دنیای مدرنی که از نیمهی دوم قرن بیستم و درست پس از جنگ جهانی دوم آغاز شده است در کلام نویسندگان و فیلسوفان تصویر دنیایی پوچ است که در آن انسان مدرن هر چه تلاش میکند به جایی نمیرسد. انسان این دنیا در هر کادر و ساختاری که قرار میگیرد ابتدا سرمست از شادیهای رؤیاگونه خود را غرق میکند و هنگامی که سعی دارد سرش را بیرون از آب بیاورد گویی دستی محکم پایاش را به پائین میکشد. سینما نیز پس از ظهور پستمدرنیسم و با شکلگیری موج نو سینمای کشورها وارد این ورطه شد و هر بار در هر گوشهای از جهان یک فیلمساز روایتی از این دنیای پوچ و تقابل انسان مدرن با آن دارد. خانم «جنیتسکا براوو» در فیلم جدید خود کاراکتر «زولا» را در این دنیای افسارگسیخته وارد میکند.
فیلم با روایتی دوگانه از زبان استفانی و زولا و تقابل این دو در یک رستوران آغاز میشود. هر دو شخصیت نمادی از زن اسیر در دنیای مردانه هستند. هر دو از تنانگی خود برای نفس کشیدن در این دنیا استفاده میکنند؛ زولا با رقص و استفانی با رقص و تنفروشی. روایت بهسبک تمام آثار پستمدرن و کمدیهای سیاه ضربآهنگ تندی دارد و بهعمد فرصتی برای شکلگیری حتی یک ملودرام لحظهای هم نمیگذارد. دنیای فیلم زولا را پول و راه رسیدن به آن تعیین میکند. این دو زن بخشی از تمام زنهای طبقهی متوسط جهاناولی هستند که میخواهند زیر فشار سرسامآور هزینهها و خواستهای جنس مذکر کمی نفس بکشند.
کاراکترها در این فیلم آسانگیر نیستند بلکه نمادی از بلاهت دنیای بیرونی هستند. بهطور مثال پسر دیلاقی که خود را عاشق استفانی خطاب میکند و در طرف مقابل استفانی او را فقط پیمپ (همان مراقب و همراه زنی که تنفروشی میکند) خود میداند، تصویری از کاراکترهای پوشالی این اثر است. او در جایی از فیلم واقعاً خود را به پائین پرتاب میکند، چون استفانی به ابراز عشق او میخندد. این بلاهت نمونهای از تمام بلاهتها در دنیای امروزی است. دنیای این فیلم همانقدر آمیختهای از انتزاع و واقعیت است که دنیای بیرون. فیلمساز در دو نقطه فیلم را متوقف میکند و یک بار از زبان زولا و بار دیگر از زبان استفانی روایتی دیگر را مغایر با آنچه تاکنون فیلم تصویر کرده ارائه میدهد. مخاطب در این لحظات کمی درنگ میکند که کدام روایت واقعی است، در صورتیکه هر سه روایت همانقدر که انتزاعی تعبیر میشوند میتوانند برداشتی رئالیستی را نیز از تلاقی زندگی این دو زن داشته باشند.
کارگردان در فیلم خود نگاهی آنارشیستی به مقولهی زن و تعامل او با دنیای بیرون دارد. هر دو زن در این فیلم هم خسته از زندگی عریان خود هستند و هم امیدوار به بهبود شرایط زندگی. فیلم روی این خط باریک حرکت میکند و آنقدر دنیای شلوغ آنها را پرتنش نشان میدهد تا به پردهی سوم و گرهگشایی خود برسد. زولا و استفانی نمونهای از میلیونها زن در حال زیست در دنیای کنونی هستند که در حصار دیوار جامعهی مردسالار اسیر هستند و میخواهند کمی رهایی را استنشاق کنند. رهایی از زاویهی نگاه هر انسانی تعبیری دارد و هر شخص برای رسیدن به آن مسیری را انتخاب میکند. فیلم «زولا» روایتی عریان از سادهترین و پیشپاافتادهترین اتفاقاتی است که در مسیر هر انسانی ممکن است رخ دهد؛ آنجا که در میانهی گردآبی گیر افتادی و باید در ناامیدی مطلق راهی برای رهایی بیابی.