دنیاهای جادوئیای که فراموش شدهاند
فیلم با تصاویری زیبا و انیمیشنی آغاز میشود و برای چند دقیقه ما را وارد دنیای کودکانه، زیبا و جادوئی زیر دریا میکند. سپس این تصاویر تبدیل به تصاویر واقعی میشود و «گاسپارد» را نشانمان میدهد که با اسکیتهای خود از میان خیابانهای خیس پاریس با سرعت درحال راندن است. «گاسپارد» یک خواننده و موزیسین است که اگرچه یک بار در عشق شکست خورده اما هنوز هم به دنبال یافتن عشق و معنای زندگی میگردد. ازاینروست که با دیدن یک پریدریایی که در کنارهی رودخانهی وسط شهر نقش بر زمین است، بدون معطلی و فکر او را برای درمان به بیمارستانی میبرد اما از آنجا که کسی به او توجه نمیکند این پری -لولا- را به خانهی خود میبرد.
سالیان درازیست که دیگر جادو و معجزه از خیال ما رفته است و دنیای واقعی پیرامونیمان با تمام مشکلات و سختیهایی که هر روزه بر میزان آنها افزوده میشود، چنان ما را فراگرفته که دیگر جایی برای این کلمات در دنیایمان هم یافت نمیشود. حتی داستانهای کودکانهمان هم دیگر پریهای دریایی مهربان را در خود ندارد و داستانهای پر از معجزه و زیبایی که همگی نوید امید و عشق بودند در هیچ جایی دیده نمیشوند. ازاینروست که شاید دیدن یک پریدریایی در وسط شهر عشق یعنی پاریس برای ما که بینندهی این فیلم هستیم هم شاید دیگر دلپذیری گذشته را نداشته باشد. اما فیلم «پریدریایی در پاریس» با ادغام دنیای واقعی و دنیای خیالی و داستانی که اگرچه چندان جدید هم نیست، سعی کرده است بار دیگر معجزه و جادو و خیال را به دنیای سفت و سخت ما وارد کند.
«گاسپارد» مردی جوان که هنوز به جادو و خیال اعتقاد دارد و کتاب قدیمی به ارث رسیدهاش مرموزتر از هر کتابیست، میخواهد سعی کند این دنیای واقعی را دوباره با دنیای خیال آشتی دهد. اما داستان لولا کمی متفاوت است. لولا پریدریاییست که با دیدن هر مردی بلافاصله آن مرد را عاشق خود میکند و عشق لولا هم بلافاصله منجر به مرگ آن مرد میشود. اما خود گاسپارد متفاوت است. او نه تنها در یک نگاه عاشق لولا نمیشود که سعی میکند حتی به او کمک هم کند. در مسیر کمکی که گاسپارد به لولا انجام میدهد اما این عشق آهسته آهسته شکل و معنا پیدا میکند و روایت داستان را رو به شیرینی میبرد. در این میان شخصیت همسایهی گاسپارد که احتمالاً پنهانی عاشق گاسپارد است و «روسی» نام دارد هم بدون هیچ چشمداشتی به گاسپارد و لولا کمک میکند. حتی اگر این کمک در ظاهر کمک نباشد و دردرسر باشد.
فیلم «پریدریایی در پاریس» اما نه بهخاطر پیرنگ کلی داستان خود که بهخاطر شخصیتهای خاص داستاناش و البته میزانسن و موسیقی آن است که میتواند ما را با داستان خود همراه کند. شخصیتهایی که در دنیایی خیالی واقعی دیده میشوند و تلاشها، رفتارها، مهربانیها و حتی نامهربانیهایشان نیز واقعی دیده میشود. رنگهای استفاده شده در محیط پیرامونی و رستوران گاسپارد و پدرش همخوانی بسیاری با داستان فیلم دارند و تصاویری که در این رستوران و بار زیرین آندیده شده با اینکه شلوغ هستند اما صمیمیت خاصی را در خود دارند. حتی عروسکهای خانهی گاسپارد نیز چنان با داستان جادوئی فیلم همراهاند که ما نیز آنها را جزئی واقعی از فیلم میبینیم. با تمام این تفاسیر شاید اگر پیرنگ کلی داستان خلاقیتی بیش از این را داشت -چراکه داستان تواناییای بیش از این را در خود دارد- ما بیشتر از این هم میتوانستیم از آن لذت ببریم. بهخصوص که داستان در نیمهی اول کمی خستهکننده است برخلاف نیمهی دوم آن که با موسیقی و آواز زنده شده است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.