«هارولد» چندین ماه است که از ماشین خود بیرون نیامده است. او بعد از حادثهای که برایاش رخ داده، فوبیای شدیدی به مکانهای باز پیدا کرده است و از این رو با پوشاندن تمام شیشههای ماشیناش، در آن زندگی میکند و هرگز از آن بیرون نیامده است. در این میان اما همسایهی مسن قدیمیای که او را از زمان بچگی میشناخته است، وظیفهی کمک به او را بر عهده گرفته است و برایاش غذا تهیه میکند. رفتهرفته پسر نوجوانی که با مادر و دوستپسر مادرش زندگی میکند هم سعی میکند با هارولد ارتباط برقرار کند. هارولد هم آهسته آهسته با این نوجوان آرام -جیکوب- دوست میشود. اما یک روز صبح پلیسی با در دست داشتن کاغذی که اخطاریست برای خارج شدن هارولد از ماشین، به سراغ او میآید و به او اخطار میدهد که تا چهارده روز دیگر، او باید از این مکان خارج شده باشد. اما هارولد با این ترس شدید خود چگونه و چطور میتواند ماشین خود را ترک کند؟
فوبیاها انواع مختلفی دارند و هر کسی میتواند بعد از یک اتفاق شدید روحی دچار ترسهای مختلف شود. ممکن است گاهی کسی از مکانهای باز بهشدت بترسد و کسی از مکانهای بسته، تنگ و تاریک. حتی گاهی فوبیا به یک حیوان خاص باعث میشود شخص نتواند با دیدن آن حیوان از جای خود تکان بخورد یا نفس بکشد. اینگونه اتفاقات آنچنان غیرمعمول و عجیب هستند که میتوانند سوژههای بسیار خوبی برای ساخت فیلمهای سینمایی باشند. فیلمهایی چون: «میمونصفت» (۱۹۹۵)، «از باب چه خبر؟» (۱۹۹۱)، «ترس عریان» (۱۹۹۹) و فیلم «من سم هستم» (۲۰۰۱) جزو فیلمهای روانشناسانهای هستند که توانستهاند به خوبی ترسهای مختلفی را در انسانهای متفاوتی نشان دهند و البته که اثر این ترسها را هم بر زندگی این افراد به تصویر درآورند. تمام فیلمهای ذکرشده با داستان محکم و البته بازیهای بینظیر بازیگرانشان توانستهاند مثالزدنی شوند.
فیلم «ازپای درآمده» اگرچه پیرنگ داستانی خوبی برای دنبال کردن دارد اما در مسیر روایت خود کاملاً خالی از هرگونه احساسیست و نمیتواند باعث ارتباط مخاطب خود با کاراکترهایاش شود. هارولد به عنوان کسی که مرکز داستان است و همهچیز به او بستگی دارد نتوانسته است آن احساس ترس شدید یک فرد دارای فوبیای غیرقابلکنترل را به خوبی نشان دهد. این ایراد را هم در بازی بازیگر این نقش و هم در داستانی که قرار است فیلم ارائه دهد میبینیم. فیلم هرگز به صورت واضح دلیل ترس هارولد را بیان نمیکند، درنتیجه ما مدام باید به دنبال دلیل خاص برای ترس او باشیم. فیلم ابراز نمیکند که این ترس دقیقاً از چه زمانی و چگونه شروع شده است که کار هارولد به زندگی در ماشین ختم شده است. گذشتهی او نیز مبهم است و اشارات کوتاهی که در میانهی مکالماتاش با برادر و خواهر خود دارد هم به جای اینکه سرنخهایی برای شناخت بهتر او به ما بدهند، ما را گیجتر هم میکند. از سوی دیگر شخصیتهای دیگر داستان نیز همگی بدون پرداخت و مبهم هستند. نه همسایهی مسن هارولد تعریف درستی شده است و نه حتی خواهر و برادر او. داستان جیکوب و مادرش و البته دوستپسر خشن و بداخلاقاش هم همان داستان تکراریایست که با توجه به آن میتوان پایان فیلم را هم در همان نیمهی اول حدس زد.
فیلم «ازپا درآمده» حتی سعی هم نکرده است داستان را از وجه روانشناسانهی خود نشان دهد و تنها به همان داستان سطحی خود اکتفا کرده است و از این روست که این فیلم را هم باید در کنار تمام فیلمهای دیگری قرار دهیم که قرار نیست حرف جدید و مهمی را ارائه دهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.