«آنتوانت» معلم مدرسه است و بچههای کلاساش را برای خواندن آوازی در مراسم روز آخر مدرسه آماده کرده است. او که پرشور و شاد دیده میشود بعد از همراهی با شاگرداناش در خواندن آواز، برای دیدن «ولادیمیر» -پدر «آلیس»؛ یکی از شاگرداناش- به یکی از کلاسهای مدرسه میرود. ولادیمیر هم بعد از او وارد همان کلاس میشود و به دور از دیگر افراد مدرسه، زمانی کوتاه را با هم خلوت میکنند. آنتوانت از تمام شدن مدرسه خوشحال است چرا که قرار است به مدت یک هفته با ولادیمیر به مسافرت رود اما ولادیمیر با یک خبر تمام خوشحالی آنتوانت را از او میگیرد. همسر ولادیمیر که قرار بوده است به همراه دخترش به مسافرت برود، تصمیم گرفته است تعطیلات تابستانی خود را با خانواده و همسر و دخترش بگذراند. آنتوانت از شنیدن این خبر بهشدت ناراحت و آشفته میشود اما تصمیم میگیرد با رفتن به همان محلی که ولادیمیر و خانوادهاش برای مسافرت میروند، خود را به عشقاش نزدیک نگه دارد.
مسافرت کردن و سفر رفتن همیشه فرصتیست برای آدمی تا بتواند با دیدن محیطی جدید و آدمهایی جدید، دیدی نو را به زندگی پیدا کند. سفر در فیلمها هم بهعنوان راهی برای شناخت بهتر خود و یافتن دوبارهی خود بارها و بارها استفاده شده است و ما نیز فیلمهای بسیاری را در اینباره مرور کردهایم. آخرین فیلم مرورشده در اینباره «باکرهی ماه اوت» بود که در آن ایو تلاش میکرد زندگی خود را تغییر دهد. در این فیلم اما آنتوانت به قصد یافتن خود اقدام به سفر نکرده است بلکه او میخواهد عشق خود را به دست آورد. عشقی که با تمام وجود احساس میکند از آن اوست و ارزش تلاش کردن و به دست آوردن را دارد. اما اولین مواجههی او با افرادی که دلیل سفرش را میشنوند کمی ذهنیت آنتوانت را تغییر میدهد.
آنتوانت بهدنبال ولادیمیر که با همسر و دخترش قرار است به مدت یک هفته رشتهکوههای ساون را پیادهروی کنند، برای اولینبار در عمرش مجبور میشود تن به اینچنین سفری دهد. او با اجاره کردن الاغی با نام «پاتریک» و به امید یافتن ولادیمیر و دیدن حتی لحظهایِ او، برای چندین روز در این رشتهکوهها به تنهایی پیادهروی میکند و تنها همدم و همراهاش پاتریک میشود که همیشه به حرفهایاش گوش میدهد. ارتباط عمیقی که میان آنتوانت و پاتریک در طی مسیر رخ میدهد و مکالمات یکطرفهای که مدام آنتوانت با پاتریک دارد ما را هر چه بیشتر با احساسات او آشنا میکند. ما نیز همدم و همراه او میشویم و بدون قضاوت میتوانیم از دید او اتفاقی که درحال رخ دادن است را ببینیم. آنتوانت برخلاف آنچه که تصور میکند درحال رنج کشیدن است؛ رنجی که حتی خودش هم در ابتدا متوجه آن نیست.
فیلم «آنتوانت در رشتهکوههای ساون» عاشقانهای کمدیست که در لایههای زیرین خود غمی پنهان دارد. دیدن احساسات آنتوانت و تلاشی که از همان ابتدا مشخص است قرار است چه پایانی را برایاش رقم بزند، ما را به او بسیار نزدیک میکند. شخصیتهایی که در این مسیر نیز کموبیش با او مواجه میشوند همگی بهنوعی این احساس همدردی را با او دارند و ازاینروست که تلاش میکنند کمکی هر چند ناچیز به او بکنند.
این فیلم علاوه بر داستان زیبا و البته بازی خوب بازیگران آن مزیتهای دیگری هم دارد. قابهای تصاویری که ما از دریچهی آن با آنتوانت همراه میشویم یکی دیگر از مزایای فیلم است که توانسته است احساس تنهایی عمیق و سردرگمی او را نشانمان دهد. لانگشاتهایی بسیار زیبا که آنتوانت و پاتریک در میانههای آن قرار میگیرند و علاوه بر نشان دادن زیباییهای رشتهکوههای ساون، ما را با تنهایی او همراه میکنند. گاه حتی آنتوانت و پاتریک در نمای اکستریم لانگشات دوربین آنقدر دور هستند که ما آنها را بسیار کوچک میبینیم و کلنجار رفتنهای آنتوانت را با شنیدن صداها و فریادهایی عمیق او میتوانیم حدس بزنیم. فریادهایی که هر چه بلندتر میشوند او را بیشتر به خودش نزدیک میکنند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.