پوستر فیلم نیمه‌شب در علفزار

مگان فاکس پرکار در آثار بی‌کیفیت

نیمه‌شب در علفزار
Midnight in the Switchgrass
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۰.۵
نویسنده مصطفی ملکی

مگان فاکس پس از بازگشت دوباره به سینمای هالیوود و طی یک سال اخیر بسیار پرکار شده و در آثار مختلفی ایفای نقش کرده است. تنها خصوصیت اکثر این آثار نازل بودن سطح کیفیت سینمایی آنها بوده و فاکس با بازی در هر کدام بیشتر تبدیل به بازیگری شده که به هیچ پیشنهادی نه نمی‌گوید. فیلم نیمه‌شب در علفزار نیز یکی از این آثار است که او در کنار یار چندساله‌ی این آثار بی‌کیفیت یعنی بروس ویلیس ایفای نقش کرده است. البته نکته‌ی مضحک این اثر حضور دوست‌پسر جدید مگان فاکس در یکی از نقش‌های فرعی است که مثلث افتضاح را با کمک ویلیس تکمیل می‌کنند.
قاتلی سریالی طعمه‌های‌اش را از بین دختران نوجوان و فاحشه انتخاب می‌کند و مأموران پلیس فدرال از سیاتل برای شکار او آمده‌اند. این پلات را شاید مخاطب از ابتدا تا انتهای فیلم درک نکند اما این فیلم تمام سعی خود را کرده تا آن را به خورد مخاطب بدهد. رندال امت به‌عنوان کارگردان اثر از همان ابتدای فیلم نمی‌داند قرار است کدام خط روایی را به‌عنوان خط اصلی روایت انتخاب کند. از یک سو دو مأمور فدرال هستند، از سویی دیگر پلیس جوان محلی و از آن سو قاتل سریالی. او سعی کرده با ایجاد تقاطع در روایت خود این سه خط روایی را به یکدیگر برساند اما پیشبرد هر کدام از این خرده‌روایت‌ها آن‌قدر ضعیف پرداخت شده که در میانه‌ی راه فیلم به مقصدی که کارگردان انتظار دارد نمی‌رود. کارگردان در ابتدای فیلم سعی می‌کند به‌آرامی کاراکترهای این سه خط روایی را به مخاطب معرفی کند. اما مشکل از همین جا آغاز می‌شود؛ همه‌ی این معرفی‌ها آن‌قدر پاره‌پاره و گنگ هستند که شخصیت‌ها تا شروع پرده‌ی دوم فیلم همچنان ابتر و دم‌بریده باقی می‌مانند. دیالوگ‌های پر از کنایه بین دو مأمور فدرال، استرس و اضطراب مصنوعی افسر محلی و در نهایت قاتلی که تا نیمه‌ی روایت هیچ نشانی ندارد. مخاطب از همان ابتدا می‌داند که قاتل کیست اما کارگردان اصرار بر این دارد که او همچنان ناشناخته است تا شاید مخاطب را کمی دچار گمراهی کند. به‌همین سبب قتل‌های او را تا پرده‌ی سوم فیلم به‌تصویر نمی‌کشد. در چنین روایت‌هایی که درون‌مایه‌ای جنایی-هیجان‌انگیز دارند یکی از ابزاری که کارگردان می‌تواند به‌خوبی از آن استفاده کند تعلیق است. اما کارگردان این اثر نتوانسته حتی یک تعلیق نیمه‌کاره را در برخی سکانس‌های کلیدی قرار دهد. به‌طور مثال در سکانس بار که قرار است مرد با پیراهن چهارخانه به ملاقات مأمور فدرال برود، هیچ منطق روایی وجود ندارد که بتوانیم بر اساس آن سکانس را در ذهن خود هضم کنیم. گویا کارگردان در ذهن خود داروی خواب‌آور را وارد نوشیدنی مأمور فدرال کرده بود که قاتل توانست او را به‌راحتی برباید. این تنها یک نمونه از نبود منطق در روایت این فیلم بود. فیلم‌هایی از این دست با استفاده از بازیگرانی همچون فاکس و ویلیس سعی دارند پوسترهای زیبا را سرپوشی بر روایت نداشته‌ی خود کنند. در نهایت آنچه باقی می‌ماند یک اثر خموده و بی‌اثر بدون حتی یک فاکتور سرگرم‌کننده است.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟