«فرانسیس» ناگهانی به مدرسهی «مالکوم» میرود و او را بدون هیچ توضیحی از مدرسه برمیدارد. او قصد رفتن و ترک خانه را کرده است. در این سکانس فرانسیس زنی جوان با موهای مرتب است و مالکوم پسر نوجوانی در کتوشلوار و کراوات مدرسه. سپس فیلم برش خورده و به چندین سال بعد میرود. در سکانس بعدی مالکوم جوان است و کتوشلواری به تن دارد و فرانسیس که کمی پیر و خسته دیده میشود با لباس حریر سفیدی در پشت میز صبحانه نشسته است. او قرار است تا ساعاتی دیگر با وکیلاش صحبت کند و وکیل خبر ورشکسته شدناش را به او اعلام کند. او که سالهاست با ارثیهای که از همسر مردهاش به او رسیده بهراحتی و در ثروتی بهنظر تمامنشدنی با پسرش زندگی میکرده حالا قرار است فقیر و بیخانمان شود. کابوسی که فرانسیس هرگز فکرش را نمیکرد که به سراغاش بیاید.
فیلم «بیخبر رفتن» داستان فرانسیس زنی گمشده و تنهاست که دنیای بورژوآزی اطرافاش را حقیر و بیهدف میداند اما بدون آن نیز نمیتواند خود را تصور کند. او که تمام زندگیاش در همین دنیا سپری شده و با مهمانیهای بزرگ و پوشیدن لباسهای گرانقیمت خود را به دیگران نشان داده و روزها و شبهای خود را گذرانده است، تصور نبودن در این دنیا برایاش سخت است. او این دنیا را احمقانه و آدمهای آن را بیمعنا میبیند. درواقع او چنان در دنیایاش همهچیز داشته و برای هیچچیز تلاش نکرده است که خود و دنیایاش را بیمعنا و بیهدف میداند. او به دنبال هدف، معنا و مفهومی برای خود میگردد. او میخواهد کسی باشد که دیده شود و برای این دیده شدن در گذشته ثروتاش را داشته اما حالا که ثروت او درحال تمام شدن است پس روی به تحقیر و تمسخر دیگران و سرکشیهای گاه حتی دلنشین میآورد. او راهی دیگر برای داشتن معنا برای خودش تاکنون نیافته است.
فرانسیس زمانی که خبر ورشکستگی خود را میشنود ترجیح میدهد آنچه دارد را -به پیشنهاد وکیلاش- حراج کند و با مابقی پولاش به خانهی تنها دوست صمیمیاش در پاریس برود تا بعد به این فکر کند که چه خواهد کرد. او از نیویورک بار دیگر ناگهانی به پاریس سفر میکند. در پاریس اما کابوس تمام شدن ثروتاش او را چنان آزار میدهد که خود نیز دست به تخریب هرچه بیشتر آن میزند و دلاش میخواهد این کابوس را هرچه زودتر تمام کند حتی شده با از بین بردن خود. از سوی دیگر مالکوم است که نامزدش را در همان نیویورک رها میکند و با مادر به پاریس میرود. او هم همان خصلتهای مادر را دارد و بدون مادر و ثروت مادر حتی فکر زندگی کردن را نمیکند.
فیلم «بیخبر رفتن» با نشان دادن عمیق شخصیتهای خود توانسته هم آنها را به خوبی شرح دهد و هم دلایل رفتارهای آنها را به زیبایی بیان کند. هم فرانسیس و هم مالکوم قابلپذیرش هستند و میتوان حتی با آنها همذاتپنداری کرد. این فیلم نه تنها در روایت داستان خود شخصیتهایاش را به خوبی به ما شناسانده بلکه تصاویر خود را هم در همین راستا با قابهایی که ما را به یاد قابهای «وس اندرسون» میاندازد بهخوبی نشان داده است. همانطور که وساندرسون شخصیتهای خود را درون قابهای خود در مرکز امور نشان میدهد، فرانسیس نیز به عنوان شخصیتی گمشده و متفاوت و حتی سرکش عموماً در مرکز قابها قرار گرفته و کلوزآپهای بسیاری که از چهرهی او نشان داده میشود باعث شده است این سرکشیها و تفاوتها نیز بهتر دیده شود. البته که نباید از بازی بسیار خوب و اثرگذار «میشل فایفر» در نقش فرانسیس گذشت. او با آن حالات صورت بهخصوص و چشمهای نافذ خود و نگاهی که میتواند عمق همهچیز را ببیند ما را چنان شیفتهی سرکشیهای خود میکند که حتی دیدن دیوانگیهایاش نیز برایمان لذتبخش است. درواقع بزرگترین مزیت داستان و شاید بهترین اتفاقی که در این فیلم رخ داده بازی بسیار گیرا و زیبای فایفر است که حتی اگر داستان فیلم نتواند ما را جذب خود کند، او میتواند تمام جذابیت فیلم را باعث شود. بازی فایفر چنان گیراست که بازی خوب دیگر شخصیتهای فیلم هم توان رسیدن به بازی او را ندارند و «آزازل جیکوبز» تنها با انتخاب این بازیگر توانسته است فیلم خود را چند قدم نسبت به داستان خود جلوتر ببرد و اعتباری بیش را به فیلم خود بدهد.