کشورهای شرق دور در قرن بیستم و قبل از آن محل تاختوتاز نیروهای استعمارگر غربی بودهاند. شاید یکی از بیحاشیهترین این مستعمرهها در دنیای سینما کشور اندونزی باشد. فیلمهای هالیوود و دیگر نقاط جهان آنقدر به مقولهی جنگ ویتنام پرداختهاند که دیگر جایی برای پرداخت به بحرانهای اندونزی باقی نمیماند. اما کارگردان سینمای مستقل هلند، جیم تایهوتو، در جدیدترین اثر خود همراه با نیروهای نظامی کمپانی هند شرقی به درون خاک اندونزی رفته است تا اینک آخرالزمانی دیگر را بهتصویر بکشد.
جیم تایهوتو در دو اثر قبلی خود با نامهای «رباط» محصول ۲۰۱۱ و «گرگ» محصول ۲۰۱۳ نشان داده که برای پرداخت به یک اثر با درونمایهای تکراری نیاز به جهانبینی است و او این زاویهدید را دارد. فیلم «شرق» از زاویهدید «یوهان» وارد این کارزار میشود و تا انتهای فیلم لحظهای از نگاهی غیر داستان را روایت نمیکند. شیوهی شخصیتپردازی کارگردان بههیچ عنوان کلاسیک نیست و شخصیت اول داستان بهمرور و در لابهلای برخوردها، دیالوگها و فلشبکها به مخاطب شناسانده میشود. بههمین علت است که مخاطب تا میانههای فیلم سعی دارد تکههای این پازل را کنار هم قرار دهد تا به درک درستی از کاراکتر اصلی فیلم برسد.
شاید مخاطب علاقهمند به سینمای جنگ با دیدن پارههایی از فیلم بهیاد دو اثر معروف کاپولا و کوبریک با نامهای «اینک آخرالزمان» و «غلاف تمام فلزی» بیفتد. باید گفت که کارگردان بههیچعنوان جلوی این قیاس را نمیگیرد و اتفاقاً سعی دارد تا مخاطب با درک همان فضا وارد این فیلم شود. شاید اندونزی و ویتنام فقط نام باشند و آنچه که مهم است رنج مردمان آن سرزمین در زمان اشغال است. همین نکته باعث شده تا فیلم بهجای آنکه اثری در سینمای جنگ باشد تبدیل به فیلمی با درونمایهی رنج انسانی شود. مرز بین خیر و شر کجاست؟ چه عملی خیر است و شر کجای مناسبات انسانی قرار دارد. کارگردان برای پرداخت به این پرسشها در دو پاره از فیلم خود یوهان را ابتدا در برابر انفعال نیروی استعمارگر قرار میدهد. این انفعال پرسشی مهم را در ذهن او ایجاد میکند:«ما به چه علت در اینجا مستقر شدهایم؟ مگر نه اینکه برای رفاه مردمان این سرزمین و رسیدن آنها به صلح اینجا هستیم؟» او در همین پارهی اول برای رسیدن به مفهوم خیر دچار تردید میشود و سعی دارد از این انفعال به در آید. افتتاحیهی پارهی دوم با حضور یک افسر نیروی تکاور با نام «ریموند» است. یوهان با دیدن ریموند تبدیل به مرید او میشود. کارگردان در این پاره میخواهد بهسراغ مفهوم شر برود و یوهان را به قعر چاه شر ببرد. اعدامهای فلهای بدون حتی یک جمله در تأیید یا نفی ادعاهای ریموند نسبت به مردمان محلی باعث میشود مقابل این عمل شر بایستد.
آنچه سینمای مستقل را جدا از سینمای جریان اصلی میکند استفاده از زاویههای دوربین و میزانسنهای کاملاً متناسب با واقعیت بیرونی است. ژان رنوآر در بخشی از صحبتهای خود در باب پیشرفت تکنیکی میگوید که این پیشرفتها بیشتر به مرگ فرم هنری منجر میشوند. بههمین سبب است که در سینمای مستقل کارگردانها نیازی به استفادهی افراطی از تکنیکهای بهروز سینمایی نمیبینند و گاه در خلال یک اثر سنگین جنگی به همان دوربین روی دست اکتفا میکنند. در نتیجه فیلمساز میتواند وحدت فرمی اثر خود را حفظ کند و مخاطب را دچار هیجانهای کاذب نکند.
فیلم «شرق» برای آنکه مخاطب را از سردرگمی نجات دهد در برخی از سکانسهای خود به سبقهی حضور هلند در اندونزی میپردازد و سعی دارد روند تاریخی فیلم را حفظ کند. اما مخاطب باید بداند که فیلم سراسر جنگ درونی یوهان با خود است. بازی با کلمهی «نازی» در فیلم از همان ابتدا آغاز میشود. اما این کلمه و ربط آن به موضوع فیلم را باید در مناسبات خانوادگی یوهان جستوجو کرد که کارگردان با آرامش و در خلال فلشبکها و عکس خانوادگیای که در جیب یوهان قرار دارد به آن میپردازد. این عکس هویت پنهان یوهان است؛ هویتی که خود او دائم سعی در پنهان کردناش دارد. اما کدامین جنگ ذهنی در نهایت به پیروزی بر ذهن ختم میشود؟ بهنظر باید با یوهان و فیلم «شرق» همراه شد تا حداقل به یک پاسخ از هزاران پاسخ ممکن رسید.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.