پوستر فیلم چشم‌های دور از هم / پس از مرگ

عشق مصنوعی در دنیای مصنوعی

چشم‌های دور از هم / پس از مرگ
Faraway Eyes / Here After
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۰.۵
نویسنده سارا

«مایکل» بعد از تصادف با یک کامیون در وسط بزرگراه، به بیمارستان منتقل می‌شود و در همان بیمارستان هم می‌میرد. او بعد از مرگ اما خود را در جایی عجیب و در برابر «اسکارلت» می‌بیند. اسکارلت درباره‌ی دلیل حضور مایکل در این مکان و اینکه این مکان چگونه جایی‌ست صحبت شفافی نمی‌کند و تنها به او می‌گوید اینجا جایی‌ست که به افراد فرصتی دوباره داده می‌شود تا بتوانند با گشتن در این برزخ عشق خود را بیابند. پس مایکل برای یافتن عشق خود دست به کار می‌شود.
زندگی پس از مرگ و اینکه چه اتفاقاتی قرار است بعد از مردن برای آدمی بیفتد یکی از آن سؤالات اساسی‌ست که همه‌ی انسان‌ها برای یک بار هم که شده با آن مواجه شده‌اند. سؤالی با این حساسیت البته که به انواع مختلفی هم در سینما و تلویزیون به تصویر درآمده است و در بیشتر سریال‌های بلندمدت تلویزیونی هم عموماً یک قسمت آن به این مسأله پرداخته شده است. اینکه فردی می‌تواند مردگان را ببیند یا فردی که مرده است به دنیا باز می‌گردد تا کارهای ناتمام خود را انجام دهد. فیلم «چشم‌های دور از هم» اما برای اینکه داستانی جدید را بازگو کند، شخصیت اصلی داستان خود را بعد از مرگ‌اش به جای اینکه به دنیا بازگرداند در برزخی میان دو دنیا نگه می‌دارد تا او در همان برزخ برای یافتن عشق خود تلاش کند. اما این دنیایی که مایکل در آن قرار گرفته است چگونه دنیایی‌ست؟
همانطور که بارها گفته‌ایم یکی از مهم‌ترین المان‌هایی که باعث می‌شود ما بتوانیم به درک درستی از یک داستان برسیم آن است که بتوانیم دنیای آن داستان یا فیلم را به خوبی درک کنیم حتی اگر این دنیا تخیلی و غیرواقعی باشد.- باید در این دنیای تخیلی منطقی برای درک کردن وجود داشته باشد و هیچ‌چیز سرسری گرفته نشود-. ما با مایکل به دنیایی وارد شده‌ایم که هیچ ذهنیتی درباره‌ی آن نداریم پس منتظر هستیم تا کارگردان و نویسنده ما را در ابتدا با این دنیا و دلایل وجود آن و البته که قوانین آن آشنا کند و اولین و بزرگ‌ترین ایراد داستان از همین‌جا نیز خودش را نشان می‌دهد. هیچ‌کس نمی‌داند این دنیا چگونه دنیایی‌ست و کارگردان و نویسنده هم هیچ تلاشی برای هویت بخشیدن به این دنیا نکرده‌اند. مایکل به مانند ما وارد دنیایی می‌شود که از هر کس درباره‌ی قوانین آن می‌پرسد هیچ‌کس چیزی نمی‌داند حتی اسکارت هم چیزی نمی‌داند. تنها با چند به اصلاح قانونی که آنها هم بی‌خودی هستند «هری گرینبرگر» -کارگردان فیلم- سروته دنیای خود را به هم آورده است و سپس مایکل را مجبور کرده است تا به دنبال عشقی بگردد که آن هم حاضر و آماده خودش در برابر مایکل ظاهر می‌شود. مثلاً در هیچ سکانسی مشخص نمی‌شود که مایکل در حال دیدن آدم‌های زنده است یا مرده. -چرا که در ابتدا به مایکل گفته شده است که او انسان‌های زنده را نمی‌بیند، اما از یک جایی در میانه‌ی داستان او به ناگاه می‌تواند تمام انسان‌های زنده را ببیند!- یا در سکانسی که او با عشق خود -هانی بی- ملاقات می‌کند مشخص نمی‌شود چگونه او متوجه شده که هانی بی زنده است! درواقع ما به عنوان بیننده باید چگونه متوجه شویم که کدام انسان‌ها زنده‌اند و کدام مرده؟ این تنافض‌های داستانی آنقدر در مسیر داستان وجود دارد که ما را کاملاً گیج می‌کند. مثال دیگری می‌زنم؛ اگر مایکل نمی‌تواند با دنیای زنده‌گان ارتباط داشته باشد چگونه زمانی که هانی بی و دوست‌اش در کنار هم هستند او می‌تواند کاری انجام دهد که وجود خود را به دوست هانی بی اثبات کند؟
کارگردان فیلم «چشم‌های دور از هم» آن‌چنان بدون خلاقیت است که در مدت زمان طولانی فیلم خود نمی‌تواند حتی یک دنیای ساده را بسازد پس نمی‌توان توقعی برای دیدن ماجراهای جذاب‌تر در فیلم‌اش داشت.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟