گاهی کارگردان علاوهبر فیلمنامه، یک سناریو را برای تماشای مخاطب خود میچیند. فیلم خود را بر اساس جریان منطقی برخی آثار هیجانانگیز جریان اصلی پیش میبرد. فیلم «خوک» نیز در همین دسته قرار میگیرد. تمام اتفاقات پردهی اول فیلم بر اساس کنش و واکنشهای فیلمی همچون جان ویک رخ میدهد. خود من تا پردهی اول با بیاعتمادی در حال تماشای این چینش صحنهها بودم. اما در آن میان برخی کلیدهای تصویری کارگردان را نیز در ذهن داشتم؛ دوربین روی دست و زاویهی ۷۵ درجه باعث میشد تا منتظر این باشم که فیلم در جایی قرار است خود واقعیاش را نشان دهد. اما کارگردان همچنان صحنهها را میچیند و شخصیت اول خود را بر اساس آنها پیش میبرد.
«نیکلاس کیج» یکی از بازیگرانی است که طی این چند سال آنقدر در فیلمهای دستهی ب بازی کرده است که دیگر اعتماد مخاطب دههی ۱۹۹۰ و اوایل دههی ۲۰۰۰ را از خود سلب کرده است. اما او گویا در این فیلم با زدودن آن هیجان چشمی در کیج جوان و دوری گزیدن از کیج منفعل در فیلمهای گروه ب، تبدیل به کاراکتری شده که در حال احیا شدن است. نیکلاس کیج با اضافه کردن وزن در نقش شخصیت «راب» وارد فضای این درام میشود. راب با خوکی که دارد در جنگلی بیرون از پورتلند به یافتن ترافل یا همان دنبلان قارچی میپردازد. این گیاه خودرو در ۳۰ سانتیمتری زیر زمین رشد میکند و توسط سگ یا خوک تربیتشده پیدا میشود. در کمیاب بودن آن همین بس که هر کیلوی آن قیمتی بالای ۱۵هزار دلار دارد. پس سوژهی ابتدایی فیلم بهنظر همین ترافل میآید. اما کارگردان در پیشبرد روایت خود از تکنیک هیچکاکی مکگافین یا پلات-کوپن استفاده کرده است. خوک و ترافل در این فیلم در نقش پلات-کوپن هستند. کارگردان از آنها استفاده میکند تا پروتاگونیست خود را از دل جنگل بهسوی پورتلند هدایت کند. در جایجای این درام کارگردان مخاطب را در ششوبش تصور از یک قهرمان جریان اصلی و یک انسان عادی قرار میدهد و او را رها نمیکند.
راب یک سرآشپز سابق است که خود را از همه طرد کرده است و در تنهایی و خلوت خودش و تکنیکهای آشپزی در دنیایی بیهیاهو مانده. او نه قرار است از کسی انتقام بگیرد و نه قرار است کار خارقالعادهای انجام دهد. راب دقیقاً مانند هر کدام از مخاطبین این فیلم در حال تنفس در فضایی کاملاً رئالیستی است و همین شخصیتپردازی واقعگرایانه باعث شده تا فیلمساز دیگر به متعلقات پر زرقوبرق سینمای جریان اصلی نیاز نداشته باشد؛ متعلقاتی همچون هیجانهای کاذب، برشهای پیدرپی و در نهایت شخصیتی خشمگین که قرار است برای دزدیده شدن یک خوک شهری را بههم بریزد. نه دیوارهای پورتلند میلرزند و نه راب قرار است چند ده نفر را برای عدالت سلاخی کند.
فیلم «خوک» تصویری از زندگی عادی یک انسان در دنیای واقعی است. اگر مخاطب تمام هیجانهای کاذب را کنار بگذارد و همچون بخشی از زندگی واقعی به این فیلم بنگرد از تماشای آن لذت خواهد برد. یک فیلم، یک زندگیست و از دل چنین آثاری میتوان رابطهی عمیق سینما و زندگی انسان را درک کرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.