بگذار در انتهای این سیاهی نور را ببینم
امروز کی به پایان میرسد؟ این سؤال درونمایهی اصلی فیلمی است که روایتی موازی از زندگی سه جوان دارد. افتتاحیهی فیلم کاملاً شوکهکننده است و بیشک یکی از بهترین افتتاحیههای سال جاریست. مایکل لئونی قرار است در فیلم جدید خود راوی نوجوانهایی باشد که به مرز انحطاط رسیدهاند و دیگر توان دیدن صبح فردا را ندارند.
سالهاست در سینما شاهد بهتصویر کشیدن زندگی کودکان، نوجوانها و جوانهایی هستیم که در زندگی روزمرهی خود مورد آزار و اذیت قرار میگیرند، دردی بزرگ از کودکی روی دوش آنها سنگینی میکند یا شیوهای از زیستن را برگزیدهاند که نگاه عرف جامعه به آن منفی است و سعی در تخریب این شخصیت دارد. این فیلم گلچینی از این دردهاست.
فیلم با زاویهی اولشخص گرفته شده و از درون لنز دوربین گوشی همراه داستان را پیش میبرد. افتتاحیهی قدرتمند آن با همین زاویهی اولشخص وارد راهروی مدرسهای میشود که بسیاری از دانشآموزانی که در حال گذشتن از مقابل لنز هستند شکلکهای تمسخرآمیزی را نثار فیلمبردار میکنند. تابهاینجای کار کارگردان هیچ تصویری از کاراکتر به مخاطب نمیدهد تا زمانی که او از معلم برای رفتن به سرویس بهداشتی اجازه میگیرد. او یک دختر نوجوان است و به سرویس بهداشتی میرود. دوربین را مقابل آینهی سرویس میگیرد و چهرهاش مشخص میشود. تلفن همراه را در جایی قرار میدهد و خود به درون یکی از سرویسها میرود و در را باز میگذارد. با اسلحهای در دست نگاهی مملو از غم به دوربین میاندازد و اسلحه را در دهان میگذارد…
شاید با مرور افتتاحیهی این فیلم بهیاد خودکشی کاراکتر مردیث در فیلم «از هم گسستن» محصول ۲۰۱۱ بیفتید. هر دو دختر دچار اضافهوزن هستند و درد ناشی از تحقیر توسط اطرافیان آنها را بهسوی خودکشی سوق میدهد. درونمایهی اصلی این فیلم همین خودکشیها و دلایلی است که منجر به این اتفاقات تلخ میشوند؛ پایانی بر سالها تحمل که کالبد و روح یک نوجوان دیگر تاب آن را ندارد. فیلم پس از افتتاحیهی خود دچار انبساط و بهطور موازی وارد زندگی سه نوجوان دیگر میشود. سه نوجوان که هر سه با خندههایی بر لب وارد کادر دوربین گوشی همراه خود میشوند. روایت اصلی فیلم از همینجا آغاز میشود و مخاطب به زندگی شخصی این سه ورود میکند.
یکی از نقاط قوت فیلم آن است که مخاطب قرار نیست وارد سانتیمانتالیسم موجود در سینمای بدنه شود بلکه سیر افولی زندگی شخصیتهای آن بریدهای از زندگی عریان جامعهی کنونی است؛ جامعهای که نوجوان در حال بلوغ و آکنده از درد را پس میزند. در جایی کاراکتر «جینا» اعتراف میکند که هیچکس حتی نزدیکترین دوستاناش هم نتوانستند وارد دالان تاریک زندگی او شوند و همیشه فاصلهشان را با او حفظ کردند. یا «نیک» که با فریاد میگوید نام من «نیکول» است یا کاراکتر «جیمز» که دائم توسط همتیمیها و هممدرسهایهایاش اذیت میشود. کارگردان سعی نکرده نگاه خود را وارد ماجرا کند بلکه همچون رابطی بین دنیایی که بسیاری از مخاطبان آن را ندیدهاند، اما وجود دارد، و دنیای واقعی عمل کرده است. این فیلم در کلیت خود تلاش میکند طلوع صبح فردا را به تاریکی انتهای امروز وصل کند تا همهی این نوجوانها بتوانند به روز نو سلامی تازه کنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.