خانهی خودشان شود. کلوزآپهایی که در چهار زاویهی مختلف آنها و دیالوگگوییهایشان را میگیرند. مکاشفهی لوسی در اینجا آغاز میشود. او در ذهن خود مدام در حال تکرار « فکر کنم همهچیز رو تموم کنم» است و قرار نیست خود را بیش از آن شب متعهد نگه دارد. اما آنها به خانهی روستایی پدر و مادر جیک میرسند و درست از همین صحنه مکاشفهای با امضای کافمن آغاز میشود. در جایجای صحنههای بعد از ورود به منزل ما همان کالت رنگ و همان مالیخولیای ذهنی فیلمها و نوشتههای کافمن را شاهد هستیم. شاید حتی در فیلم «درخشش ابدی یک ذهن بیلک» هم اگر رنگبندیهای مورد نظر میشل گوندری بهعنوان کارگردان حضور نداشتند و خود کافمن کارگردان بود، میتوانستیم سهگانهی زیبایی را در باب غرقشدگی در زمان شاهد باشیم. اگر بخواهیم فیلم را همچون صحنهی تئاتر در نظر بگیریم؛ پردهی ماشین، خانهی کشاورزی، ماشین، بستنیفروشی سر راه، و در نهایت مدرسه و اجرای روی سن.
لوسی در ابتدای ورود به منزل، گویی اینکه هنوز باور ندارد چه اتفاقی افتاده (اصلاً مگر اتفاقی افتاده است؟) با هر کنشی از پدر و مادر جیک واکنش نشان میدهد. اما کمکم با غوطهخوردن در شکست زمانیای که ایجاد میشود، خود به مکاشفه میرود. صحنهی (بهسبب همان تقسیمبندی تئاتری در بالا) خانه آنقدر میزانسن دقیق و وسواسگونهای دارد که با هر مکثی در تصویر میتوانیم قابی زیبا را مشاهده کنیم. گویی همان لحظهی احتضار قبل از مرگ مقابل ما چیده شده و زمان دیگر آن سیطره را بر ما ندارد و این ما هستیم که از گذشته به آینده و حال سرک میکشیم. باز هم نباید عجله کرد و این سرگشتگی زمانی که مخاطب و لوسی با هم در آن گرفتار آمدهاند، در صحنهی ماشین و بعد از ترک خانهی روستایی پدر و مادر جیک پاسخ داده خواهد شد؛ همهچیز زمان است و بس. زمان است که ما را در مینوردد و ما هستیم که همچون وزش باد در گذشته و حال و آینده غوطه میخوریم؛ «آینده برایمان دستنیافتنی بود، برای همین امید را خلق کردیم.» یا بهقول آن فیلسوف:« امید دوشیزهایست دلربا، اما ماهیگریز…»
برای ارتباط عمیق و دوسویه با فیلمهای کافمن چیزی که نیاز است مرور کارنامهی کارگردانی و نویسندگی اوست و با این مقدمه میتوان با خیال آسوده به این مکاشفهی ذهنی رفت. مطمئناً در این سفر چیزی با نام پشیمانی وجود نخواهد شد و مخاطب در جایجای آن همچون پرندهای آزاد به پرواز در خواهد آمد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.