علاقهمندان به بازیهای کامپیوتری خیلی کم به حوزهی سینما ورود میکنند مگر اینکه اصطکاکی بین دنیای بازیها و سینما ایجاد شود که در قرن بیستویک این اتفاق بارها رخ داده است. سریع و خشن هم یکی از آن فیلمهایی بود که رابطهای تنگاتنگ با سری بازیهای جنون سرعت داشت؛ بهخصوص داستان توکیو که بهسبب استقبال گستردهای که از آن شد شاهد تولید یک فرنچایز پر هزینه از آن تا همین امسال بودهایم. این فرنچایز شاید بیشتر از سلسله فیلمهای مارول و دیسی عذابآور است. جملهی آخر شاید برای خیل مخاطبانی که طی این سالها بودجههای سنگین این فیلمها را با تماشای خود جبران کردهاند درک نکنند. اما بگذارید کمی سینمایی به قضیه نگاه بیندازیم.
سری فیلمهای سریع و خشن از همان ابتدا با مشکل قصه مواجه بودند. تعجب نکنید که چرا دائم در هر مرور گذری به این رکن مهم سینما میزنیم چون فیلمی که نتواند برای مخاطب فضایی را ترسیم کند و در آن فضا کاراکترهای خود را به کنش و واکنش وا دارد جایی در سینما ندارد. حال و روز سری فیلمهای سریع و خشن نیز جز این نیست. شاید بیشتر وقت سازندگان این سری فیلمها به قراردادهای چرب با کمپانیهای ماشینهای لوکس میگذرد و دیگر جایی برای سینما در آنها باقی نمیماند. برای چنین فیلم پرهزینهای بهطور حتم تکنیکهای روز در جلوههای ویژه و گریم نیز در نظر گرفته میشود. اگر این سری فیلمها برای یک آن دچار وحدت رویه و از آن سو منطق روایی بودند می توانستیم آنها را یک فرنچایز متوسط و قابل تحمل بنامیم. اما حتی یک نشان از چنین چیزی را در آنها نمیبینیم.
کاش آقای جاستین لین که دیگر غرق در این فرنچایز شده است کمی با خود فکر میکرد و میتوانست این سری فیلمها را در دنیای بازیهای کامپیوتری تولید کند. اگر چنین اتفاقی رخ میداد نه ما عذاب نوشتن این مرور را میکشیدیم و نه چنین بودجهی هنگفتی صرف ساخت یک هیچِ سینمایی میشد. اگر متأسفانه فیلم آخر سری سریع و خشن را تماشا کردهاید باید بگویم که بهراحتی میتوانید شباهت این اثر با دموهای یک بازی کامپیوتری را درک کنید. این فیلم در تکتک سکانسهای خود دچار انفصال تصویر از قصه است؛ بهاینصورت که در هر سکانس اتفاقی رخ میدهد که بیشتر شبیه این میماند که مخاطب دستهی بازی را در دست دارد و در حال رد کردن مراحل آن است. در بخش هایی این اغراق در تصاویر تا جایی پیش میرود که خود کارگردان هم به این آشوب و بینظمی موجود در روایت اعتراف میکند. او در دیالوگهایی که بین بازیگران رد و بدل میشود دست به این اعتراف میزند و عنوان میکند که برخی از این اتفاقات حتی در فانتزی ذهنی هم نمیگنجند. البته آقای لین در صحنههایی فیلم خود را به اثر پرطرفدار هالیوودیِ داستانهای عامهپسند اثر کوئنتین تارانتینو چسبانده است؛ سکانسی که دو گنگستر در حال تیراندازی داخل خانه هستند و پس از اتمام تیراندازی ساموئل ال جکسون آن دیالوگ معروف در باب ایمان را میگوید. این ترفندهای سینمایی و نزدیک کردن فیلم به یک اثر بسیار دیدهشدهی سینمایی هم نتوانسته سری جدید سریع و خشن را نجات دهد.
سینما حتی در معنای سرگرمی خود چیزی ورای جامپکاتها و برشهای سرسامآور است. یک سینماگر باید نحوهی قصه گفتن را بداند. در این زمان است که میتواند دنیایی، حتی فانتزی، را برای مخاطب خلق کند و در گام سوم مخاطب را با قراردادهای این دنیای خیالی وارد سیر داستان کند. اما فیلم جاستین لین نهتنها هیچکدام از این مراحل را نگذرانده بلکه با تبختر و اطمینان از فروش گیشه بسیار مغرورانه به مخاطب نگاه میاندازد و گویی به او میگوید: «وظیفهات تماشای این زباله است و حق هیچ انتخاب دیگری نداری». شاید این جمله برای مخاطبی که محو تماشای ماشینهای لوکس و تکنیکهای پر زرق و برق تصویری است چندان بیراه نباشد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.