بشر همواره در تلاش بوده تا با کسب علم و دانش و افزایش آگاهی بتواند به درون ذهن رسوخ کند. از ساختن ابتدائیترین ربات یا ماشین برای انجام امور گرفته تا اَبَررباتهای صنعتی و سالهای اخیر رباتهای انساننما که بتوانند جایگزین خوبی برای بشر باشند و دارای قابلیتهایی همچون احساسات و هیجان. ازینرو همین سوژهها دستمایهای برای پرداختن قرار گرفتهاند و هر هنرمندی به فراخور رشتهاش چه در ادبیات، نقاشی یا سینما سعی بر آفریدن یافتهای جدید و ارائهی آن کرده است.
«گَوین راثری» -کارگردان- داستان متخصص علوم رباتیکی را به تصویر میکشد که برای انجام تحقیقات منحصربهفردش باید برای مدت سهسال از خانواده (همسر و فرزند در راهش) جدا شود. او میتواند بهازای پژوهش موفقیتآمیز نمونهی اولیه را برای خود کند. «جورج آلمر» یافتههای خود را آغاز میکند و دست به ابداع سه ربات میزند: اولی بهنام J1 که هوشی معادل کودک ۵ یا ۶ ساله دارد با هیبتی بزرگ و ریتمی کند؛ دومین ربات J2 نام دارد که هوش نوجوانی ۱۵ یا ۱۶ساله را داراست؛ و دست آخر J3 که نمونهای از انسان کامل است و دارای احساسات و توانائیهای بشری. رباتهای اول و دوم بهمثابهی دو خواهر هستند و پیشامدی بین آنها در نمیگیرد و دغدغهای برای جورج بهوجود نمیآورند. ربات دوم به گونهای دست راست جورج محسوب میشود و در نزد وی از احترام و ارزشی برخوردار است که جورج مسئولیت برخی امور را به وی محوّل کردهاست. حال اینکه با آفرینش ربات تکمیلی- model 3- حس حسادت J2 بهتدریج برانگیخته میشود و سومین ربات، کمکم سوگلی جورج میشود. چرا که قرار است نمونه از همسر فقید وی باشد. بیتوجهی متخصص به ربات دوم سبب شده تا او از جورج برنجد و به نوعی دست به خودکشی بزند اما جان سالم بهدر ببرد. در کشاکش این تولیدات، جورج با ناظری بدقلق مواجه است به نام سایمون که هر از گاهی با سؤال و جواب کردن وی از کوره درمیرود. از سوی دیگر نیز مأمورانی به وی خطر لو رفتن و ربودن اختراعش را میدهند و باعث تشویش خاطر جورج میشوند. در این اثنا با فلشبکهایی به زندگی شخصی جورج و همسرش وارد میشویم و به نحوهی ورود به این محل تحقیقاتی و پذیرفتن این امر میرسیم. جایی که همسرش ناراضی از قبول این مسئولیت غیر اخلاقیست چرا که باید جورج به بایگانی اذهان مردگان دست بزند. حتی وقتی جورج از همسرش- جولز- میخواهد که ذهناش را پس از مرگ، آرشیو کند وی با دلخوری مانع از انجام کار شده و عدم رضایتاش را ابراز میکند. در مقابل، توجیه جورج برای این امر، انجام کارهای ناتمام متوفی در غیاب وی است؛ و در نهایت سانحهای که منجر به فوت همسرش میشود. ضربات مهلکی که جورج به دومین اثرش -J2- وارد میکند از زعم ربات نامبرده غیرقابل اغماض است. وقتی که پاهایش از او به خاطر اتصال و بهکارگیری روی موجود جدید سلب میشود باعث دلسردی و یأس او شده و در صحنهی رقص دیگر برنتافته و دست به انهدام خویش میزند. خودخواهی جورج به غیر از این مورد و همچنین در پذیرفتن پروژه تحقیقاتی و ترک خانواده بار دیگر در نماهای پایانی بهخاطر از بین بردن اثر جدید به اوج میرسد. وقتی در کمال تعجب و ناباوری مخاطب درمییابد که این همسر جورج نیست که از دنیا رفته، بلکه خود جورج است که در سانحه کشته شده و همسر و فرزندش به حیات خود ادامه میدهند به شوکّی عمیق و ناگهانی فرو میرود. بهتی مضحک و داستانی ابتر که غافلگیری ناخوشایندی را برای بیننده به ارمغان میآورد.
این داستان با اینهمه پیچش از دست کارگردان فیلم اولی همچون «راثری» آنقدر هم دور از ذهن نبود. وی بیش از آنکه کارگردان باشد گرافیستی زبده بود که توانست بهطرز چشمنوازی از پس جلوههای ویژهی دیداری بر بیاید؛ گرچه در نماهای مربوط به گفتوگو میان جورج و جولز در ماشین با صحنه و جلوهای تصنعی مواجهیم، اما رنگ و طرح ربات و محل تحقیقات از جمله عناصر خاص این اثر محسوب میشوند.
موسیقی گوشنواز و گیرای فیلم به مدد «استیون پرایس» خلق شد و لحظات تراژیک و درام را در برخی نماها بهخوبی عیان نمود. وی از جمله آهنگسازان برتر به شمار میرود که آثاری همچون: جاذبه، خشم، و دستهی خودکشی را در کارنامه هنری خود دارد. بازیگر نقش اول – ثئو جیمز- که از جمله یکی از تهیهکنندگان نیز هست را پیشتر در آثاری علمی-تخیلی و ترسناک همچون ناهمتا و جهان زیرین دیدهایم. نقش مقابل -جولز- نیز «استیسی مارتین» است که با نقشآفرینی در Nymphomaniac به شهرت رسید. بازی جیمز را از نکات مثبت اثر باید برشمرد. علیرغم تصویرمحور بودن اثر تا دیالوگمحوریاش، اما جیمز با هنرمندی از ایفای نقش بیرون آمد و مخاطب را به همراه خود نگه داشت. لوکیشن جذاب و در عین حال سرد و بی روح همچون رباتهای در فیلم، نشانها ی از همان ماشینهاییست که هرچقدر هم بخواهند به انسان و دنیایاش نردیک شوند، اما باز هم با هیجانات و احساسات بشر فرسنگها فاصله دارند و روح بیرنگ آنها توان مقابله و همراهی با بشر را ندارد. این اثر ملغمهای از آثاری از این ژانر بوده که گوئی راثری با ناخنک زدن به هر فیلمی ازین ژانر تمایل به خلق اثری کامل و منحصربهفرد داشت، اما قاصر از پیشکشی آن به مخاطب بود و بدون محتوا میان تصاویر پر زرقوبرق رهایش کرد. آثاری همچون «آینهی سیاه»، «وستورلد»، و «ماه» را میتوان در این فیلم در کنار اثر کلاسیکی همچون ادیسهی فضایی شاهد بود. رویهمرفته آرشیو، فیلمی با ریتم کند و داستانی مبهم بود، اما از سوی دیگر برای طرفداران ژانر علمی-تخیلی تماشای این اثر برای حداقل یکبار خالی از لطف نخواهد بود.