آنچه تا کنون سینمای مارول به مخاطب عرضه میکرد پکیجی از ابرقهرمانانی بود که سال ها از طریق کمیکبوکها نوجوانان را درگیر خود کرده بودند. بههمین سبب است که این سینما بیشتر مورد پسند نوجوانان یا دیگرانی است که در نوجوانی با این ابرقهرمانان در کمیکبوکها خاطره دارند. دنیای مارول بهدلیل اطمینان از گیشه و بازار مخاطبان خود معمولاً از قصه فراری بوده و سعی کرده تا جایی که میتواند ریتم اثر را در بالاترین سطح ممکن نگاه دارد و بیشتر زمان آن را به حوادث محیرالعقول اختصاص دهد. در برخی از آثار که به زندگی هر یک از ابرقهرمانان میپرداخت میتوانستیم تا حدودی خطی باریک از یک روایت را شاهد باشیم. اما زمانی که نوبت به انتقامجویان میرسید و این ابرقهرمانان در یک قاب قرار میگرفتند، هر سکانسی که پیش میرفتیم بهیاد فیلمهای دهههای قبل سینمای هند میافتادیم. کار به جایی رسیده بود که صدای برخی از کارگردانان بزرگ بهخصوص مارتین اسکورسیزی هم درآمد. اما مگر میشود زمانی که مخاطب مسحورشدهی خودت را داری و گیشهی پرپول هم رزرو شده است، گوش شنوایی برای این انتقادات داشته باشی؟ عملکرد مارول که تاکنون همین بوده و همچنان پیش میرود. قبل از روی پرده رفتن بیوهی سیاهپوش نیز جز این انتظاری نمیرفت. اما مارول با این اثر کمی، فقط کمی، امیدوارمان کرد که شاید سرش به سنگ خورده باشد.
این فیلم همانطور که از ناماش برمیآید روایتی از زندگی «ناتاشا» معروف به بیوهی سیاهپوش است. این فیلم واقعاً یک خط روایت منطقی دارد و کاراکترها بر اساس آن در موقعیتهای مختلف قرار میگیرند. شاید نام «کیت شورتلند» یکی از دلایل این امر باشد. فیلمهای «پشتک» محصول ۲۰۰۴، «سکوت» محصول ۲۰۰۶، «لوره» محصول ۲۰۱۲ و «سندروم برلین» محصول ۲۰۱۷ کارنامهی کاملاً موفق او را در فیلمسازی تشکیل میدهند. بهطور مثال فضاسازی او در سندروم برلین را بهیاد بیاورید: دختری آمریکایی بهعنوان توریست در حال گشتزنی در برلین است. جوانی خوشتیپ و آلمانی در یک کتابفروشی با او گفتوگویی را آغاز میکند. تمام افتتاحیه به این رابطه و نزدیکی آن میپردازد. کارگردان هیچ عجلهای برای مواجه شدن مخاطب با هستهی اصلی روایت ندارد. او به مخاطب این فرصت را میدهد که با هر دو کاراکتر همذاتپنداری کند و بعد از آن کمکم هستهی اصلی روایت خود را رو میکند. او در بیوهی سیاهپوش علیرغم تمام محدودیتهایی که در این قالب کاری داشته قصهی خود را میگوید. او از درام خود تا جایی که میتواند جدا نمیشود و همین تلاش در نگاه داشتن خط روایی داستان باعث پررنگ شدن قصه میشود. اما باز هم فراموش نکنیم که کارگردان لاجرم باید تن به شکستن قوانین فیزیک و هیجانهای کاذب مارول دهد.
از سوی دیگر چینش بازیگران او نیز کاملاً هوشمندانه بوده و ترکیب اسکارلت جوهانسن، فلورنس پیو، ریچل وایس و دیوید هاربر همان طراوت یک خانوادهی ناهمگن و در عین حال همخو را بهتصویر کشیده است. فیلم بیوهی سیاهپوش شاید تمام آن چیزی را که دارد از کارگردان آگاه به سینمایاش گرفته است و شاید این مارول است که میخواهد آثار خود را کمی به سینما نزدیک کند.