فیلم با دنبال کردن مردی میانسال آغاز میشود. «مایک» از گوشه و کنار محله براکس و مات هیون عبور میکند و به کارخانهی بازیافت محصولات پلاستیک خود میرسد. او در حالی که سیگاری به لب دارد، با عصبانیت از درون کارخانه عبور میکند و به ساختمان اداری آن وارد میشود. در آنجا اما صدای کارکنان شنیده میشود که در حال جشن تولد گرفتن هستند. حتی اتاقهای دفتر را هم تزیین کردهاند. این امر عصبانیت و خشم مایک را بیشتر هم میکند. او در ابتدا خشم خود را به کارکنان دفتر نشان میدهد و سپس با رفتن به محوطهی کارخانه این تنش و خشم و اضطراب را به آنجا هم میبرد. او مدتی است که همیشه عصبانیتی است و در محیط کار و البته خانه این عصبانیت را مدام نشان میدهد. او اما با دیدن مردی آرام در پارک کنار کارخانهاش، توجهاش به این فرد جلب میشود و سعی میکند با «هال» دوست شود تا بیاموزد چگونه آرام باشد.
نارضایتی و خشم یا حتی روزمرگیهای زندگی یکی از سوژههای تکراری نشده در سینماست که میتواند به صورتهای مختلفی در فیلمهای متفاوت نشان داده شود. گاه این سوژه در بستری از فیلمهایی با مضمون نژادپرستی نشان داده میشود که یکی از بهترین این فیلمها؛ فیلم «تاریخ مجهول آمریکا» (۱۹۹۸) است که در آن خشونتهای پیرامونی و فرهنگ غلط آموزش داده شده به نوجوانان و نیز اتفاقات دردناکی که برای خانوادهی شخصیت اصلی داستان رخ داده است، منجر به ایجاد خشم در درون پسری جوان میشود و همین امر او را برای سالها به زندان میاندازد. گاه نیز این سوژه در یک داستان عادی و ساده از روزمرگیهای انسانهایی عادی حرف میزند که خود را گم کردهاند و تلاش میکنند راهی برای ادامهی زندگی بیابند؛ مانند فیلم تازه مرور شدهی «اتوبوس مست». اما فیلم «مات هِیوِن» قرار است داستان چه کسی یا چه رخدادی باشد؟
در این فیلم ما با دو شخصیت اصلی روبهرو هستیم؛ یکی «مایک» که رئیس یک کارخانهی پلاستیک است و جز کار و کار به چیزی توجه نمیکند و حتی خانوادهاش هم در اولویتهای بعدی زندگی او محسوب میشوند و دیگری «هال» که تلاش میکند راهی برای مبارزه با زورگویان محله پیدا کند. پس پیش از آغاز داستان اصلی یا در طی داستان اصلی ما باید با این دو شخصیت به خوبی آشنا شویم. اما فیلم در دقایق ابتدایی تنها با نشان دادن سکانسهایی به ما میخواهد القا کند که مایک فردی عصبانی و ناراحت از زندگی است اما هرگز دقیقاً دلیل این عصبانیتها را نشان نمیدهد. او چرا عصبانی است؟ چرا از کارکناناش که به نظر میرسد افرادی خوب و متعهد هستند ناراضی است، درحالی که اوضاع کارخانه نیز عادی و خوب دیده میشود؟ او چرا باید به یکباره، دیگر تحمل خانه را نداشته باشد و از آنجا خارج شود؟ گفتن تنها یک جمله که «بزرگ کردن و مراقبت از یک سگ مسئولیت زیادی را میخواهد» میتواند دلیل خوبی برای تمام رفتارهای مایک باشد؟ در ادامه حتی خانوادهی او و رابطهاش با خانوادهاش هم دست کم گرفته شده است. درنتیجه این شخصیت بدون اینکه عمیقاً پرداختی در داستان داشته باشد تنها در مسیر روایت داستان قرار گرفته است. اما در این میان شخصیت هال تاحدودی پرداخت شده است. اینکه از گذشتهی او سخنی به میان میآید و دلیل کمکهای او به دیگران نشان داده میشود توانسته کمی شخصیت او را برای ما معرفی کند اما از آنجا که او قرار است قهرمان داستان باشد بیش از اندازه خوب نشان داده شده و دلایل خوب بودناش هم بیشازحد سطحی هستند درنتیجه این شخصیت نیز نمیتواند چندان واقعی یا خاص دیده شود.